• چهارشنبه، ۲۷ مرداد ۱۳۸۹
  • داستان: افسانه ای از نروژ/ "شوهری که در خانه ماند"
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 307
    کد خبر: 1598

    maid.north.book.jpgترجمه از: توران ( فرشته) ولی مراد
    -------------------------------------------
    برگرفته از"کتاب "دوشیزه شمال" Maid of the North 

    شامل افسانه هایی از سراسر جهان در توانایی های زنان،

    نویسنده: Ethel Johnston Phelps
    -------------------------------------------
    "شوهری که در خانه ماند"
    افسانه ای از نروژ،

    روزی بود و روزگاری. در زمان های قدیم مردی زندگی می کرد که در خانه کج خلق و بد اخلاق بود. از کار کردن زنش در خانه ایراد می گرفت. خیال می کرد زن در خانه هیچ وقت هیچ کاری را درست و حسابی انجام نمی دهد. یک روز بعد از ظهر که در خانه بود همان طور که یونجه ها را برای خشک شدن زیر آفتاب به هم می زد زیر لب هم مثل همیشه غر می زد و به زنش بد دهنی می کرد. از او شکایت داشت و او را سرزنش می کرد. زن از او پرسید "تو فکر می کنی خودت کارهای خانه را بهتر از من انجام می دهی؟"

    شوهر با همان غر و لندش جواب داد: "البته که می توانم، هر مردی می تواند."

    زن گفت: "بسیار خوب، پس بیا فردا کارهایمان را با یک دیگر عوض کنیم. من داس را بر می دارم و برای درو کردن سرِ زمین می روم، تو هم همین جا در خانه بمان و کارهای خانه را انجام بده."

    شوهر بلافاصله جواب مثبت داد و موافقت کرد. او با خودش فکر کرد "چه طرح خوبی". فردای آن روز زن صبح خیلی زود داس را روی دوشش گذاشت و با بند و بساط درو به صحرا رفت و شوهر هم د رخانه ماند تا به کارهای خانه برسد. مرد با خودش فکر کرد بهتر است اول خیک را بزنم و برای ناهار کره بگیرم. همین کار را هم کرد.

    بعد از چند دقیقه ای که خیک را زد تشنه اش شد. در زیر زمین یک بشکه شربت داشتند. از پله ها رفت پایین و سر بشکه. پیچ سر بشکه را برداشت و شیر آن را طوری پیچاند که شیر کنده شد و در دستش ماند. شربت ها به طرف بیرون سرازیر شدند. همان موقع مرد صدای خوک را از بالا شنید که درون آشپزخانه سر خیک روغن بود.

    همان طور که شیر بشکه در دستش بود در نهایت سرعتی که می توانست از پله ها بالا دوید، مبادا این که خوک خیک کره را واژگون کند. وقتی که به آشپزخانه رسید دید خوک قبلا با لگد خیک را دمر کرده است. تمام خامه ها روی کف آشپزخانه ولو شده بودند و خوک شلپ و شلوپ و با خوشحالی مشغول خوردن خامه ها بود.

    مرد از شدت خشم دیوانه شد، و این در حالی بود که کاملا فراموش کرده بود که شیر بشکه در دستش است و شربت ها همچنان در حال ریختن هستند. خوک را برای زدن دنبال کرد. تا پایش را روی خامه ها گذاشت سر خورد و محکم با صورت توی خامه ها به زمین خورد. وقتی با کلی تلاش و تقلا توانست روی پاهای خودش بایستد، خوک را که در حال فرار بود جلوی در گرفت و آن چنان محکم به سرش زد که خوک افتاد و مرد.

    تازه در این موقع بود که یادش آمد که شیر بشکه شربت توی دستش است. با سرعت از پله ها به طرف زیر زمین پایین دوید. همه شربت ها از بشکه بیرون ریخته بودند. هنوز هیچ کره ای برای غذا نداشتند. به این امید که باز هم خامه پیدا کند به آن قسمت از خانه رفت که شیر و سرشیرها را در آن جا نگه داری می کردند.norwegianfolktales.jpg

    خوشبختانه به اندازه این که یک تازه یادش آمد گاو شیردهشان هنوز توی طویله بسته است. گاو بیچاره تمام صبح را گرسنه و تشنه مانده بود و دیگر خورشید تا وسط آسمان بالا آمده بود. مرد دیگر آن قدر وقت نداشت که گاو تا چراگاه پایین خانه ببرد. به علاوه این که بچه هم داشت روی خامه هایی که کف آشپزخانه ریخته شده بود چهار دست و پا می رفت و مرتب هم سر می خورد. مرد مجبور بود که زمین و بچه را تمیز کند.

    مرد با خودش فکر کرد که اگر گاو را برای چریدن ببرد و روی پشت بام خانه بگذارد در وقت صرفه جویی کرده و کارهایش جلو می افتند. پشت بام خانه با کلوخ چمنی کاهگل شده بود و یک محصول حسابی از چمن آن جا روئیده بود. پشت خانه نزدیک شیب یک تپه بود. مرد فکر کرد اگر دو تا تیر چوبی را بردارد و یک سرشان را روی تپه و سرش دیگرشان را هم روی پشت بام کاگلی بگذارد، به راحتی می تواند گاو را برای چریدن به آن بالا ببرد.

    وقتی که مرد خواست از در بیرون برود متوجه شد که نباید خیک را با بچه ای که چهار دست و پا راه می رود تنها بگذارد. با خودش فکر کرد "حتما بچه آن را دمر خواهد کرد." به همین دلیل هم خیک را بر پشت خود گذاشت و با آن بیرون رفت. با خودش گفت "بهتر است به گاو، قبل از این که او را به پشت بام ببرم تا بچرد کمی آب بدهم."

    دلو را برداشت تا از چاه آب بکشد. همین طور که سر چاه خم شده بود تا دلو را به چاه بیندازد، همه خامه ها از توی خیک روی شانه او به چاه ریخت. با عصبانیت تمام خیک خالی را به آن طرف حیاط پرت کرد و رفت تا به گاو آب بدهد. بعد هم رفت تا به دنبال دو تا الوار بگردد و بتواند از تپه به پشت بام خانه پل بزند. بعد از کلی زحمت و مشکل گاو را وادار کرد تا از الوارها بگذرد و به پشت بام چمنی برسد.

    دیگر نزدیک ظهر شده بود و وقت غذا. بچه هم گریه می کرد. با خودش فکر کرد "کره ای که ندارم، بهتر است با جو کوبیده حلیم درست کنم. به همین دلیل با عجله به آشپزخانه برگشت. قابلمه را پر از آب کرد و آن را روی اجاق گذاشت. تازه یادش آمد که گاو را نبسته و هر لحظه ممکن است از پشت بام بیفتد و پاهایش بشکند. با یک طناب به پشت بام برگشت. هر چه نگاه کرد دید جایی نیست تا گاو را به آن جا ببندد. به همین دلیل یک سر طناب را دور گاو بست و سر دیگر را از سوراخی که در پشت بام بود و کار دودکش را می کرد، پایین فرستاد. به آشپزخانه برگشت و آن سر طناب را که رها بود دور زانوی خودش بست.

    آب داخل قابلمه جوش می خورد ولی جو هنوز آن طور که باید برای حلیم کوبیده نشده بود. هنوز باید آسیاب می شد ولی مرد آسیاب کردن را کنار گذاشت. همین که داشت جو کوبیده را داخل قابلمه می ریخت گاو از پشت بام افتاد. با افتادن گاو طنابی که به زانوی مرد بسته شده بود به شدت او را کشید و در حالی که به بالا کشیده شده بود در هوا آویزان ماند. لگدش به قابلمه آب جوش خورد. آب ها روی آتش ریخته شد و آتش خاموش شد. هم مرد در بالای اجاق سر و ته آویزان ماند و هم گاو بیچاره در آن طرف بیرون از خانه بین زnorwegian.folktales.jpgمین و آسمان تاب می خورد. نه می توانست بالا برود و نه می توانست پایین بیاید.

    زن تا آن موقع هفت ذراع در هفت ذراع از درازا و پهنای یونجه زار را درو کرده بود و توقع داشت که همسرش او را برای خوردن غذا صدا کند. بالاخره وقتی که خبری از مرد نیست و سر کله او پیدا نشده خودش با هر زحمتی بود با یونجه ها به طرف خانه به راه افتاد. وقتی که به خانه رسید گاو را در چنان حالت عجیب و غریب آویزان با طناب از بالای خانه دید. فوری به طرف گاو دوید و با داسش طناب را قطع کرد.

    به محض بریده شدن طناب مرد به داخل اجاق افتاد. زن با عجله به داخل خانه آمد تا ببیند چه خبر است. شوهرش را سرتا پا خاکستری در اجاق خانه پیدا کرد. کف خانه پر بود از جو کوبیده و از سر شیرهایی که روی زمین ریخته شده بود و دلمه بسته بود و سر بود. بچه هم در حال شور و شیون.

    وقتی که خانه را تمیز کردند و گاو را برای چریدن به مرتع بردند و خوک را برای قصابی آویزان کردند، نشستند به خوردن نان های بیات بدون کره و بدون حلیم.

    زن به مرد گفت: "خوب دیگر فردا می دانی باید چه کار کنی."
    مرد فریاد کشید: "فردا؟ فردا تو با بند و بساط درو بیرون نمی روی."
    زن گفت: " چرا که نه؟ خودت قبول کردی. آیا تو خیال می کنی کار خانه آن قدر مشکل است که تو نتوانی آن را انجام دهی؟"

    این چیزی است که شوهر اعتراف نخواهد کرد. به هیچ وجه. مرد با غر غر گفت: "اگر تو می توانی انجام دهی، من هم می توانم انجام دهم."

    زن گفت: "خیلی خوب. پس بکن."

    بقیه روز را سر این مطلب که چه کسی در خانه می ماند و چه کسی برای درو کردن می رود با هم جر و بحث کردند. انگار که هیچ راهی نبود که آن ها بتوانند به نتیجه برسند. تا این که بلاخره مرد موافقت کرد که سه روز هفته را برای درو به صحرا برود و سه روز را برای کار در خانه بماند، و وقتی مرد در خانه است زن به جای او به صحرا برود و بقیه روزهای هفته هم خانه را بگرداند. با این سازش دیگر در کمال صلح زندگی کردند و دیگر به هیچ وجه نه شوهر و نه زن زیاد شکایت نداشتند.

    *******************************

     این ترجمه در ماهنامه "زن شرقی" شماره اول (سال ۸۱) به چاپ رسید.

    مطالب مرتبط:
    پدران نامرئی!
    زنان مطیع/ درباره مجموعه داستان کلاغ
    زنان در ادبیات
    بانو
    تحول نقش مادری در رمانهای معاصر زنان