زنان سرپرست خانوار و یک دنیا حسرت
متروی تهران که راه افتاد، خیلیها گفتند که این وسیله بهترین راه برای فرار ازترافیک وحشتناک خیابانهاست. خیلیهاهم خوشحال شدند که به دوراز چراغ قرمز و معطلی، درچنددقیقه به مقصدشان میرسند. اما چند وقت که گذشت، به تعداد مسافرانی که سوار این وسیله میشدند، مسافرانی اضافه شدند که خیلی زودبه چهرههای شناخته شدهای تبدیل شدند. درواقع قصد آنها نه سفر، که کسب درآمد بود. با ساکها وکیسههای رنگی یا سیاه، سوارمی شدند. ابتداسنگین ودرانتها کمی سبک تر. حالا با گذشت چندسال از ظهورشان، دیگردیدن آنها درواگنهای مخصوص بانوان غریب نیست. زنان دستفروش مترو!
درقطارکه بازمی شود، آرام وآهسته گام برمی دارد. نمیدانم بیشتر به خاطردردپایش است که میلنگید یا به خاطر سنگینی کیسه سیاهی که دردست داشت. ۵۰ ساله بود. گفت که نامش راحله است. تاچندماه قبل به عنوان پرستار بیمار، درمنازل کارمی کرد. شوهرش که از داربست پرت شدپایین وزمینگیرشد؛ مجبورشدکه پرستاری ازبیماران دیگران رارها کندو به دستفروشی درمترو روی بیاورد. – «چی کارکنم؟ مدرک تحصیلیای که ندارم. مهارت هم ندارم.فقط میتوانم از بیماریا سالمند نگهداری کنم. بیشترجاهاهم پرستاربه صورت شبانه روزی میخواهند. نمیتوانستم که شوهرزمینگیرم رارهاکنم به امان خدا!» حالا، با گروگذاشتن شناسنامهاش درتولیدی لباس زنانه، به صورت امانی اجناس راتهیه میکند. – «کی میاد ضمانت منو بکنه وچک بگذاره پیش صاحب تولیدی؟ مامورای متروهم که خیلی به ماگیرمیدن. بعضیهاکمتر، بعضیهابیشتر. بعضی وقتاکه کیسه ام را میگیرند ولباسهای داخلش راتوقیف میکنند، تازه یه چیزی هم بایدبه عنوان جریمه بدهیم. بعدش هم که باید تاچندروز بزنیم توی سرخودمون، به خاطرخسارتی که به صاحب تولیدی زدیم.»
درایستگاه امام خمینی (ره)، قطاربه تقاطع میرسد. هرکس باید یکی از خطها را برای رسیدن به مقصد انتخاب کند. جمعیت باعجله، داخل وخارج میشوند. اوکه وارد میشود، بیشترنگاهها به سمتش میچرخد. با اینکه هنوز برای تبلیغ اجناسش، صدایش را بلندنکرده. هر دودستش راتا آرنج پرکرده ازانواع دستبندهای رنگارنگ. درهر انگشتش، یک انگشتربود. چندنوع (تل) رابه سرش زده بود. بعدکه درقطار بسته شد، صدایش بلندشد: «خانوما، تلها ی ماهوارهای دارم، انگشترهای استیل ضدحساسیت، دستبند، پابند. فقط ۲تومن.» صورتش راباماسک پوشانده بود، ولی نیمه بالای چهرهاش که پیدابود، بین ۲۲ تا۳۰ سال، نشانش میداد. تقریبا حدسم درست بود. گفت که ۲۴ ساله است و برای اینکه گوشهای از خرج دانشگاهش را دربیاورد، به دستفروشی روی آورده. «متروهم محیطاش زنانه است، هم اینکه درآمدش بدنیست.» – نمیترسی یک وقت کسی ازآشناها،درحین کارببیندت؟ به ماسک صورتاش اشاره کرد. «استتاره دیگه!» ومی خندد. «چندوقت پیش برام خواستگاراومد. خاله داماد، تا آخرمجلس زل زده بودبه من. آخر مجلس فقط یواشکی به مادردامادگفت: چقدرقیافهاش آشناست! همهاش میترسیدم نکنه یکی از کسانی باشه که توی مترو مشتری ام بوده.»
- «توی مترو هیچ شده اتفاقی برایت بیفتد؟ » به اطراف نگاه میکند. حالا۲۰ دقیقهای میشود که ازقطارپیاده شدهایم. به خاطرحرافیهای من، دو قطاررا ازدست داده. دوقطاری که میتوانست تعدادزیادی از اجناسش را به پول نقدتبدیل کند.با این حال هنوزقیافه دوستانهای دارد. ماسکش را درمی آورد و میگوید: «توی متروکه اتفاق زیاده. از زدن جیب گرفته تادیدن صحنههای ترسناک!»
- ترسناک؟
- «آره. مثلا چندوقت پیش یه نفرخودش روپرت کرده بودروی ریل ها. درجامرد. تایک هفته توی خونه افتاده بودم ومی لرزیدم. خواهرم هم مرتب یا آب قند به خوردم میدادیا آرامبخش. یه بارهم تازه توی یک قطار کارم تمام شده وپول زیادی هم همراهم بود. بیمعرفتا تمام پول هامو یک جابردن. تاچندساعت توی ایستگاه نشسته بودم وگریه میکردم. یه دفعه دیگه هم دزدبه یکی از بچهها که توکار شال وروسرییه زد. »
- اون هم لابدپول زیادی داشته؟
- دزدبه مالش زده بود. خانومه یه روسری روگرفته بود که مثلا نگاه کنه. چندبارتازدش وتوی ساکش انداخت. به خودم گفتم؛ اصلا اینابه هیچ چیزرحم ندارن! رفتم پیش اون خانوم وگفتم: روسرییه جنسه خوبی داره؟ هول کرده بود. بعدهم محترمانه برگردوندش به فرناز. ( همکارروسری فروشش را میگفت) . قطارسوم درراه بود. این رامی شد از هشدارهای مکرربلندگوی ایستگاه ؛ که درخواست میکرد افراد ازخط قرمزسکوفاصله بگیرند،متوجه شد. دوباره ماسکش را روی بینی ودهانش پایین آوردو روسریاش رامرتب کرد. فهمیدم که دیگرقصد رفتن دارد ومحترمانه میخواهدکه زحمت راکم کنم! قطاروارد ایستگاه میشود. عدهای پیاده میشوند وعده بیشتری داخل. کیسه پراز انگشترودستبندو تلاش را هل میدهدتوی واگن. النگوها ودستبندهایی که تا آرنجش راگرفته، جیرینگ جیرینگ صدامی دهند. روی قطارنوشته بود: «میرداماد». اما مقصداوکجا بود؟ آنها باهیچ قطاری به مقصد نمیرسند!