ما هایی که در شهرهای بزرگ زندگی می کنیم ، وقتی هم که درباره زنان حرف می زنیم یا می نویسیم فقط همان زنهای شهرهای بزرگ را در نظر می گیریم. خیلی کم می توانیم زنهای شهرهای کوچک و روستاهای دورافتاده و مناطق محروم را هم مد نظر بگیریم. یعنی تا در آن شرایط نباشیم نمی توانیم درک هم بکنیم ، مگر اینکه گاهی سفری داشته باشیم به این مناطق و یا با زنان اینجاها هم صحبت شویم ، آنوقت می بینیم این زنان از ابتدایی ترین اختیارات نیز برخوردار نیستند ، می بینیم که آنجاها هنوز هم کاملا مردسالاری حاکم است ، هنوز هم حق اظهار نظر برای خرید کفش برای خودشان را هم ندارند....
امروز در پارک محله مان زنی را از روستاهای چهارمحال و بختیاری دیدم ، من دو فرزندم را به پارک برده بودم که بازی کنند و او هم فرزندان خردسالش را اورده بود . با دیدن او و فرزندانش سریع متوجه شدم که اصفهانی نیست . روی نیمکت پارک کنار من نشست و هم صحبت شدیم با لهجه لری اش که گاه بعضی از حرفهایش را هم نمی فهمیدم با من حرف زد. سه بچه ۱۰، ۹ و ۳ ساله داشت ، پسر ۱۰ ساله اش مشکل ریوی داشت و برای درمان پسرش دو سه ماهی به طور موقت به اصفهان آمده بود و یکی از همکاران شوهرش در کارخانه ، در این منطقه تقریبا خوب اصفهان خانه ای بهشون اجاره داده بود .
چهره اش شکسته بود و در نگاه اول فکر می کردم بزرگتر از من است ، ولی بعد در میان حرفهایش گفت متولد سال ۱۳۶۱ است. کلاس سوم راهنمایی بوده که یکی از فامیل های مادری اش آمده و انگشتر دستش کرده اند و او فقط ذوق انگشتر طلا را کرده بوده بدون اینکه بداند انگشتر نامزدی است و چه معنایی دارد . گفت ما در روستاهای میان کوه ، حق اظهار نظر درباره انتخاب همسر نداریم ، هرکه را پدر و مادرمان قبول کردند ما هم باید قبول کنیم . و بعد عقدش می کنند و دیگر نمی گذارند درس بخواند ،
عروسی می کند و ۵ سال بچه دار نمی شود و حسابی اذیت و آزارش می کنند و مادرش از ناراحتی دق می کند و می میرد و بعد او بچه دار می شود و پشت سرهم . و حالا دارای سه فرزند است ، در روستایش در مزرعه کار می کند ، از شدت کار کمردرد گرفته است ، الان هم از راه دکتر آمده و عکسهایی که از مهره های کمرش گرفته در دستش است ، نگران روپوش مدرسه دخترش و عفونت ریه پسرش است و اینکه تا آخر شهریور باید به روستایش برگردد.
زنی ۲۸ ساله است که چین و چروکهای صورتش او را خیلی بیشتر از سنش نشان می دهد و دردهای روح و جسمش نشان دهنده سختی هایی است که کشیده است. می گوید : " شما زنهای شهری خیلی امکانات دارید ، خیلی حق انتخاب دارید ، من هنوز شوهرم برایم کفش انتخاب می کند و حق اظهار نظر ندارم. "
دلم برای چهره معصوم این زن و دخترانش می سوزد و احساس حماقت می کنم بابت اینکه ما زنهای شهرهای بزرگ ، ما زنهای تحصیلکرده ، ما فعالان مسائل زنان ، چرا نمی توانیم مسائل این زنان در مناطق محروم و دور افتاده را درک کنیم و چرا فکری به حال این زنان نمی کنیم .
از وبلاگ میوه ممنوعه