
رمان «بازی آخری بانو» نوشته ی خانم بلقیس سلیمانی، یکی از معدود رمان های خوب فارسی سال های اخیر است. خانم بلقیس سلیمانی خیلی خوب خواننده را درگیر داستان خود می کند و یک نفس تا انتها می برد. خواننده رمان هرچه جلوتر می-رود عجله اش برای رسیدن به پایان رمان بیشتر می شود. کتاب آغازی جذاب دارد. در فصل اول کتاب با شخصیت اصلی رمان «گل بانو»، فضاهای اطراف او، درگیری های ذهنی یک دختر نوجوان و آدم های اطرافش آشنا می شویم و در ادامه با شخصیت داستان درگیر شده و وارد بازی نویسنده می شویم. بازی بانو، صالح و حاج صادق.
نویسنده زاویه دید را در هر فصل از رمان تغییر میدهد و برای راهنمایی خواننده نام فصل را به نام راوی داستان نامگذاری میکند. در حالی که این راهنمایی باید در متن اثر باشد. کما این که هست و خواننده با خواندن چند سطر از هر فصل متوجه میشود که روای کیست. در ابتدا هر بخش متعلق به یک شخصیت است که خود و فضاهای باقی مانده از شخصی های دیگر را روایت می کند. اما نویسنده فراموش میکند که با تغییر راوی، لحن باید متفاوت باشد. حتی طرز فکر، دیالوگ، نوع نگاه و نوع واکنش در برابر مسائل باید تغییر کند.
با توجه به این نکته که داستان از من راویهای متفاوت روایت میشود، خواننده انتظار دارد همراه با تغییر راوی با لحن و صدای متفاوتی روبهرو شود. البته در قسمتهایی از رمان این مهم در حد نوع نگاه و خواسته های درونی شخصیت ها رعایت شده ولی لحن و نوع گفتار در تمام رمان با راویهای متفاوت یکسان است. تا صفحه ۲۳۰ خواننده با طیب خاطر با نویسنده همراه است .
نویسنده با تغییر زاویه دید، داستان را از حالت کسل کننده بیرون می آورد. به جذابیت کار می افزاید و خواننده را به خواندن ترغیب میکند. اما درجایی طرح داستان از دستش می گریزد. در صفحهی ۱۴۶ ما با موقعیتی روبهرو هستیم که: صبح، رهامی بدون اینکه موهای بانو را ببوسد از خانه بیرون رفته و قرار است عصر با جواب آزمایش به خانه باز گردد. بانو برای بیرون رفتن از خانه یا فرار از محبس با در قفل روبه رو میشود و از بالای دیوار پایین میپرد و سالم و سرحال به خانه ی مادرش میرود.... در صفحه ۱۵۵ بانو به خانه باز می گردد. آرایش میکند و منتظر شوهرش میماند. نکته ظریفی که نویسنده فراموش میکند این است که بانو کلید نداشته است. از بالای دیوار و با گذاشتن بشکه زیر پاهاش فرار کرده است. با توجه به اینکه در صفحه های قبل روی نداشتن کلید و قفل بودن در و شیوه فرار بانو تاکید شده، جا داشت نویسنده برای بازگشت بانو هم راهحلی میاندیشید. این قسمت را دوبار خواندم که شاید اشتباه کرده ام و نکته ای از قلم افتاده باشد. ولی اینطور نبود و اشتباه از نویسنده است. خلاصه از آن میگذریم و به خواندن ادامه میدهیم.
رمان کشش لازم را برای رفتن تا انتها دارد. حتی اگر ساعت ۱۲ شب باشد و خسته از کار روزانه باشیم. در فصول پایانی مشکل تغییر زاویه دید بیشتر خودنمایی میکند. نویسنده در فصول پایانی روایت را بین سه شخصیت تقسیم میکند. این دیگر بازی نیست. خواننده یک نفس تا این جا آمده و این تغییر را نمی پسندد. به نظر من نویسنده میخواسته شخصیت های رمانش را به سرانجامشان برساند، طوری که خواننده هم راضی باشد و احساس لذت کند. و یا این که نمی دانسته با آدم هایی که همراه قلمش تا اینجا آورده چه کند؟ و یا نمیداند از زاویه کدام کارکتر داستانش بهتر میتواند نگاه کند و این نگاه یکسان را از زوایه چند جفت چشم به پایان می برد.
دو فصل «صالح رهامی، سعید، محمدجانی» و «محمدجانی، رهامی جوان، ابراهیم رهامی» به یادداشت های در هوا معلق مانده شبیه است و به هیچ دفتر یا ذهنی سنجاق نشده اند. این شیوه نگارش باعث شده رمان از یک دستی بیرون بیاید. در این دو فصل شخصیت های جدیدی وارد رمان میشوند. شخصیت هایی که فرصت دیدنشان را نداشته ایم. آنها آمده اند تا حرف هایی را که نویسنده در طول رمان تا اینجا نتوانسته بگوید، از زبان آنها بیرون بریزد.
در این دو فصل با رویدادی جدید روبه رو می¬شویم که ذهن خواننده برای پذیرش آن آماده نشده است. از اینکه خانم محمدجانی از استاد به یکباره تبدیل به لفظ دکتر میشود بگذریم، نخعی، ظریفه، محمود تاجی، مجید، مادر بزرگ،... فصل «صالح، رهامی، سعید، محمدجانی» تماما حرفهای نهفته نویسنده است. همه ی جا مانده ها به یک باره بر سر خواننده می ریزند.
در بخش پایانی به ضمائم میرسیم. دو بخش اضافی که به رمان سنجاق شده اند. مثل اینکه با آب و تاب یک داستان را برای کسی تعریف کنی بعد از ترس سوء تعبیر در پایان بگویی همهاش دروغ بود. نمیدانم دقیقا تعمید نویسنده در اضافه کردن این دو ضیمه چیست شاید به قول منتقدی برای رفع و رجوع اشکالات فنی داستان بوده و یا شاید برای بازی دادن خواننده.... با توجه به اینکه کتاب نه از طرف نویسنده و نه از سوی ناشر مقدمهای دال بر واقعی بودن ماجرا ندارد و فرض بر تخیل نویسنده و واقع نمایی در رمان صحیح است؛ این طور به نظر میرسد که نویسنده ذهنیتش را نوشته بعد خود آنها را رد کرده است و این به داستان لطمه زده است. به هر صورت دو ضمیمه آخر به کل اثر لطمه زده است.
در اصل رمان «بازی آخر بانو» سه پاره است. پاره هایی که یک راوی دارد. پاره هایی که سه یا چهار راوی دارد و پاره سوم، ضمائم. رمان به صورت خطی و یک پارچه شروع می شود و یک باره می شکند. نویسنده سعی کرده از شیوه ی خطی روایت فاصله بگیرد و ما را با رمانی با روایت مدرن روبه رو کند که موفق نبوده است. رمان در فصل های پایانی کشش لازم را ندارد.
البته خانم بلقیس سلیمانی سنت شکنی را به متن رمان هم می¬کشد. و خیلی خوب از پس آن بر می¬آید.
خانم بلقیس سلیمانی یک شخصیت زن کامل را در داستانش خلق کرده است. زنی که در موقعیت های مختلف تغییر می کند و واکنش های متفاوتی دارد. البته درپایان رمان به پذیرش این که بین گل بانو و رهامی تبانی باشد شک می کنیم. به علت این که در ازدهام شخصیت ها در فصول پایانی این رویداد خوب پرداخت نشده است. شاید هم نویسنده نمی خواسته خواننده آن را باور کند.
دیگر سنت شکنی که در رمان مشاهده می کنیم شخصیت مادر است. خانم سلیمانی سعی می کند شخصیت اصلی رمانش از مادر فداکارکلیشه ای فاصله بگیرد و به یک مادر معامله گر تبدیل شود. همان صور که گفته شد، کل رویداد تبانی گل بانو و رهامی زیر هجوم شخصیت ها در فصول پایانی مهو شده است یا در ضمائم به کتاب سنجاق شده اند که برای خواننده باور پذیر نیست.
نمی توان نادیده گرفت که خانم بلقیس سلیمانی تقریبا تنها نویسنده ی زنی است که بی محابا به نقد شخصیت های خاص این جامعه پرداخته است. او با شخصیت پردازی خوبی، رهامی را جلو چشم خواننده کالبد شکافی می کند. البته سعید و حاج صادق در سایه می مانند.
در پایان لازم میبینم به نکته های اشاره کنم. وقتی کتابی تا این حد بر سر زبانها میافتد. در چند جشنواره و مسابقه رتبه می-آورد، جایزه می گیرد، بعد آن را میخوانی و میبینی اشکالات خیلی رو و سطحی زیر قلم نویسنده و ناشر نادیده گرفته شده و یا دیده نشده از خودت و از عجول بودن در چاپ اثر و از بیدقتی در نگارش عصبانی میشوی. خوب بود خانم بلقیس سلیمانی اثرش را قبل از چاپ زیر ذرهبین میخواند. تا کار خوب را خوبتر راهی بازار کند.