به مناسبت بعضی مناسبتها!
نازک آرای تن ساقِ گلی، که به جانش کِشتم، و به جان دادمش آب، مدنها بود که ریشه نداشت، که ریشه اش به مرور گندیده شده بود و من نمی دانستم. از همان اولش هم ردیف ردیف نبود، به من انداخته بودندش و حالیم نشده بود. می دیدم بیحال است ولی منِ خوش خیال، هی بیخود و بی جهت کود می ریختم پایش. نگو مساله چیز دیگری است.
امروز که آمدم برگ زرد اضافی کنار ساقه را جدا کنم، دیدم ساقه هم آمد توی دستم. انگاری که به جایی بند نیست و پا در هواست، واقعا ًهم بود. همینجوری آمد توی دستم، با بوی تعفنی که در طی روزها و ماهها زیر خاک و ریشۀ گیاه انگاری خودش را پنهان کرده بود....
حالا، همان نازک آرای تن ساقِ گل مذکور با کلیۀ مخلفاتش، مثل آینۀ دق جا خوش کرده روبرویم توی سالن: به پاس وقتی که صرفش کرده ام، دلم می خواهد از همین بالا پرتش کنم پایین. آن چه آرامم می کند صدای زیبای شکستنش است و نوای جانبخش و روح نواز یک عابر احتمالی زیر پنجره که: "آهای عمو،مگه مرض داری؟!"