• یکشنبه، ۱۴ شهریور ۱۳۸۹
  • باید پذیرفت اینها هم زنان سرزمین من هستند
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 150
    کد خبر: 1697

    غروب جمعه است و من تکرار مجموعه "روزگار قریب " را میبینم . قسمتی که در روزهای افتتاح مطب دکتر با زنی  که خود و فرزندش  مبتلا به سفلیس مزمن مبتلا شده روبه روگردید  . نگاه هنرپیشه جوان نقش دکتر قریب پر از حرف و پرسشهای ناگفته بود.

    امروز هم در صفحه حوادث روزنامه قدس خواندم:

    سیمین ۲۳ ساله - جرم - روابط نامشروع

    این بار در زندان با زن جوانی به گفتگو نشستم که به قول خودش حاصل یک خانواده آشفته و خلافکار است. او که مادرش را مهمترین عامل بدبختی خود می دانست، در این مورد گفت: هیچ چاقویی دسته خودش را نمی برد، ولی مادر خلافکار من باعث شد که از شوهرم طلاق بگیرم و من هم در راه خلاف قدم بگذارم.

    ما یک خانواده ۸ نفری بودیم متشکل از ۶ خواهر و برادر.

    پدرم علیل و فلج و بیکار بود و توان اداره زندگی ما را نداشت. به همین دلیل مادرم در راه خلاف افتاد، برادر بزرگم معتاد شد و ما را ترک کرد، خواهر بزرگم ازدواج کرد و با شوهرش از ایران رفت، برادر دیگرم نیز به دنبال کار به دوبی رفت و همان جا ماندگار شد، من و خواهر کوچکترم نیز یکی پس از دیگری در سن دوازده، سیزده سالگی ازدواج کردیم به این ترتیب مادر و پدرم با برادر کوچکم تنها شدند، ولی مادرم همچنان با خلافکاری زندگی اش را اداره می کرد.

    * چه کارهای خلافی انجام می داد؟

    ** خانه اش را به مرکز فساد تبدیل کرده بود، ما را هم به همان راه کشید.

    ابتدا طلاق خواهرم را گرفت سپس نوبت من شد، ولی من که شوهر و بچه هایم را دوست داشتم، زیر بار نمی رفتم.

    کارهای او باعث شد با شوهرم اختلاف پیدا کنم حتی از او کتک بخورم. مادرم از این موضوع نهایت استفاده را برد؛ یعنی مرا پیش خود نگه داشت، سپس طلاقم را گرفت و وادارم کرد مثل خواهرم با او همکاری کنم و بعد برای اینکه پیش او بمانیم و برایش کار کنیم هر دوی ما را معتاد کرد وگرنه من، شوهر و بچه هایم را دوست داشتم و بدون شک پیش آنها برمی گشتم.

    * حالا مادرت کجاست؟

    ** او و خواهرم نیز در زندان هستند؛ چون وقتی خانه او که مرکز فساد بود، لو رفت هر سه نفر ما دستگیر شدیم. مادرم به ۱۰ سال زندان محکوم شد و من و خواهرم نیز پنج سال محکومیت داریم.

    * پدر و برادرت چه می کنند؟

    ** پدرم در بهزیستی است و برادرم نیز در بندرعباس با تکدی گری روزگار می گذراند.

    * چه مدت از محکومیتت را گذرانده ای و در زندان روزگارت چگونه می گذرد؟

    ** حدود ۸ ماه از دوران محکومیتم می گذرد.......

     

    این نوشته مرا به یاد شعری از علی محمد مودب درباره زنان ویژه مشهدی می اندازد:

     

    میان غصه هر روزه دوتا نان‌ . بوق

    و ترس و رد شدن از خطوط با آن بوق

    دوباره فکر و خیالات جورواجورش

    دوباره گیج شدن در شب خیابان .بوق

    چه کار میکنی آخر؟ تو-یک زن تنها-

    و این جماعت آدم نمای انسان. بوق

    دوباره تب که کند کودک تو میبینی

    هزار جور دعا .بی دوا و درمان بوق

    و باز آخر ماه و اجاره خانه و فحش

    و هر چه هم که بگویی که رحم . وجدان. بوق

    و خانواده چه؟ شوهری که ترزیقی ست

    پدر که مرده و مادر که رفته زندان . بوق

    ....

    کشید روسری اش را عقب .جلوتر رفت

    و فکر کرد به روز عذاب و ایمان .بوق

    و بعد بره شد و رام شد و قربانی

    به برق خنده یک گرگ پشت فرمان . بوق

    از وبلاگ: آوای زن

    مطالب مرتبط:
    کنفرانس بن، مناقشه جدید حقوق زن در افغانستان
    خودکشی زنان و خودسوزی زنان و افسردگی زنان
    وبلاگ زنان جوشن پوش: من یک زنم زنی از دیار نور
    هرگز فکر نمی کردم تنها شوم
    دوره زن سالاری