• جمعه، ۲۵ دی ۱۳۸۸
  • نگاهی به مجموعه داستان «قطار در حال حرکت است» میترا داور
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 244
    کد خبر: 405

    davari.ketab.ghatar.jpg
    قلم طناز «داور»

    مجموعه داستان «قطار در حال حرکت است» نوشته میترا داور به تازگی از سوی انتشارات هیلا -ققنوس منتشر شده است. این کتاب شامل ١۶ داستان کوتاه است که با مضمونی اجتماعی و قلمی طناز نوشته شده‌اند.

    میترا داور دنیای اطرافش را به خوبی دیده و با ارائه تصاویری موجز، فشارهای بیرونی وارد آمده بر آدمی‌ و تاثیر موحش آن بر روح و روان او را، بی‌هیچ قضاوتی، در معرض دید خواننده‌ می‌گذارد تا جایی که خواننده به خود می‌گوید: «یعنی نمی‌شد جور دیگری زندگی کرد؟!» داستان‌های او راه‌حل نمی‌دهد و تنها در ذهن خواننده سوال ایجاد می‌کند.

    آدم‌های داستانی او جبونند؛ به کثافت خو کرده‌اند؛ بی‌رحمند؛ مستأصلند و به‌رغم تمامی اینها دوست‌داشتنی هستند، چرا که آدمند و بنده شرایط. اولین داستان کتاب «حق مساوی» نمونه خوبی بر این مدعا است. آدم‌هایی (زن و مرد) که در فضای کارگاهی کار می‌کنند به آزار زن حامله‌ای می‌پردازند که به‌زودی به مرخصی چهارماهه زایمان خواهد رفت. او مرخصی خواهد داشت و پولش را هم خواهد گرفت و برای همین هدف حسدورزی‌های همکارانش قرار می‌گیرد. آنها با گوشه و کنایه کلافه‌اش می‌کنند؛ جلوی دستشویی رفتنش را می‌گیرند و حتی تا آنجا پیش می‌روند که مردی را که گاهی به او کمک می‌کرده، کتک می‌زنند و تهمت‌های ناروا بارش می‌کنند. این آدم‌ها که در شرایط دیگری می‌توانستند سرشار از رحم و انصاف باشند با بی‌انصافی تمام به آزار زنی می‌پردازند که مانند هر زن پابه‌ماه دیگری شاید ضعیف‌ترین یا قابل‌ترحم‌ترین موجود جهان است.


    داستان دوم کتاب «نظرخواهی در کوچه‌ای قدیمی» به ملال آدم‌هایی می‌پردازد که با دست‌انداختن دیگری، ملال را از خود دور می‌کنند؛ طرفه آنکه آن دیگری تنها کسی است که توانسته اندکی از پس زندگی برآید و سرپناهی ولو بسیار کوچک برای زن و بچه‌اش فراهم آورد. «زمان در تبعید» داستانی است، تجریدی از زبان راوی اول‌شخصی که گویا مرده است. شخصا نتوانستم با این داستان ارتباط برقرار کنم. «قطار در حال حرکت است» وضعیتی را مجسم می‌کند که همه چیز ایستا است و به خواب مرگ فرورفته و این در حالی است که مسافران قطار حس حرکت دارند و فکر می‌کنند که دارند به ‌پیش می‌روند و وقتی متوجه می‌شوند که مدت‌ها است درجا زده‌اند و قطارشان ایستاده، توان پیاده شدن و پیدا کردن وسیله نقلیه دیگری را ندارند. تنها دو نفر از مسافران که از قضا جوان هستند و ظاهرا چندان در بند پیش رفتن قطار نبوده‌اند، جرات پیاده‌شدن از قطار و پیدا کردن وسیله نقلیه دیگری را پیدا می‌کنند. نظرگاه داستان اول‌شخص جمع است که البته نظرگاه سختی است و نویسنده نتوانسته در تمامی داستان آن را حفظ کند.


    «خط نازک ادرار» پرسنل شرکتی را مجسم می‌کند که همگی، بی‌هیچ دلیل مشخصی، از مردی و زنی افتاده‌اند؛ آدم‌هایی مسخ‌شده در محیطی مسخ‌شده‌تر که تمامی آدم‌های آن بوی ادرار می‌دهند و عجیب آنکه برای هیچ‌کدام‌شان غریب نیست. داستان که نظرگاه دانای کل دارد از فضاسازی خوبی برخوردار است. «ایستاده هم می‌شود خوابید» اجبار به کار، آن هم از نوع طاقت‌فرسایش را نشان می‌دهد. کاری که حتی در روز شهادت و تعطیل عمومی هم تعطیل‌بردار نیست و آدم‌های این داستان، حتی فرصت فکر کردن هم ندارند و شب و روزشان را کار و تلویزیون پر کرده است. داستان خوب و قابل قبولی از کار درآمده است.
    «حرکت کند جارو» داستانی است در مرز «فیلمنامه و داستان کوتاه» که از این منظر تجربه تازه‌ای است. آدم‌های این داستان به کثافت اقبال دارند، خواه مدفوع گربه باشد و خواه تار عنکبوت در گوشه‌ای. معانی کنایه‌ای جالبِ داستان آن را بسیار تأویل‌بردار کرده است.


    «بچه‌ای که شکل می‌گرفت» به مشکلات زندگی شهری و کارمندی می‌پردازد و جدا از نثر آن‌ که با داستان چندان هم‌خوانی ندارد، خوب از کار درآمده است.


    «من همیشه کمی دیر می‌فهمم» برش خوبی است از یک زندگی کاسب‌کارانه با توصیفاتی عالی و درخور. داستان «صدا» مرد یا زن فلجی را می‌نمایاند که درها را بر خود بسته و نمی‌خواهد با دنیای خارج هیچ تماسی داشته باشد. بازی با صدا در این داستان ترفند تازه‌ای است که به دل می‌نشیند و خواننده از راه شنیدن آواهای متفاوت به حس و حال آدم داستانی نزدیک می‌شود. «جادوی زرد» فضای دیوان‌سالاری را به خوبی منعکس می‌کند؛ فضایی که کارمندان آن نه بویی از فرهنگ برده‌اند و نه حتی سواد درست ‌و درمانی دارند و تهی‌بودن زندگی بیرونی و درونی خود را با دست‌انداختن آدم‌های بهتر و احتمالا متعالی‌تر از خود پر می‌کنند. «یلخی بازی کردیم، یلخی باختیم» اسم بامسمایی است برای داستانی که آدم‌هایش به واقع چنین زندگی کرده‌اند. آدم‌پردازی داستان عالی است و گفت‌وگو عامل پیش‌برنده داستان است. «پدرمون خیلی کتک‌مون می‌زد ولی ما عاشقش بودیم» راجع به زخم‌هایی است که آدمی‌زاده در دوران کودکی برمی‌دارد. تعدد شخصیت‌ها و به‌خصوص اسم‌ها کمی برای یک داستان کوتاه زیادی است. «خاله نوشا عاشق بود» زن ساده‌دل و عاشقی را ترسیم می‌کند که منتظر کسی است که مثل هیچ‌کس نیست و عاقبت جان عاشقش او را به دامان مرگ می‌کشاند. او نگران هیچ باید و نبایدی نیست.


    بی‌توجه به حرف و حدیث دیگران دامن قرمزش را می‌پوشد و خانه‌اش نه در دارد و نه پنجره. «آدمی که عاشق باشد خونه‌ش دروپنجره نمی‌خواد.» «قسمت‌های من» شروع خوبی دارد و زن و مرد داستان به خوبی ساخته می‌شوند ولی قسمت پایانی داستان دچار شعارزدگی می‌شود که ‌ای‌کاش نمی‌شد.


    آخرین داستان این مجموعه «خانه کوچک حشره» است که دغدغه‌های فکری زنی در قالب حشره‌ای که از «دوران جنینی» در ذهنش خانه کرده نمود پیدا می‌کند و این دغدغه‌ها چنان زن را عاصی کرده که فکر می‌کند آیا می‌شود کله‌اش را طوری به زمین بکوبد که خودش آسیب نبیند ولی حشره نفله شود؟!


    او می‌خواهد ساده و بی‌دغدغه زندگی کند و اگر شده برای دقایقی مشغله‌های ذهنش را به کناری بیفکند: «مغزم بی‌تاب شده است. حشره خودش را می‌کوبد به دیواره مغزم. از تو قفسه‌ داروها، دو تا قرص اگزازپام ده میلی برمی‌دارم، برای اطمینان دو تا مسکن هم بهش می‌دهم... طولی نمی‌کشد که خوابش می‌برد.» داستان با خروج حشره از سوراخ بینی زن و عاشق شدن او پایان می‌پذیرد.


    «قطار در حال حرکت است» در حوزه ادبیات اجتماعی اتفاق فرخنده‌ای است که باید تولدش را تبریک گفت.

    فریبا حاج‌دایی:

    ۲۶ آبان ۱۳۸۸ -

    فرهیختگان
     

    مطالب مرتبط:
    تحلیلی بر ادبیات مجموعه نمایشی "او یک فرشته بود" در ارتباط با نقش و جایگاه زن در آن
    تحلیلی بر ادبیات مجموعه نمایشی "او یک فرشته بود" در ارتباط با نقش و جایگاه زن در آن
    زن در ادبیات داستانی دفاع مقدس
    چهره‌ی زن در ادبیات معاصر
    تحول نقش مادری در رمانهای معاصر زنان