۱۲۵- به حال خود غصه نخورید
آه که چقدر منفی بافی ملالت آور است. پس، از این رفتار بیهوده و اتلاف نیرو دست بردارید. چرا که تنها سود آن، درماندگی است. با اشک ریختن نمی توان فهمید که برای نوشتن رمان خود، چه کار دیگری باید کرد.
البته با غصه خوردن به خاطر ناتوانی هایتان، بین خود و فاکنر ، همینگوی ، تولستوی ، چاسر ، شکسپیر ، جویس ، کامو و هائورن و بسیاری از نویسندگان چیره دست که هنوز اهل قلم آثارشان را با حسادت و غبطه می خوانند پیوندی قوی بر قرار کرده اید. منفی بافی های آنها هم همان قدر برایشان ناخوشایند و ناهنجار بود که برای شما. آنها هم نگران بودند، گریه می کردند و از خودشان متنفر بودند. حتی اولین کاتبی که کلماتی را بر سنگ حک کرد دائم احساس بی کفایتی و بی صلاحیتی می کرد.
صحنه (اتاق کار گوستا و فلوبر): شیشه پر از دوات، قلم پر تیز و کاغذ سفید روی میز است. فلوبر در حال قدم زدن، دندان قروچه کردن و کشیدن موها و پاک کردن اشک هایش است. ناگهان لگدی به میز و داد می زند: «من نویسنده خوبی نیستم. همه هم این را می دانند.» پنجه پای ضربه دیده اش را مالش می دهد و ناله کنان می گوید: «من استعداد نویسندگی ندارم» و شیشه دوات را محکم به دیوار می کوبد، ورقه هایش را پاره پاره می کند و فریاد می زند: «هیچ وقت نمی توانم مادام بوواری را بنویسم. من استعداد ندارم» و سپس هجوم می برد و پنجره را باز می کند و خود را از پنجره به بیرون، روی سنگفرش جلوی خانه ویلایی اش پرت می کند. و بعد استخوان هایش خرد می شود و در خون خود می غلتد و می میرد.
خوشبختانه تاریخچه زندگی فلوبر گواهی می دهد که صحنه بالا دروغ است. غصه خوردن او دوام زیادی نداشت. با این حال، مروری بر تاریخ ادبیات نشان می دهد که بسیاری از نویسندگان بزرگ خود را نابود کرده اند. و یکی از دلایلش این بوده که با اینکه در حال خلق آثار بزرگی بودند، اعتماد به نفس نداشتند و مدتی طولانی تر از معمول، به حال خود غصه خوردند.
غصه زیاد خوردن، نویسنده را موجودی ملال آور می کند. بهتر است نویسنده ای سخت کوش باشیم تا ملال آور.
۱۲۶ - ترکیب گفتگو و روایت
استفاده از گفتگوی بدون توصیف (غیر از البته «زن گفت» و «مرد گفت») روشی سودمند برای تغییرِ سرعتِ پیشرویِ داستان و گنجاندنِ سریعِ اطلاعات در آن است. امّا این شیوه وقتی بسیار گیراست که در صحنه ی گفتگو، فقط دو نفر باشند. در این حالت می توان گویندگان را نیز با ذکرِ نامشان قبل از صحبت، به راحتی مشخص کرد.
مثال: فِرد دست در گردن جک انداخت و گفت: «برویم پلیکان آبی تر کنیم.»
جک گفت: «نه، زخمِ معده اذیتم می کند.»
«امّا من بدجوری هوس نوشیدنی کردم.»
«نمی توانم. گفتم که زخم معده اذیتم می کند.»
امّا اگر سه نفر در صحنه ی گفتگو باشند، عدم استفاده از توصیف، حرکت داستان را کند می کند:
مثال: فِرد دست در گردن جک انداخت و با سر به فیل اشاره کرد و گفت: «برویم پلیکان لبی تر کنیم.»
فیل گفت: «نه زنم می کشَدَم.»
جک گفت: «نه، زخم معده اذیتم می کند.»
فِرد اصرار کنان گفت: «امّا من بدجوری هوس نوشیدنی کردم.»
فیل گفت: «من نمی توانم خطر کنم.»
جک گفت: «گفتم که نمی توانم. زخم معده اذیتم می کند.»
امّا صحنه ی این گفتگو شلوغ است. در صحنه های شلوغ گفتگو، بهتر است از ترکیب گفتگو و توصیف گفتگو استفاده کنیم.
مثال: فِرد دست در گردنِ حک انداخت و با سر به فیل اشاره کرد و گفت: «برویم پلیکان لبی تر کنیم.» فیل گفت که می ترسد وقتی خانه می رسد، زنش بکشدش. جک گفت: «زخم معده اذیتم می کند.» فرد اصرار می کرد، بدجوری هوس نوشیدنی کرده بود.امّا فیل شانه ای بالا انداخت و گفت: «من نمی توانم خطر کنم.» جک آهی کشید و گفت: «نمی توانم. گفتم که زخم معده اذیتم می کند.»
با ترکیب گفتگو بندِ (پاراگراف) روایت گفتگو، سیر داستان از یک شخصیت به شخصیت دیگر جریان پیدا می کند. ضمن اینکه این احساس نیز که مردان با هم هستند و با یکدیگر صحبت می کنند و صداهایی جدا از هم نیستند به خواننده منتقل می شود.
۱۲۷. باز هم درباره ی بازگشت به گذشته و یادآوری خاطرات
فرق یادآوری خاطرات با بازگشت به گذشته (فلاش بک) فقط در کوتاهی و بلندی آنها نیست بلکه در کامل بودنِ بازگشت به گذشته است. یادآوری خاطرات بریده ای از صحنه ای طولانی در گذشته است. امّا بازگشت به گذشته صحنه ای کامل را تصویر می کند. با اینکه معمولاً بازگشت به گذشته طولانیتر از یادآوری خاطرات است، لزومی ندارد طولانی باشد، بلکه باید صحنه ای کامل باشد و هویتی مستقل نیز داشته باشد.
داستان: کشیشی که قرار است اسقف شود، در حال انجام مراسم اسقفی است. امّا اینک که در برابر محراب مشغولِ دعا خواندن است، نگران است. یاد ایام جوانی و کشتنِ برادر دو قلویش که نامزدش را از راه به در کرده بود، می افتد.
مثال (یادآوری خاطرات): ... موقعِ دعا خواندن وقتی دستهایش را می دید که بر پشتِ برادرش گذاشته و کِنی را از پنجره به بیرون هل می دهد، صدایش می لرزید. در برابر محراب دعا می خواند و از غصه گریه می کرد.
البته نویسنده مدتها قبل از یادآوری خاطرات کشیش در داستان، به خواننده گفته است که وی برادرش را کشته است. امّا با استفاده از یادآوری خاطرات، اندوه و گناه او را تصویر می کند.
مثال (بازگشت به گذشته): ... دعا می خواند، امّا وقتی از اعماق وجودش صدایی برخاست که «ریاکار، دستهایت به خون آلوده است» صدایش لرزید. بدنش را به هم فشرد تا نلرزد. دوباره هفده ساله شده بود و در حاشیه ی جنگل آرام پیش می رفت. خوشحال بود. چهار روز دیگر با کرول ازدواج می کرد....
کشیش خواننده را به گذشته می برد و نحوه ی شنیدن صداهای خنده در جنگل و رفتن به طرف صداها را توصیف می کند. و در همان حال کشیش به پول کرول فکر می کند که هزینه ی درس خواندن او را در دانشکده ی پزشکی تأمین خواهد کرد و او جراح خواهد شد. وارد جنگل می شود و کرول و برادرش را با هم می بیند . خشمگین می شود و دستانش را محم به درخت می کوبد و استخوانهایش می شکند. در ادامه ی داستان، صحنه تغییر می کند و به صحنه ی یک آپارتمان تبدیل می شود. برادرِ کشیش، عینکی تیره به چشم زده است و با عصایی سفید راه می رود. کشیش برادرش را به طرف پنجره هل می دهد و از پنجره به بیرون پرتاب می کند. نویسنده کلِ صحنه را همان طور که اتفاق افتاده، تصویر می کند.
کشیش یاد خاطره ی کشتنِ برادرش می افتد و با بازگشت به گذشته، صحنه ی کاملِ کشتن برادرش در ذهنش زنده می شود. خواننده از قبل می داند کشیش مرتکب قتل برادش شده است، ولی از طریق یادآوری خاطرات فقط می فهمد که هنوز قتل برادر، کشیش را عذاب می دهد. امّا بازگشتِ به گذشته اطلاعاتِ جدید به خواننده می دهد: خواننده می فهمد که چرا کشیش پزشک نشده است، و کشیش استخوان دستهایش را خرد کرده است. و باز خواننده می فهمد که قرار بوده کرول هزینه ی تحصیلات پزشکی کشیش را بپردازد و برادر کشیش نابینا بوده است.
فقط وقتی یادآوری خاطرات سودمند است که انگیزه ی شخصیت یا علت حادثه نیز از طریق یادآوری شخصیت افشا شود. گو اینکه خاطرات چیزهایی را که قبلاً افشا شده یادآوری می کند. این یادآوری گذشته انگیزه ای را تغییر نمی دهد و اطلاعات تازه ای را راجعه به حادثه افشا نمی کند. نوعی یادآوری سریع است.
اما از آنجا که بازگشت به گذشته، صحنه ی کاملی را تصویر می کند و نویسنده می خواهد نشان دهد که افکار شخصیت هنوز وجود دارد و آنها را برانگیزاند، به افکار او راجع به حادثه ی ایام گذشته نیاز دارد. هدف از سیر و سلوک شخصیت از طریق زنده کردنِ صحنه ای در گذشته نیز افشای نشده و درون بینی او نسبت به حادثه ای است که قبلاً بیان نشده است.
نویسنده هنگامی که پس از یادآوری خاطرات به زمان حال برمی گردد، کشیش تغییر نکرده است و هنوز از یادآوری گذشته و اینکه می داند قاتل است، عذاب می کشد. در این حالت نویسنده فرصت ندارد شخصیت یا حادثه را تحلیل کند. خاطرات سریعاً و به نحوی گذرا اتفاق می افتد.
اما وقتی نویسنده بازگشت به گذشته را به پایان می برد و به زمانِ حال بر می گردد، کشیش تغییر نکرده است. به علاوه خواننده به نکات تازه ای راجع به او و حادثه پی برده است.
نویسنده از طریق یادآوری خاطرات، بریده ای از گذشته را بدون اینکه سرعت حوادث زمان حال را تغییر دهد، بازسازی می کند. امّا برعکس، از بازگشت به گذشته برای بازسازی صحنه ی کاملی در گذشته استفاده می کند تا عمداً سرعت داستان را تغییر دهد. ولی یادآوری خاطرات مصالح لازم را برای ایجاد سرعتی بیش از سرعت و حرکت زمان حال داستان ندارد. امّا به دلیل اینکه بازگشت به گذشته سرشار از مصالح است، صحنه ی گذشته سرعت لازم را پیدا می کند.
۱۲۸. حال و هوا و موقعیت
لحن نثر باید همیشه متناسب با موقعیتی باشد که توصیف می کند. اگر حال و هوایِ نوشته را با اتفاقات موقعیت نیامیزیم، حالت نمایشیِ داستان از بین می رود. حادثه را موقعیت به وجود می آورد و حالتِ نمایشی را نثر.
داستان: یکی از سه بچه خوک، گرگ را می بیند که جست زنان به طرفِ لانه ی پوشالی او می آید. وحشت می کنند. گرگ در می زند.
این موقعیتی ترسناک و خشونت آمیز است. نویسنده باید هیجانِ لازم را ایجاد و این اصلِ اساسی دستور زبان رکه می گوید: «فعل، بیانگر فعالیتی است» رعایت کند. امّا نباید از افعال مجهول، بی روح و بی حال استفاده کند.
مثال: گرگ پنجه ی پایش را بلند کرد و در زد: «خوک کوچولو، خانه ای؟» بچه خوک از ترس، عطسه کرد، گرگ صدای عجیبی به گوشش رسید. با تمام قدرت درِ پوشالی را فشار داد تا اینکه بالأخره در، از جا کنده شد. گرگ چیزی خوک مانند را دید که در کنار دیوارِ زرد رنگ لانه می لرزید.
ولی نویسنده در اینجا صرفاً اتفاقاتی را توصیف می کند امّا از هیجان خبری نیست. افعال (بلند کرد، در زد، به گوشش رسید و غیره) بیش از حد لطیف و بی روح هستند. لحن آنها، آنها را از موقعیت جدا می کند.
مثال: گرگ به در کوفت. گفت: «آهای خوک، بگذار بیایم تو، جوئی از ترس عطسه کرد. گرگ عصبانی شد. با شانه اش در را محکم هل داد و متلاشی شد. خوک را دید که کنار دیوار دارد می لرزد.
گرگ برای غذا خوردن بی تابی می کند. به همین دلیل خونسرد، آرام و با تأمل به طعمه اش نزدیک نمی شود. چرا که می خواهد همان لحظه طعمه اش را بخورد.
در مثال دوم گرگ خود جزئی از حوادث است و نویسنده با افعال تهاجمی و پرتحرکی نظیرِ کوفت، عصبانی شد، محکم فشار داد، متلاشی شد، لرزید و غیره او را توصیف می کند. به همین دلیل نیز صحنه، تهاجمی و پرتحرک شده است.
وقتی زبان متناسب با موقعیت نباشد، خوانده کلافه می شود. چون می بیند با اینکه صحنه ی داستان باور کردنی است، ماهرانه نوشته نشده است.
ادامه دارد ...
لئوناردو بیشاپ/محسن سلیمانی
تنظیم : بخش ادبیات تبیان