خاطرات شکنجه - طاهره دباغ

dabagh-238x160-.jpg

۱۲ فروردین روز جمهوری اسلامی است. زنان و مردان مسلمان ایران چه رنج ها که برای رسیدن به این پیروزی بزرگ متحمل نشدند. برای این که مقاومت ها و ایثار ها و فداکاری ها یادمان برود در این جا بخشی از خاطرات خانم طاهره دباغ  (مرضیه حدیده چی دباغ) را با هم مرور می کنیم. این بخش از خاطرات، یادآوری دردی است که این عزیز توسط شکنجه گران ساواک در زندان های مخوف شاهنشاهی با هدف حفظ اسلام عزیز و برپایی جامعه اسلامی کشیده است.

مطلب زیر از کتابچه "خاطرات شکنجه" است که در آن علاوه بر شکنجه های طاهره دباغ، خاطرات احمد سالک و حمید داوودی هم  آورده شده است. خانم دباغ در بخشی از خاطرات خود در این کتاب که تحت عنوان "شکنجه های شاهنشاهی" به چاپ رسیده آورده است:

شکنجه همچنان ادامه داشت. به انواع مختلف. شلاق، کتک، اهانت و هر چه که از دستشان برمی آمد. ساعت ۱۲ شب بود که از شدت درد و شکنجه از حال رفتم. کشان کشان مرا بردند و انداختند داخل یک اتاق. چادرم را که به هیچ وجه از خودم دور نمی کردم کشیدم روی صورتم و گوشه اتاق کز کردم، که مثلا خواب هستم. بی شرمها با حال بسیار زننده می آمدند داخل اتاق که مثلا مرا بترسانند. سعی کردم بی حرکت بمانم که فکر کنند خوابم. حرف های زشتی می زدند که مرا بترسانند. آن شب سپری شد تا فردا.

از صبح روز دوم شکنجه های اصلی شروع شد. دستم را به زور گرفتند، سوزن های بلندی را به زیر ناخن هایم فرو کردند و سپس نوک انگشتانم را که سوزن زیرش بودند، توی دیوار کوبیدند. سوزن ها تا انتها در زیر ناخن ها نفود کرد. تمام تنم از درد تیر کشید. گاهی با "باتوم برقی" که شوک الکتریکی ایجاد می کند، به اعضای بدنم می زدند.

یکی دیگر از وحشیانه ترین شکنجه های تخصصی ساواک شاه، "آپولو" بود. تعریف آن را قبلا شنیده بودم. مرا روی یک صندلی فلزی نشاندند. کلاهی آهنی که سیم هایی به آن وصل بود، روی سرم بستند. دستها و پاهایم را به صندلی بستند. به یکباره جرباین برقی - که چندان قوی نبود که آدم را بکشد ولی سیستم عصبی را به هم می ریخت - وصل شد. بدنم کاملا به لرزه افتاد و اعصابم داغان شد. اصلا نمی توانم حالت آن لحظه خودم را بیان کنم. هر عمل زشتی که از دستشان برمی آمد انجام می دادند و مدام اهانت می کردند.

گاهی کف پاهایم از شدت ضربات شلاق شدیدا ورم می کرد. سریع مامور شکنجه دست و پایم را باز می کرد و با شلاق دنبالم می افتاد که به دور بالکن دایره مانندی که با نرده آهنی پوشیده شده بود بدوم. اول منظورشان را از این کار نمی فهمیدم، ولی بعدا متوجه شدم که این کار را می کنند که تاول های کف پا ورم نکند. تا دوباره بتوانند شلاق بزنند. گاهی هم پاهایم را به گیره هایی که به سقف وصل بود، می بستند و تا چند ساعت به حالت آویزان می ماند.

نماز خواندن در آن جا ممکن نبود. یعنی اجازه نمی دادند. زمان از دستمان رفته بود و فقط به واسطه شام یا صبحانه که می آوردند، شب و روز را می فهمیدم و با درنظر گرفتن این زمان ها نماز می خواندم. چون در طول هر بیست و چهار ساعت فقط یک بار حق داشتم به دستشویی بروم، آن هم یک سرباز مراقبم بود که اعصابم خرد می شد. خلاصه با همان حالت نشسته با جهت یابی احتمالی قبله، نماز می خواندمdabagh.booklet90.jpg

یکی از سخت ترین موقعیت ها برایم، آن جا بود که دخترم را که تازه وارد سیزده سالگی شده بود، به زندان آوردند. آن شب از ساعت ۱۲ صدای جیغ و فریاد او را که شکنجه می شد شنیدم. فقط فریادهایش را می شنیدم و نمی دانستم چه می کشد. نمی دانستم چه کار کنم. همدمی جز گریه نداشتم.

...

هیچ جای سالمی در بدنم نمانده بود که از شکنجه های آنان در امان باشد. دست هایم تا آرنج، پشت گوش ها و ... پر بود از آثار سوختگی و زخم. در اتاق شکنجه، دژخیمان شاه سیگار هایشان را روی بدن من خاموش می کردند. حتی یک بار هم یکی از آن ها چیزی مثل انبردست انداخت زیر ناخن پایم هنوز عفونت دارد و چرک می کند.

گاه از شدت درد و شکنجه، بی هوش می شدم و بدنم را به داخل زندان می انداختند. آن ها از شکنجه من خسته شده بودند، دخترم را آورده بودند تا با شکنجه او مرا تحت تاثیر بگذارند و فشار بیاورند که حرف بزنم.

...

الگوی من در صبر و تحمل همه ی این شکنجه ها، اول اعتقادم به الطاف الهی، راه امام و سپس شهید بزرگوار آیت الله سعیدی بود که چند سالی را در محضر ایشان کسب علم کرده بودم. ایشان کسی بود که زیر بدترین شکنجه ها فریاد زده بود:

- اگر تکه تکه ام کنید، هر قطره خونم فریاد می زند خمینی... خمینی...

همین اعتقادات دینی بود که همواره تلاش می کردم حجابم را حفظ کنم. با وجودی که زیر دست کثیف ترین و پست ترین انسان های روی زمین، که ذره ای شرف، حیا و غیرت در وجودشان وجود نداشت، مدام شکنجه می شدم و مورد اهانت و آزار قرار می گرفتم، ولی سعی می کردم حجابم را حفظ کنم. روزهای اول چادر داشتم که گرفتند. سپس یک پیراهن مردانه زندانی ها از سلول بغلی گرفتم، وقتی می آمدند که برای شکنجه ببرندم، آن را روی سرم می انداختم و آستین هایش را زیر گلویم گره می زدم تا موهایم پیدا نباشد. بعدا" این پیراهن را هم طاقت نیاوردند که ببینند روی سرم می کشم، گرفتند. دو تا پتوی سربازی به ما داده بودند. از آن روز به بعد هر گاه می خواستند برای شکنجه برویم، یکی از پتوها را من روی سرم می کشیدم، یکی دخترم. به همین خاطر در زندان به  "مادر و دختر پتویی" پتویی معروف شده بودیم.

بعد از پیروزی انقلاب به خواسته یکی از آشنایان، به پادگان لویزان رفتم. "تهرانی" کسی که در شکنجه من و دخترم حیا و شرفی نداشت و در خباثت روی وحشی ترین ها را سفید کرده بود، نشسته بود پشت یک میز، یک لیوان آب میوه کنار دستش بود، و تند تند اعتراف می نوشت. به او گفتم:

- آقای تهرانی من را می شناسی؟

گفت: "نه ... به جا نمی آورم..."

گفتم: "برایت خیلی متاسفم. تو که دیشب توی مصاحبه تلویزیونی جنایاتت را با ذکر ساعت و دقیقه می گفتی، چه طور من را نمی شناسی؟"

گفت: "به خاطر نمی آورم."

گفتم: "مادر و دختر پتویی را یادته؟"

تا این را گفتم، چشمانش گرد شد، با کف دست به پیشانی اش کوبید و گفت: " بله ... بله... من جدا متاسفم. .. فکر می کردم شما از بین رفته اید."

گفتم: "نخیر... خدا خواست که من بمانم تا یکی از نشانه ها باشم برای خباثت شما... شما از ما این جوری بازجویی می کردین؟... با آب میوه و در کمال آرامش؟... یادته دختر سیزده ساله من، توی اون گرمای تابستان، تشنه اش بود، له له می زد، لیوان آب یخ را آوردی جلویش، او له له می زد و تو لیوان را جلوی دهانش بردی، ولی آن را خالی کردی روی زمین؟"

گفت: "بله...بله ... من متاسفم."

بعد آب دهانی روی زمین انداختم و خارج شدم. دیگر طاقت نداشتم چهره خبیث او را ببینم. واقعا خدا منتقم خوبی است.

*************

ضمن شاد باش روز جمهوری اسلامی، شبکه ایران زنان با گرامی داشت یاد شهدا و جانبازان انقلاب اسلامی ایران  امیدوار است که با یاری خداوند راهی را که این زنان و مردان جان برکف باز کردند و به پای آن از جان و مال و زندگی و سلامتی خود گذشتند ادامه دهیم و دنیاپرستی و خودخواهی ما را از این مسیر دور نکند و راحت طلبی ما را به فراموشی گرفتار نکند.

پرینت گرفته شده از :
http://www.iranzanan.com/point_of_view/cat_5/000844.php