مرضیه حدیدچی (دباغ) از جمله زنان مبارز انقلاب اسلامی است که فعالیت ها و حرکتهای سیاسی خود را از سال ۱۳۴۶آغاز
کرده است و این مبارزات را تا پیروزی انقلاب اسلامی ادامه داد و پس از آن نیز در مصدر بسیاری از امور از جمله فرماندهی سپاه همدان و مسوولیت بسیج خواهران ، ۳ دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی و قائم مقامی جمعیت زنان جمهوری اسلامی ایران قرار گرفت.
مرضیه دباغ در سال ۱۳۴۹ تحت کنترل شدید ساواک بود. یعنی پس از شهادت شهید سعیدی ، با ظاهرها و عنوانهای مختلف در شهرستان ها سخنرانی می کرده است ، یک روز به اسم خانم دکتر ، یک روز به اسم خانم مهندس یا خانم جلسه ای.
به گفته ی خانم دباغ :تعدادی از بچه های دانشگاه های علم و صنعت ، شریف و تهران از طریق شهید سعیدی با بنده ارتباط داشتند که پس از شهادتش این ارتباط به صورت مستقیم شد ، بخصوص دو سه تا از بچه های خواهر شوهرم که دانشجو بودن در خانه ما رفت و آمد داشتند که برخی کارها مانند توزیع اعلامیه و تکثیر کتاب ولایت فقیه حضرت امام را انجام می دادیم. همین باعث شد که بچه های دیگری هم به خانه ما راه پیدا کنند ، ولی قضیه وقتی حاد شد که یکی از این بچه ها ازدواج کرد و متاسفانه کارتش را به نشانی منزل ما چاپ کرد که همین باعث شد منزل ما لو برود که فردای عروسی وقتی برای بیرون گذاشتن آشغال های عروسی به در کوچه رفتم ساواک به داخل منزل ریخت و داماد و بقیه را دستگیر کرد و خودشان هم تقریبا یک هفته در منزل ما مستقر بودند که پس از مدتی آمدند خود من را نیز دستگیر کردند.
وی در بهمن ماه سال ۵۷ در نوفل لوشاتو بود.هنوز امام خمینی ره به ایران نیامده بودند که بستن فرودگاه پیش آمد. یک هفته پیش از پرواز امام ره یعنی پنجم بهمن ، شب به ایشان فرمودند بروید برادرهایی را که در ساختمان کار می کردند جمع کنید ، ایشان همه برادران را در اتاقی که حضرت امام ره معمولا مصاحبه می کردند، جمع کرد.
حضرت امام (ره) در این شب فرمودند من بیعتم را از دوش همه شما برداشتم. هر کدام از هر کشوری آمده اید یا هر کجا ساکن بوده اید و کار می کردید برگردید به کشورها و شهرهای خودتان و به زندگیتان بپردازید. من با احمد به ایران می روم. اگر اتفاقی نیفتاد شما بعد بیایید.
مرضیه دباغ از واکنش حضار چنین می گوید: همه یکباره گریستند و هر کسی چیزی می گفت و هر کدام با زبان حال خودشان چیزی می گفتند. از گفته ها شنیده می شد که اگر هزاران جان داشته باشیم در راه شما و آرمان انقلاب فدا خواهیم کرد. من همان طور که آن کنار ایستاده بودم فرمایش حضرت اباعبدالله (ع) در شب عاشورا به یادم آمد که فرمودند: ای قوم هر که ندارد هوای ما سرگیرد و بیرون رود از کربلای ما.
بنده به یاد مظلومیت امام حسین (ع) افتادم ؛ ولی یاران خالص حسین ماندند و آنان که برای دنیا آمده بودند فرار را بر قرار ترجیح دادند ، اما یاران امام در نوفل لوشاتو جز یک نفر ، همه خاص بودند و همراه امام به ایران بازگشتند.
به گفته ی وی خطرات زیادی امام رابرای بازگشت به ایران تهدید می کرد. از یک طرف ممکن بود امریکایی ها هواپیمای امام را در هوا بزنند یا خود فرانسوی ها که هواپیما را در اختیار امام می گذارند ، هواپیما را به عنوان این که دزدیده شد به اسرائیل ببرند و در اختیار دشمن بگذارند یا این که وقتی وارد فرودگاه مهرآباد می شوند تله ای کار گذاشته باشند و همه از میان بروند ؛ ولی در چهره های آنها می دیدم که هیچکس چنین احساسی نداشت ، حضرت امام می فرمودند که شما مردم بهتر از مردم زمان پیغمبر اکرم ص هستید ، چون واقعا همین حالات را در رفتار مردم دیده بودند.
یک هفته مانده به روز تاریخی عزیمت امام به ایران ، اعلام شد که بختیار فرودگاه را بسته است. خبرنگاران دنیا صبح زود در خیابان جلوی منزل گرد آمده بودند که نظر امام را راجع به برگشت به ایران با توجه به بسته شدن فرودگاه بدانند. امام با آن صلابت و جزمی که داشتند فرمودند من هفته دیگر به ایران خواهم رفت ولو همه فرودگاه ها بسته شده باشند.
وی در آن روز و در حین مصاحبه امام خمینی ره متوجه شدند که خبرنگاری به طرز مشکوکی از دیوار بالا می آید وخانم دباغ با آن فرد درگیر می شود و او را پایین می اندازد. ناگهان وی دچاردرد شدیدی در قفسه سینه می شود و بعد یک طرف بدن وی بی حس و فلج شده و دوستانش که متوجه اوضاع شدند ، وی را به بیمارستان رساندند.
وی چند روزی را تحت معالجه پزشکان بوده وبه دستورامام خمینی ره، حاج احمدآقا در بیمارستان به عیادت ایشان رفته و قصد می کنند ایشان را مرخص کنند وبه ایشان می فرمایند که قرار است امشب یا فرداصبح به سوی تهران حرکت کنیم ؛ ولی پزشکان اجازه ی ترخیص ایشان را نمی دهند. تحمل این جدایی و عقب ماندن از قافله برای خانم دباغ سخت دشوار بود.
وی درآن زمان از تلویزیون فرانسه قضایا را دنبال می کرد، وهمچنین به صورت تلفنی نیز با ایران ارتباط برقرار می کردند. ایشان به همراه دوتن از برادرها مطالبی را که تلفنی به آنها ارائه می شده را جمع آوری و تنظیم کرده و دراختیارروزنامه ها و رسانه ها می گذاشتند.
ایشان از سال ۵۳ از ایران فراری بوده ، یعنی از زمانی که از زندان برای معا لجه بیرون آمده بود به خارج از کشور فرار کرد. ابتدا به انگلستان و سپس به فرانسه رفته که در آنجا اعتصاب غذا را برگزار کردند ، سپس به سوریه و لبنان رفتند .
از زندان های ایران خبر رسیده بود که آقایان طالقانی و منتظری و ۲ نفر دیگر از برادران دچار کسالت شدید شده اند و وضع بدی دارند. از طرفی هم فشار شکنجه ها که شدتیافته بود ، چون منافقان به طور کامل دستشان در زندان رو شده بود و از هیچ چیز خجالت نمی کشیدند.
به همین دلیل محمد منتظری برای اعتراض و جلب توجه افکار عمومی جهانیان طی برنامه ای در مهر ماه ۱۳۵۶ اعتصاب گسترده ای را در پاریس شکل داد. اعتصاب غذا در کلیسای سن ماری شکل گرفت.
تعدادی از این افراد کسانی بودند که از شکنجه های ساواک نشانه هایی در بدنشان داشتند. تصمیم گرفتند برای نشان دادن شکنجه ها به خبرنگاران اقدام کنند تا در دنیا بتوانند سر و صدا داشته باشند. یکی از آنها مرضیه دباغ بود. ایشان می کوید وقتی به خانمهای خبرنگار جای سیگار خاموش کردن های توی تنم را به آنها نشان می دادم،اصلا برایشان قابل قبول نبود و باورشان نمی شد و من به آنها می گفتم شما حقوق بشر را در چه می دانید؟
وقتی حضرت امام (ره) به فرانسه و نوفل لوشاتو رفتند، حاج مهدی عراقی و جمعی از برادران که از فراری بودن وی مطلع بودند به ایشان که در سوریه بودند زنگ زدند و از ایشان خواستند که به فرانسه برود که وی خدمت به امام و درکنارایشان بودن را از سعادتی بزرگ یاد می کند.
در آن زمان حتی دختربچه ی ۱۴ ساله ی خانم دباغ از شکنجه زندان ساواک در امان نبود، رضوانه یک شعری را از رادیو بغداد در دفترش نوشته بود که آن را روزها در مدرسه با همکلاسی هایش می خواند. به خاطر این دفتر و از طرفی هم به دلیل این که در بدن خانم دباغ جای سالمی برای شکنجه کردن وجود نداشت و بدن وی عفونت کرده بود ، دخترشان رامورد شکنجه میدادند.
به گفته ی مرضیه دباغ پس از چند روزی که این شکنجه ها را انجام می دادند و ۴ بعد از نیمه شب صدای زنجیر بند را شنیدم. وقتی زنجیر بند باز شد از لای دریچه سلول نگاه کردم دیدم دو تا سرباز زیر بغل این بچه را گرفته اند و وسط راهرو انداختند که هر چه با سطل آب روی صورتش می ریختند به هوش نمی آمد.من هم با مشت به در می کوبیدم. صدای فریادهای من خیلی توی راهرو پیچیده بود. آیت الله ربانی شیرازی (رضوان الله تعالی علیه) توی بند ما بود که صدای فریادهای من را می شنید ، شروع کردند با یک صوت قشنگی آیه «واستعینوا بالصبر والصلوه و انها لکبیره الا علی الخاشعین» خواندند.
من مقداری آرامش یافتم. احساس کردم دارم کار خطایی انجام می دهم. استغفار کردم. قدری به خودم آمدم. حالم کمی خوب شده بود یک پتوی سربازی آوردند و دخترم را در آن گذاشتند و بردند. فکر کردم تمام کرده و از دنیا رفته است. خدا را شکر کردم که دیگر به دست این دژخیمان شکنجه نمی شود و دیگر کارهای خائنانه اینها را نباید تحمل کند ؛ ولی پس از ۱۶ روز یک شب در سلول باز شد و یک نفر را داخل انداختند که دیدم دخترم رضوانه است بغلش کردم و در گوشش گفتم که چیزی نگو ، چون ممکن است اینجاها میکروفن کار گذاشته باشند و مشکل ایجاد شود. فقط در گوشم بگو کجا بودی؟
دستهایش را نشانم داد که روی مچ جفت دست این دختربچه سیزده چهارده ساله جای دستبندها دیده می شد ، دستبندهایی که با آن به تخت بیمارستان ارتش بسته شده بود. بسختی نفس می کشید ، البته هنوز هم که بیش از ۳۰ سال از آن زمان می گذرد با این که قلبش عمل شده و دریچه گذاشته اند گاهی اوقات اصلا صوت ندارد و نمی تواند حرف بزند وقتی هم سالم است صدایش لرزش دارد.
مرضیه دباغ در ۲۷ بهمن اجازه یافت که به ایران بیاید. وی در اوایل درگیری هایی با منافقین داشت. که به دنبال آن جلساتی را با تعدادی از آقایان گذاشته که بعد ایشان به همراه مرحوم لاهوتی و ۲ تن دیگر از آقایان ماموریت یافتند که برای تشکیل سپاه به منطقه غرب بروند.
این گروه در پاوه، کرمانشاه، ایلام و چند شهرستان بزرگ دیگر سپاه تشکیل دادند وبعد به همدانرفته که به دلیل جو خاص همدان و این که همه گروهها آنجا پایگاه داشتند آیت الله مدنی در جلسه ای به این نتیجه رسیدند که فرماندهی سپاه همدان را مرضیه دباغ برعهده بگیرد تا سپاه منسجم شود. تقریبا تا اواسط سال ۱۳۶۰ مسوولیت سپاه همدان با ایشان بود.
پس از آن مسوولیت آموزش بسیج را به عهده گرفته و سپس ۳ دوره نماینده مجلس شورای اسلامی شدند.همین طور برخی آموزش های سیاسی نظامی را هم برای بسیج تشکیل دادند. مسوولیت زندان های تهران را نیز مدتی به عهده داشتند.همچنین بازرسی زندان های کل کشور را نیزعهده دار بودند..
ایشان علت انتخاب شدنش راتوسط امام ره در هیات حامل پیام امام به گورباچف را بر اساس شناختی که امام در سال ۴۹، نسبت به ایشان داشتند اعلام کردند.
ایشان علت دست دادن گورباچف را به ایشان اینگونه بیان می کند: پس از ابلاغ پیام امام و موقع خداحافظی اجازه دادند که خبرنگاران چند عکس و فیلم بگیرند. آقای گورباچف دوباره شروع به دست دادن با یک یک افراد کرد. وقتی در مقابل من ایستاد آقای جوادی آملی و دیگران همین طور داشتند مرا نگاه می کردند. شرایطی نبود که از حاج آقا بپرسم چه کار کنم. دیدم اگر تو ذوق گورباچف بزنم خیلی بد است. از این رو وقتی او دستش را دراز کرد من چادر را روی دستم انداختم و به او دست دادم. این برخورد و این نوع دست دادنم خیلی سخت و گران آمد.
سعی کرد به روی خود نیاورد و گفت من دستم را برای دست دادن دراز نکردم ، بلکه دستم را به سوی این مادر انقلاب دراز کردم که بگویم ما همسایه های خوبی هستیم. ما دست بی اسلحه مان را به سوی شما دراز می کنیم ، شما هم مردهایتان را تشویق کنید که دست بدون سلاحشان را به سوی ما دراز کنند! آقای جوادی آملی به آرامی گفت ما نیز دوستدار صلح و خواستار آرامش هستیم.
سپس از اتاق خارج شدیم ، گورباچف که برای استقبال ما نیامده بود، هنگام خداحافظی تا پایین پله ها به بدرقه آمد.
دوشنبه، ۱۲ بهمن ۱۳۸۸ /
گزارش خبرگزاری زنان از زنان فجر آفرین (۱) ؛
"خواهر دباغ " بانوی روزهای سخت انقلاب
یکی از سخت ترین موقعیتها برایم آنجا بود که دخترم را که تازه وارد سن سیزده سالگی شده بود ، به زندان آوردند . آن شب از ساعت ۱۲ صدای جیغ و فریاد او را که شکنجه می شد شنیدم . فقط فریادهایش را می شنیدم نمی دانستم چه می کشد . فکر کنم ساعت چهار صیح یود که از سوراخ در سلول دیدم دو سرباز پیکر نیمه جانش را وسط راهرو زندان گذاشتند و رفتند ...
مطالب فوق گوشه ای از خاطرات بانوی روزهای سخت انقلاب مرضیه حدیده چی (دباغ ) بود که خواندید . کسی که سراسر زندگیش را به پای اعتقاداتش گذاشت و در این راه کمترین تردیدی به خود راه نداد .
خانم مرضیه حدیده چی (دباغ) از زنان مبارز کشور ایران و از چهره های شناخته شده انقلاب اسلامی است .
او سال ۱۳۱۸ در همدان و در خانواده ای مذهبی و فرهنگی متولد شد . تحصیلات خود را از مکتب خانه آغاز کرد و از معلومات پدر در یادگیری قرآن و نهج البلاغه بهره فراوان برد .
زمانی که در سال ۱۳۳۳ با محمد حسین دباغ ازدواج کرد سرفصلی جدید در زندگی او آغاز گردید .
پس از ازدواج به تبعبت از همسر عازم تهران شد و همزمان تحصیلات علوم دینی و فعالیت های سیاسی خود را ادامه داد .
در تحصیل از محضر اساتیدی چون مرحوم حاج آقا کمال مرتضوی ، حاج شیخ علی خوانساری ، شهید آیت ا.. سعیدی و شهید سید مجتبی صالحی خوانساری استفاده کرد .
فعالیت های سیاسی اش را تقریبا از سال ۱۳۴۶ با پخش و توزیع اعلامیه ها آغاز کرد .
هنگامی به فعالیت های سیاسی مبادرت ورزید که مادر هشت فرزند بود . با ورورد به تشکیلات تحت هدایت شهید سعیدی فعالیتهای سیاسی او بیشتر شد و پس از شهادت آیت ا.. سعیدی در سال ۱۳۴۹ به مبارزه و تبلیغ خود شدت می یخشد تا اینکه سرانجام در سال ۱۳۵۳ توسط ساواک دستگیر می شود .
در کمیته مشترک به همراه دختر نوجوانش (رضوانه) شدیدترین شکنجه ها را متحمل می شود و زمانی که امیدی به زنده ماندنش نیست از زندان آزاد می گردد ، در حالیکه دخترش همچنان در زندان می ماند .
پس از آزادی تحت عمل جراحی قرار می گیرد و پس از چند ماه دوباره دستگیر و زندانی می شود.
در زندان نیز به مبارزات خود ادامه می دهد و به تقابل نظریه های ایدئولوژیکی اسلام با گروههای مارکسیستی بر می خیزد .
پس از آزادی از زندان با کمک شهید منتظری از کشور خارج و فعالیت های مبارزاتی خود را در سوریه و لبنان تحت نظر شهید چمران ادامه می دهد .
در پایگاههای نظامی واقع در لبنان و سوریه آموزش های رزمی و چریکی را طی کرد .
دباغ پس از هجرت امام (ره) به پاریس در سال ۱۳۵۷ به خیل یاران او می پیوندد و وظابف اندرونی بیت امام (ره) را برعهده می گیرد . او در خارج با عناوین خواهر دباغ ، خواهر زینت احمدی نیلی و خواهر طاهره شناخته می شد .
پس از انقلاب اسلامی یکی از موسسین سپاه پاسداران انقلاب اسلامی بود و به عنوان اولین فرمانده سپاه منطقه غرب کشور مسوولیت سپاه همدان را برعهده می گیرد و همواره در راه خدمت به انقلاب اسلامی و مردم ایران از کوششی دریغ نمی کند .
مسوولیت بسیج خواهران کل کشور ، سه دوره نمایندگی مجلس شورای اسلامی ، فرماندهی سپاه همدان ، استاد دانشگاه علم و صنعت ، استاد مدرسه شهید عالی مطهری ، قائم مقام جمعیت زنان جمهوری اسلامی از جمله سنگرهایی است که او در آن به انقلاب و مردم ایران خدمت کرده است .
خانم دباغ در دی ماه سال ۱۳۶۷ به عنوان عضوی از نمایندگان اعزامی امام خمینی ( ره ) برای ابلاغ پیام حضرت امام (ره) به گورباچف انتخاب شد .
دباغ در خصوص انتساب دو اسم فامیل به ایشان میگوید: فامیلی شوهر من«دباغ» است و فامیلی خودم «حدیدهچی.» چون پدر و پدر بزرگ و جدمان آهنگر بود . من به دلیل (آزادمردی و توجه به خواستههای همسر) ، که شوهرم از این دو نکته کاملاً برخوردار بود ، یعنی هم به خواستههایم بسیار توجه داشت و هم مرا برای انجام کارهای مختلف آزاد گذاشته بود ، احساس میکردم که ایشان دین بزرگی به گردنم دارد و اگر قرار است در تاریخ اسمی باقی بماند باید با نام ایشان باشد نه با نام خودم. به همین دلیل هم خودم را به اسم خواهر دباغ معرفی میکردم .
شاید شنیدن نام" منوچهری" و "تهرانی" برای من و شما یادآور یک نام باشد اما شنیدن این نام ها برای خانم دباغ تداعی کننده لحظات و روزهای سختی است . روزهایی که به تعبیر او تنها اعتقادات و الطاف الهی سبب شد آنها را پشت سر بگذارد .
وی از خاطرات زندان های مخوف ساواک می گوید از سخت ترین موقعیت ها ، زمانی که ناله های دختر سیزده ساله ام را زیر شکنجه می شنود :
یکی از سختترین موقعیتها برایم، آنجا بود کهدخترم را که تازه وارد سیزده سالگی شده بود، به زندانآوردند .
آن شب ، از ساعت ۱۲ صدای جیغ و فریاد او را کهشکنجه میشد شنیدم. فقط فردیادهایش را میشنیدم و نمیدانستم چه میکشد. نمیدانستم چکار کنم .همدمی جز گریه نداشتم . فکر کنم ساعت چهار صبحبود که سر و صدایی در بند زندان آمد . از سوراخ روی درسلول نگاه کردم، دیدم دو تا سرباز زیر بغل دخترم راگرفتهاند و او را کشان کشان آوردند انداختند وسط راهرو ، و با سطل رویش آب ریختند که به هوش بیاید . با دیدن این صحنه دیگر طاقتم تمام شد . دیوانهوار با مشت بهدر کوبیدم و فریاد زدم . گفتم که در را باز کنید تا ببینم بچهام چه شده .
مرحوم آیتالله «ربانی املشی» که در یکی دیگر از سلولها بود ، با صوت زیبا شروع کرد به خواندن قرآن تا رسید به آیه «استعینوا بالصبر و الصلوة» کمی آرامگرفتم ، ساکت شدم و سر جایم نشستم . بعد از چنددقیقه بلند شدم تا دوباره به دختر کوچولویم که زیرضربات و شکنجههای وحشیانه دژخیمان شاه له شده بود ، نگاهی بیندازم . یک پتوی سربازی آوردند ، او را انداختند توی آن و بردند . با دیدن این صحنه احساسکردم دخترم مرده است . خوشحال شدم . خدا را شکرکردم از اینکه از شر ساواکیها و شکنجههای کثیفشانراحت شده است .
حدود شانزده روز از آخرین دیدار من و دخترممیگذشت ؛ خیالم راحت بود که او مرده و دیگر شکنجهنمیشود . ولی آن شب ، درِ سلول را باز کردند و در کمالتعجب دیدم که دخترم را به داخل سلول انداختند و در رابستند . او گفت که در طی این مدت ، در بیمارستانشهربانی (در خیابان بهار) بستری بوده است. او را درآغوش گرفتم و شروع کردم به نوازشش. مچ دستهایشرا که لمس کردم ، گریهام گرفت. زخم بدی به چشممیخورد ، او را با دستبند ، محکم به تخت بسته بودند .
احساس من و دخترم در آن شبهای شکنجه وتنهایی ، غیر قابل وصف و درک است .
یکی از سختترین لحظات زندان ، هنگامی بودکه یکی از ما را برای شکنجه میبردند . «رضوانه»دخترم را که میخواستند ببرند ، اصلاً جلوی ساواکیها گریه نمیکردم. صدای پای نگهبانها که میآمد ، دختر کوچولویم را در آغوش میکشیدم ، صورتش را غرقبوسه میکردم و میگفتم:
ـ عزیزم ... به خدا میسپارمت .... هر چه خدا بخواد همان می شود ...
او را که میبردند ، بغضم میترکید ، یکه و تنها درآن تاریکی زندان ، میزدم زیر گریه. کف دستهایم را روی دیوار میکوبیدم ، تیمم میکردم و نماز میخواندم تادلم آرام بگیرد .
ساعتی بعد ، در سلول باز می شد و بدن نیمه جان او را می انداختند و می رفتند . هر چیزی را که توانسته بودم پنهان کنم ذره ای از غذا یا چند قطره آب ، در دهانش می گذاشتم .
الگوی من در صبر و تحمل این شکنجه ها ، اول اعنقادم به الطاف الهی ، راه امام و سپس شهید بزرگوار آیت ا.. سعیدی بود که چند سالی از محضرشان کسب علم کرده بودم . ایشان کسی بود که زیر بدترین شکنجه ها فریاد زده بود : اگر تکه تکه ام کنید هر قطره خونم فریاد می زند خمینی ، خمینی .
اینکه این بانوی انقلاب چه دبده و چه کشیده که به مرگ فرزند نوجوانش نسیت به زنده ماندش در اسارت راضی تر بوده است ، فقط خدا می داند و بس .
براستی وظیفه من و تو برای حفظ انقلابی که با این مرارتها و سختیها حاصل شده است چیست ؟ انقلابی که دباغ ها و رضوانه های فراوانی برای به ثمر نشستن آن از جان ومال وفرزند خود گذشتند .
ایونا