• چهارشنبه، ۲۳ تیر ۱۳۸۹
  • داستان کوتاه/ بهشت را زینت کنید / زهرا زواریان
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 259
    کد خبر: 1510

     

    zavarian22.jpghosein5.jpgشبکه ایران زنان: داستان کوتاه از زهرا زواریان

    بهشت را زینت کنید

    آب روی آب، موج روی موج، دریا آرام و آبی، جزیره خاموش و بهت زده می نگریست. سالها نگریسته بود. سالها ماتم گرفته بود. سالها گرد اندوهی عمیق، زمین وآسمان جزیره را مکدر کرده بود.

    کسی آمده بود. کسی سکوت و خلوت جزیره را برهم زده بود. کسی با خود اندوه و رنج و ماتم به جزیره آورده بود. اطرافش را بویی عفن فرا گرفته بود. دودی خاکستری رنگ پیرامونش پراکنده بود. او که بود؟

     ... به آدمیان نمی مانست. از زمین نیامده بود. از میان دریای مواج و طوفانی به آنجا پناه نیاورده بود. کشتی شکسته ای او را به عمق جزیره نینداخته بود. از کجا آمده بود؟

     اهالی جزیره، سنگ و کوه و خاک و آسمان و درختان بیشماری که در جزیره هر روز او را می نگریستند، هیچ کدام یادشان نمی آمد که در یک روز طوفانی، امواج بی قرار و سرکش، تکه چوبی را با خود به جزیره آورده باشند! یادشان نمی آمد آدمیزادی را دیده باشند که وحشت غرق شدن روی آن تکه چوب را تجربه کرده باشد. نه ! او از دریا نیامده بود. زمینی نبود. مثل آدم های روی زمین نمی مانست. قامت و اندامش با آنچه تا به حال دبده بودند، تفاوت داشت. او برای اهالی جزیره موجود بسیار عجیبی بود!

    کسی نمی دانست دقیقاً چه وقت و از چه روزی او به آنجا آمده است. چه کسانی او را به آنجا آورده اند. برای چه در جزیره برهوت و دور افتاده آنها بی خویش و ناآشنا رها شده است. اینها برای اهالی جزیره یک معما شده بود.

    آنها فقط می دانستند حضور او در تاریکی اتفاق افتاده است. وقتی همه در خواب بوده اند. وقتی چشمی ناظر رفت و آمد آنها نبوده است، در ظلمت بی انتهای شب، وقتی روزن نوری وجود ندارد... چه کسانی او را آورده بودند!

    معما روی معما . سؤال از پی سؤال ... و از همه عجیب تر، شکل و شمایلی بود که او را از مخلوقات روی زمین متمایز می کرد. با همه فرق داشت. با همه موجوداتی که اهالی جزیره تا آن روز به خود دیده بودند.

    آن موجود عجیب پا نداشت که روی زمین راه برود. دست نداشت که جنبشی برای رهایی از خود نشان دهد. فقط دو بال داشت. بال هایی که شکسته بودند. بال هایی بلند و وسیع که نیمی از جزیره را فرا گرفته بودند. اهالی جزیره می گفتند شانزده هزار بال دارد. از هر بال تا بالی دیگر ... آه خداوندا! چقدر بزرگ بود! وسعتی عظیم میان زمین و آسمان. اهالی جزیره می گفتند: "چه فابده ! بال هایی بزرگ که چنین شکسته است ...! " و با افسوس به او نگاه می کردند. کاش می توانستند برایش کاری کنند!

    ماهی های بیشمار از دور و نزدیک به دیدن او می آمدند. شگفت زده بودند. خبر پیچیده بود. گوش به گوش و دهان به دهان. مدت کمی نبود. شاید به درازی هفت صد سال گذشته بود. نسل روی نسل حکایت را نقل کرده بود. پیرها به جوان ها می گفتند و جوان ها به بچه هایشان. مثل یک افسانه شده بود. حکایتی که تا کسی آن را نمی دید، باور نمی کرد. هیچ کس تا به حال موجودی با این شکل و شمایل ندیده بود. آدمیزادی در وسعت بیکران اقیانوس آبی این گونه ظاهر نشده بود.

    او مژگانی بلند داشت. مژگانی که تمام سنگینی قامتش روی آن افتاده بود. مژگان سیاهی که روی چشمانش سایه افکنده بود. مژگانی که به وسیله آن آویزان شده بود. مژگان آویزان شده ای که چشم ها را باز نگه داشته بود. چشمانی که خیره می نگریست و لحظه ای ـ حتی لحظه ای ـ نمی توانست به خواب رود. دریغ از پلک زدنی. خیره و مات، صبح تا شب نظاره گر ماهی های رنگارنگ و کوچک و بزرگی بود که به تماشایش آمده بودند. چشم هایی از حدقه درآمده و بهت زده که صف در صف، او را به هم نشان می دادند. ماهی ها از توی دریا، پرندگان از توی آسمان، اهالی جزیره از روی زمین.

    "بیچاره! چه رنجی می کشد. چه وزنی تحمل می کند. چه کسی او را به اینجا آورده؟ گناهش چیست ... او که شب و روز گریه می کند. او که همواره مویه می کند ... چه کرده! از کجا آمده ... "

    و به هم نگاه می کردند. یکی از آنها نچ نچ گویان و هراسان می گفت: " نباید گنهکار باشد ... صبح تا شب، شب تا صبح در حال عبادت است. تسبیح و ذکر خدا را می گوید ... "

    و دیگری می گفت: " چه طور تحمل می کند! این بوی عفن ... بوی گنداب که در اطرافش پراکنده است ... "

    و آن یکی به دودی اشاره می کرد که از زیر بال هایش منتشر می شد. دودی که سالیان دراز، هیچ وقت، از شدت آن کاسته نشده بود. همچنان با حدت آسمان جزیره را مکدر می کرد. باران می آمد، اما نه از شدت بوی عفن کاسته می شد و نه از فوران دود. نه اشک های جاری را التیام می بخشید و نه بر بال شکسته او مرهمی بود. تا چشم کار می کرد، آب بود و آب. موج بود و موج . اما آتشی که در وجود او زبانه می کشید، با آبهای جاری سبک نمی شد. می سوخت و می سوزاندش ... و او با چشم های باز منتظر بود.

    منتظر یک ظهور. یک بخشایش. باران رحمتی که او را از آن فلاکت شوم نجات دهد. باز هم باید استغاثه می کرد. باید از اشک هایش رودی می ساخت. رودی که به دریا می ریخت. رودی که پرندگان کنارش می نشستند، اما هرگز از آبش نمی خوردند. می گفتند این آب خوردن ندارد . ثمره گناه است. ثمره سرکشی است. ثمره عصیان. یکی از پرندگان می گفت او مورد غضب واقع شده. گنهکار است. موجودی زمینی نیست. اهل زمین نبوده. از آسمان آمده. از فرشتگان مقرّب خداوند بوده. از حاملان عرش الهی ... اینها را می گفت وکسی باور نمی کرد. از کجا می دانستند که راست می گوید!

     پرنده سپید بال طلایی که زیباترین پرنده آن اطراف بود و به ذکاوت و هوش شهره بود، قسم خورد که این را از یکی از فرشتگان شنیده است. گفت با گوش های خودش شنیده که خداوند از او رو برگردانده. به او غضب کرده. به او که از فرشتگان نزدیک و خاص درگاهش بوده ....

    پرندگان بهت زده دورش نشستند. به حرف هایش گوش دادند. هیچ کدام باور نکردند. با خود گفتند اگر او فرشته است، اینجا چه می کند! اگر آسمانی است، روی زمین چه می کند! اگر مقرّب بوده، چرا این قدر مویه می کند! و به بال هایش نگاه کردند: چرا بال هایش شکسته است!

    پرنده سپید بال طلایی با حوصله به آنها گفت که او عصیان کرده. گنهکار است. از درگاه ربوبی رانده شده. او هبوط کرده است.

    آن وقت پرندگان رنگارنگ و کنجکاو از او پرسیدند: " برای چه هبوط کرده؟ برای چه رانده شده؟ "

    پرنده سپید بال طلایی متفکرانه گفت: "به عظمت و بزرگی پروردگارش شک کرده! از ذهنش گذشته آیا از پرودگار من بزرگ تر کسی هست؟ "

    پرندگان گفتند: " آه! چه سؤال جسورانه ای! " و پرسیدند: " آیا آن را به زبان هم آورده؟ "


    پرنده سپید بال طلایی گفت: " نه ! فقط در خاطرش گذشته. تردیدی در وجودش راه یافته ... تردیدی عمیق! "
     

    با شنیدن این حرف، پرندگان کنجکاوتر از پیش به هم نزدیک شدند و بی تاب پرسیدند: " آیا این همه عذاب مجازات تردید اوست؟ "

    پرنده سپید بال طلایی گفت: " نه ! او سالها سرگردان بوده. به دنبال پاسخ سؤال خود سالها جستجو کرده. خداوند بالهای او را دو برابر کرده، به سی و دو هزار بال رسیده است ... "hosein.bargah.jpg

    پرندگان هاج و واج به یکدیگر نگاه کردند. پرنده سپید بال طلایی گفت:  "خداوند به او دستور داده که پرواز کند و بالا برود. پانصد سال می پرد ... اما هرگز سرش به انتهای عرش نمی رسد!"

    پرندگان گفتند: "با این اندام بزرگ! " و پرواز کنان به دور آن موجود عجیب به چرخش در آمدند. روزها طول کشید تا توانستند به جای قبلی خود باز گردند. گفتند: " بزرگ و عظیم است! "

    و به دهان پرنده سپید بال طلایی چشم دوختند . مدتها منتظرشان بود. گفته بود بروند و از نزدیک وسعت و بزرگی او را ببینند. قبل از این، فقط قسمتی از هیکل او را دیده بودند .

    هاج و واج و بهت زده نزد پرنده سپید بال طلایی نشستند. به دهان او چشم دوختند. یکی از آنها پرسید: " به اشتباه خود آگاه شده است؟ "

    پرنده سپید بال طلایی گفت: " آری ! به خطای خود پی برده . اما دیگر گناهکار شده . نسبت به پروردگارش عصیان کرده. خداوند از او خواسته که مجازتش را خود انتخاب کند . "

    یکی از پرندگان شتاب زده پرسید: "مجازتش چه بوده؟ "

    پرنده سپید بال طلایی گفت: " خداوند به او می گوید به مکان خود باز گرد . من بزرگتر از هر بزرگی هستم و بالاتر و رفیع تر از من چیزی نیست . من به مکان و حدی توصیف نمی شوم." و از او می خواهد بین مجازات اخروی و دنیوی یکی را انتخاب کند .... "

    پرنده ای که نزدیک پرنده بال طلایی نشسته بود ، گفت: " مجازات دنیوی را انتخاب می کند؟ "

    پرنده بال طلایی گفت: " آری ! آنچه می بینید شرح کفران نعمت اوست. او که فرشته ای مقرب بوده، مجازات سنگین تری دارد."

    پرندگان به آن فرشته عظیم رانده شده نگاه کردند. گفتند: " نام او چیست؟ "

    پرنده سپید بال طلایی گفت: " نامش فطرس است ... بعضی به او دردائیل می گویند . بعضی هم صلصائیل ... "

    یکی از پرندگان که به گرد بقیه به چرخش در آمده بود، گفت: " تا کی مجازات او ادامه می یابد؟ او که همواره در حال عبادت است! "

    پرنده بال طلایی گفت: " کسی نمی داند. " و روی دو پا بلند شد و به پرواز درآمد . پرندگان او را دیدند که در آسمان اوج گرفت و ناپدید شد. آنها می دانستند که او فقط گاهی به جزیره سر می زند.

    از جا بلند شدند و پروازکنان با هم وداع کردند . هر کدام رفت تا اخبار تازه را به گوش دیگران برساند. به آنهایی که سخت مشتاق بودند تا راز حضور این موجود عجیب را دریابند.

    هوا ابری بود و باران نم نم می بارید. فطرس همچنان اشک می ریخت و مویه می کرد. صدای هلهله تسبیحش در جزیره طنین افکنده بود. ماهی های بیشمار مثل همیشه به تماشایش ایستاده بودند. ابرها بر سرش باران می چکاندند و اهالی جزیره مثل هر روز با افسوس به او نگاه می کردند.

    همه از خود می پرسیدند مجازات او تا چه وقت طول خواهد کشید. تا کی از رفتن به آسمان محروم خواهد شد! از هم پرسیدند: " آیا بار دیگر طعم رهایی و بخشش را خواهد چشید! آیا خداوند او را خواهد آمرزید! آیا دوباره به آسمان باز خواهد گشت! آیا خواهد توانست سر بر عطوفت الهی بساید و آرام بگیرد! آیا بارگاه عرش او را به خود راه خواهد داد!"

    هیچ کس نمی دانست. همه انگشت به دهان روزها و شبها را می گذراندند. فطرس بیش از همه نگران بود . دلش بی تاب حضوری دیگر در کنار پروردگارش بود. سالها از دوستانش، دوستان مقرّبش بی خبر بود. فرشتگان بارگاه عرش الهی از دیدار او منع شده بودند. آرزو می کرد بار دیگر به میان آنها بازگردد. بار دیگر عظمت عرش و مهربانی پروردگارش را دریابد. آیا خداوند او را خواهد بخشید!

    کسی نمی دانست ...

    *
    هلهله و همهمه ای عظیم، اهالی جزیره را از خواب پراند. نور از پی نور ، رنگ از پی رنگ، چون دریایی مواج و بیکران، چشم ها را به خود خیره کرده بود .

    " چه شده؟ چه اتفاقی افتاده؟ این همه نور از کجاست! این همه رنگ، این همه تلؤلؤ ... آه خداوندا!"

    اهالی جزیره خیره در محیط پیرامون با خود نجوا می کردند .

    " این صداها ... این همهمه ... گوش کنید! "

    صدای هلهله و همهمه ای عظیم از گوشه و کنار آسمان به گوش می رسید . اهالی جزیره مات و مبهوت، شگفت زده می نگریستند. یکی از آنها گفت: "گوش کنید ! پیامی تکرار می شود ! "

    دیگری گفت : " چه می گوید؟ "

    آن یکی گفت: نمی دانم!" و همه غرق در سکوتی اعجاب آور، با تمام حواس خود، سرتا پا گوش شدند. صدا بلندتر و رساتر شد. در آسمان و زمین و دریا طنین افکند. گاهی اوج گرفت و گاه ...

    " ای جبرئیل! آتش ... را .... فرونشان."

    " بهشت ... را ... زینت کن."hosein3.jpg

    " به حوریان بهشتی ... بگو ... خود را بیارایند."

    " ملائک ... را ... بگو ... "

    ناگهان همهمه ای عظیم فضای اطراف را دربرگرفت. صدای چه بود! برخورد بال ملائک بود یا هلهله تسبیح آنها! اهالی جزیره گیج و مبهوت می نگریستند. پرده کنار رفته بود و چشمان آنها تصاویر عجیب و حیرت انگیزی را مشاهده می کرد. "خدایا چه خبر است! چه اتفاقی افتاده! "

    صدا در سراپرده زمین و آسمان طنین افکند: "ای جبرئیل! به ملائک بگو که صف در صف بایستند ... بر اسب های سپید سوار شوند ... زین و لگام به درّ و یاقوت بیارایند ... "

    " ای جبرئیل به آنها بگو که در دست هایشان طبق هایی از نور برگیرند و به زمین بروند ... "

    اهالی جزیره، خاک و سنگ و زمین و آسمان، درختان بیشمار و پرندگان بسیار، ناگهان دیدند که آسمان پرده گشود و گروهی عظیم از فرشتگان زیبا، طبقی از نور در دست، مسرور و شادمان به سوی زمین می شتابند. گویی به بزم و طربی با شکوه دعوت شده اند. بال در بال، بی اعتنا به حیرت اهل زمین می رفتند تا ... "

    اما ناگهان صدایی دیگر اهالی جزیره را به خود متوجه کرد. صدا نزدیک بود. به ناله می مانست. در آن طرب بزرگ مثل لکه ای بر سپیدی بود. مثل ناله ای که از ته چاهی به گوش می رسید. صدا، صدای فطرس بود. فطرس ملک. او هم مثل آنان بود. مثل هزار هزار فرشته ای که بر بالای سرش بال می گشودند. او هم به زیبایی آنها بود، اما ...

    اهالی جزیره هیچ وقت او را زیبا ندیده بودند. بوی عفن و دود خاکستری رنگی که در اطراف او پراکنده بود، آن قدر اهالی جزیره را ناراحت کرده بود که دیگر مجالی برای دیدن زیبایی شکل و شمایل او نداشتند. مثل فرشته ها بود، اما بالش شکسته بود.

    صدایش خسته و درد آلود، چون ناله ای گنگ اهالی جزیره را متوجه خود کرد. فرشتگان، آنها که به او نزدیک تر بودند، سر پایین آوردند و با دیدن دوست قدیمی خود اندکی مکث کردند.

    " آه فطرس تو اینجایی ... سالها گمت کرده بودیم. نمی دانستیم ... "

    و با هم گفتند: " با ما نمی آیی! "

    فطرس نالان و گریان پرسید: " به کجا می روید؟ این چنین پایکوبان و رقصان ... " و ادامه داد: "تا به حال بزم و رقصی چنین با شکوه ندیده بودم ... چه خبر است؟"

    فرشتگان با افسوس گفتند: " تو نمی دانی؟"

    فطرس گفت: "چگونه باید بدانم! هفتصد سال از هبوطم بر زمین می گذرد. در این سالها از آنچه در عرش گذشته، بی خبر بوده ام. " و گلایه کنان گفت: " هیچ کدام حال دوست قدیمی خود را نپرسیدید!"

    فرشتگان با طبق های نورانی در دست، گفتند: "ما را ببخش فطرس. اجازه نداشتیم تو را دیدار کنیم."

    فطرس مویه کنان گفت: "می دانم! آنچه می کشم نتیجه غفلتی است که خود انجام داده ام." و اشک از دیدگانش فرو چکید. گفت: " آیا محبوبم مرا خواهد بخشید! آیا از گناه من خواهد گذشت!"

    در این هنگام، صدا و نوری عجیب تر جزیره را دربرگرفت . فرشتگان خود را کنار کشیدند . یکی از آنها گفت : " از جبرئیل بپرس ... او فرشته مقرّب خداوند است . "

    با شنیدن نام جبرئیل سیلاب اشک از چشمان فطرس فرو ریخت . " آه جبرئیل ... دوست عزیزم ! آیا تو اینجایی ! آیا بعد از سالها به دوست رانده شده ات سلام می کنی ! ... سلام بر تو فرشته مقرّب خداوند ... سلام ... "

    جبرئیل به سوی فطرس آغوش گشود . با افسوس گفت :"تویی فطرس ! دوست عزیزم . اینجا چه می کنی ؟ سالها گمت کرده بودم . "

    " مگر نمی دانی جبرئیل ؟ "

    " چرا می دانم ... اما نمی دانستم که اینجایی . نمی دانستم به چه عذابی گرفتاری ! "

    فطرس که بوی عرش و بوی محبوبش را از پر و بال حضور فرشتگان شنیده بود ، زار زار گریست . دلتنگی برای مأوا و مسکن اش، برای پروردگار و محبوبش او را سخت بی قرار کرده بود. دلش به وسعت آسمان گرفته بود .

    جبرئیل گفت: " فطرس! دوست عزیزم! آیا می دانی که امشب چه خبر است؟ آیا می دانی ما هلهله کنان به کجا می رویم!

    فطرس گفت: " نه ، نمی دانم . "

    جبرئیل گفت: " آیا می دانی که امشب آتش دوزخ خاموش شده است! آیا می دانی که بهشت آراسته شده و بهشتیان به رقص و پایکوبی مشغولند! آیا می دانی ... "

    فطرس گفت: " نه ، نمی دانم . به من بگو . بگو که این همه هلهله و سرور برای چیست ؟ "

    جبرئیل به فطرس نزدیک تر شد . پر و بال عظیم خود را به او مالید . گفت : "می دانی که امشب چه مولودی در این عالم متولد خواهد شد ؟ "

    فطرس که دیگر بوی عفن نمی داد و دود در اطرافش دیده نمی شد ، به خود جرأت داد و گفت : " برایم بگو جبرئیل! سخت بی تابم . هیچ وقت عالم را این طور به رقص آمده ندیده بودم ! همه چیز به وجد آمده . "و ادامه داد : " سالها پیش ، آن وقتها که در عرش بودم ، پروردگارم همیشه از مولودی مبارک سخن می¬گفت ... اما نمی دانستم که این مولود کیست ! "

    جبرئیل پر و بال گشاده ، با طبقی عظیم از نورهای الوان به فطرس نگاه کرد و گفت : " امشب فرزندی در خانه علی متولد خواهد شد که مولودی مبارک است . به برکت ولادت او می رویم که این تولد را به محمد تبریک بگوییم . ما حاملان عرش الهی می رویم که پیام تبریک خداوند را به محمد برسانیم . "و با افسوس به فطرس نگاه کرد. گفت : "کاش می توانستی با ما بیایی ! "

    فطرس به سختی بال هایش را تکان داد . گفت : " با این بال ها نمی توانم حرکت کنم ."
    و با التماس گفت: " دوست عزیزم جبرئیل ! آیا تو پیام مرا به محمد می رسانی ؟ آیا به او می گویی که به یمن تولد کودکش از خداوند بخواهد که مرا ببخشاید ! آیا این لطف را در حق من انجام می دهی ! "

    جبرئیل بال هایش را به فطرس مالید . به او گفت که حتماً پیامش را به محمد می رساند . از او آمرزش و شفاعت دوستش را طلب می کند . آرزو کرد که بار دیگر در سراپرده عرش الهی بتواند فطرس را در کنار خود ببیند .

    با دوست قدیمی اش خداحافظی کرد. نور از پی نور ، رنگ از پی رنگ ، فرشتگان بال در بال هم ، رقص کنان و چرخان از آسمان جزیره فاصله گرفتند . کم کم نورهای الوان و صدای هلهله و تسبیح فرشتگان جای خود را به تاریکی و ظلمتی بی انتها داد . ظلمتی که نهایتی برایش متصور نبود . تاریکی روی تاریکی ، سیاهی بر فراز سیاهی و تنها صدای ناله و ضجّه فطرس بود که سکوت جزیره را شکسته بود . از آن جشن و سرور دیگر خبری نبود .

    اهالی جزیره گیج و مبهوت فطرس را نگاه می کردند و از خود می پرسیدند آیا خداوند فرشته مقرّبش را خواهد بخشید ! آیا جبرئیل خواهد توانست عفو و بخشش را از محمد به فطرس هدیه دهد ! آیا در شبی که آتش دوزخ بر دوزخیان خاموش گشته ، فطرس نیز از عذاب و رنج رها خواهد شد !

    ... هیچ کس نمی دانست .

    *
    جبرئیل پیشاپیش فرشتگان حرکت می کرد. طبق های نور، اسب های سپید، نشان های درّ و یاقوت، فرشتگان زیبامنظر و مسرور، هلهله کنان و پایکوبان ، آسمان مدینه را پشت سر گذاشتند و به نقطه ای روشن ، روشن تر از طبق های نوری که در دستشان بود ، فرود آمدند .

    " این نقطه نورانی کجاست که زمین و آسمان مدینه را نورباران کرده ! این خانه کوچک مال چه کسانی است که شعاع های نورش ، بزم باشکوه ما را بی رنگ کرده! "

    سؤالی بود که فرشتگان از هم می پرسیدند .

    هلهله کنان اطراف بیت نورانی را چرخ زدند . چرخیدند و چرخیدند. گویی به طواف آمده بودند . طواف به دور خانه ای کوچک که اتفاقی بزرگ در آن افتاده بود . اتفاقی که آسمان عرش و گستره زمین را به لرزه افکنده بود . اتفاقی که آتش دوزخ را خاموش کرده و بهشتیان را به رقص و سماع واداشته بود . این بزم باشکوه برای گرامیداشت کدام نوزاد برپا شده بود! فرشتگان نگاه کردند . صف در صف ایستاده ، طبق های نور در دست ، پشت سر جبرئیل ، به انتظار تماشا می کردند .

    ـ یا محمد ! اجازه می دهی به بیت نورانی تو وارد شویم؟ جبرئیل بود که برای داخل شدن رخصت می طلبید .

    محمد غرق در نشاطی عمیق ، ژرف به آسمان نگریست که غرق نور بود . گفت : داخل شو ای پیام آور عرش عظیم . داخل شو یا جبرییل ! داخل شوید فرشتگان حریم الهی . داخل شوید. قدمتان مبارک " و آنها را به داخل دعوت کرد .

    فرشتگان پرسیدند : " آیا او محمد است ؟ "

    جبرئیل گفت : " آری . او که پیراهنی سپید و دستاری سبز به شانه آویخته است ! "

    یک صدا گفتند : " آه ، چه زیباست . چه مهربان و دوست داشتنی ! "

    جبرئیل گفت : " می بینید چه سینه فراخ و صورتی پر از خنده دارد ! "

    فرشتگان گفتند : " او را خوشحالی عظیم فرا گرفته است . " و هلهله کنان پشت سر جبرئیل داخل شدند . دیوارها کنار رفته بود و آن خانه کوچک به وسعت آسمان پیوسته بود .

    فرشتگان طبق های نور را پیرامون محمد بر زمین گذاشتند و گفتند :" پیام تبریک و رحمت خداوند را با خود آورده ایم." و یکی از آنان که بی تاب تر بود، گفت: " پس کجاست آن مولود مبارک . او که شکوهی عظیم در زمین و آسمان به پا کرده است! "

     محمد خنده کنان به صفیّه گفت: " بیاور مولود دخترم فاطمه را! " و دست بر پشت علی گذاشت که در کنارش نشسته بود. موهای علی، مشکی، تا روی شانه هایش ریخته بود . تبسمی شیرین بر لب داشت. گاه به فرشتگان نگاه می کرد و گاه به اتاقی که فاطمه در آن نشسته بود .

    صفیه نوزاد پیچیده در پارچه سپید را در آغوش محمد گذاشت. جبرئیل گفت: " ای محمد! خداوند سلامت رساند و گفت: " نام فرزند علی را شبیر بگذار . "

    محمد به علی نگریست و گفت: " چه نام زیبایی! به لغت عرب یعنی حسین . حسین برادر حسن. پسران فاطمه."
    و گونه نوزاد را به گونه اش چسباند و بو کشید. گفت: " بوی عرش خدا را می دهد." و او را بوسید .

    جبرئیل گفت : " ای محمد ! پیامی آورده ام از کسی که با بال های شکسته چشم انتظار دعای توست ! " و داستان فطرس را برای محمد تعریف کرد . از او خواست به یمن تولد نوزادش برای فطرس آمرزش طلبد .

    محمد از جا برخاست . دستار سبز را از شانه باز کرد . حسین را روی دستانش بلند کرد . رو به آسمان گفت : " محبوب من ! خداوندگار زمین و آسمان ، از تو درخواست می¬کنم به حق مولودی که در دستان من است ، از خطای صلصائیل بگذری. از تو می خواهم شکستگی بال های او را ترمیم فرمایی. به حق حسین می خواهم که او را به مقام قرب خودت باز گردانی. او را نزد ملائک مقرّب خویش باز فرستی . "

    ناگهان نوزاد رو به آسمان به خنده افتاد. ملائک هلهله کردند. جبرئیل بال گشوده و مسرور ، شادمان، پیام مغفرت خداوند را به اهل خانه رساند. آنگاه رفت تا مژده رهایی فطرس را به او بدهد. اما هنوز حرکت نکرده بود که فطرس بال گشوده ، غرق نور و شادی، خودش را به بزم آنها رساند. پر و بالش را به مولود مبارکی که در دستان محمد به خواب رفته بود، مالید. گفت: "یا رسول الله! به زودی مولود تو را امت تو شهید می کنند!"

    و به فرشتگان نگریست. گفت: "به واسطه حقی که او بر من دارد، هر که او را زیارت کند، پیام زیارتش را به حسین می رسانم. هر که بر او سلام کند، سلامش را به حسین می رسانم . هر که بر او صلوات بفرستد، درود و صلواتش را به حسین می رسانم."

    و بال گشود .

    رو به آسمان پرواز کرد و فریادزنان گفت: " کیست مثل من! کیست مانند من! من ... آزاد شده حسینم . "

    و در آسمان ناپدید شد. رفت که بعد از هفتصد سال خود را در آغوش پروردگارش بیفکند و در بارگاه قرب و عنایتش آرام بگیرد ...

    زهــرا زواریــان
     

    مطالب مرتبط:
    تفسیر درست از غدیر
    امور زنان فقط یک کلید دارد
    جوانان را تکریم کنید نه تفکیک جنسیتی
    زنانی که خواسته شان تنها آرامش در خانه است
    محدود کردن زنان برای نلغزیدن پای مردان!