• جمعه، ۰۴ تیر ۱۳۸۹
  • داستان کوتاه/ گوشواره ای از نور
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 190
    کد خبر: 1292

    zahra.jpg
    zavarian11.jpgداستان کوتاه: اختصاصی شبکه ایران زنان

    گوشواره ای از نور / زهرا زواریان

    هاله های نور، نوری در نور، نوری بر نور، رقصان و پیچان چون گوشواره ای... رنگارنگ و بی نشان، نزدیک و نزدیکتر، در نگاهش به دوران افتاد. چرخید و رقصید و هیاهو کرد. در هزارتوی احساسش مأوا گرفت و چون برق درنوردیدش: محمد... به دادم برس... م ح م د!
    درد چون حلقه های نور به کامش کشید و بی اختیار از جا جهید و فریاد کشید: محمد!
    لرزی در جانش افتاد و حلقه های نور کش آمد و امتداد یافت و اندامش را گرم کرد و داغ شد و باز هم فریاد کشید: م ح م د!
    چشم ها گشود و ملحفه به دندان کشید و فشار داد و اشک ریخت و فریاد زد: خدا!
    نورها محو شد و تاریکی آمد و سکوت درنوردیدش. وحشت زده از جا پرید و سراسیمه به سوی در دوید و فریاد زد: صدای پای …محمد؟

    در گشوده نشده، بر جای ماند و از سکوت و خلوت کوهستان ترسید و هراسید و به سمت پنجره دوید: م ح مد؟
    پرده آویخته را به کناری زد وکوهستان سرد و خاموش را دید که در سکوت نگاهش می کرد. ماه با قدرت می تابید و ستارگان سوسوزنان، خاموش تماشایش می کردند. هیچ خبری نبود! نه محمد بود و نه گوشواره های نور! تاریکی بود و سکوت تنها مهمان این سیاهی بود.
    درد راه گلویش را بست و اشک از گونه هایش سرازیر شد. رعشه ای خفیف سرش را به دوران انداخت و چرخید. چرخید و هروله کرد و میان در و دیوار ، دستگیره نگشوده بر زمین افتاد:کاش محمد اینجا بود!
    زانوها در بغل گرفت و به دیوار چسبید و لب گاز گرفت و گفت: وای بر شما زنان بی غیرت!

    از کرده خود پشیمان شد و در ذهنش گذشت: کاش کسی را خبر نکرده بودم. کاش دنبالشان نفرستاده بودم. کاش درد تنهایی ام را با کسی تقسیم نکرده بودم. کاش از این زنان بی غیرت کمک نخواسته بودم!
    از زخم غرور جراحت یافته به خود پیچید و به محمد اندیشید که دیر یا زود باید می آمد، چرا نیامده بود!
    زبان خشک در دهان چرخاند و دست به تمنا دراز کرد و خواست بگوید آب! اما کسی پیش رویش نبود. راه مطبخ دور بود و دلو در چاه دورتر.
    سر به دیوار گذاشت و بغضش ترکید و نالید: کاش پرستار و قابله ای بود!
    دست بر زمین کشید و سر بر آستان پاهای محمد گذاشت و بویید. بویید و بوسید و گفت: خدایا امانت محمد، امانت توست. به خاطر مولود محمد او را برسان!
    گوش تیز کرد و صدایی شنید: صدای پاهای محمد است؟

    کشان کشان خود را بر زمین کشید و دستگیره در را گرفت و اندام خسته و رنجور خود را بالا کشید و گفت: زائو نباید تنها باشد.
    دستگیره در را گرفت و پاها ستون کرد و به سختی برخاست و واگویه کرد: می روم بیرون، شب یا روز، فرقی نمی کند! وقتی آدم درمانده می شود، وقتی فریادرسی نیست...
    کوبه در را کوبید و آرزو کرد: کاش کسی صدایم را بشنود، در این برهوت، در این سیاهی و سکوت... آن گوشواره های نور...کجا رفتند آن آویزهای نور!
    سنگینی خود را روی در انداخت و کوبه در را کشید. در باز شد و تندبادی وزید. موهایش در هوا پریشان، صدایی مثل حرکت نسیم، روزنه امیدی در چشمه جانش جوشید و زمزمه کرد: صبور باش مادر!

    وحشت زده به دور و بر نگاه کرد و کسی را ندید.
    ـ صدای که بود؟
    کوچه خاموش بود و خانه خالی و هراسناک گفت: چه کسی است اینجا؟
    کسی نبود. نه آشنایی، نه قابله ای، نه حتی رهگذری...
    دست روی شکم برد و نالید: تویی عزیزکم!
    و یادش افتاد تنهایی این ایام را در گفت وگوی درونی با کودکش سپری کرده است. روزهای سختی که همه او را رها کردند و رفتند:
    ـ خدیجه با جوانی کوچکتر از خود ازدواج کرده! ... مهریه اش را خود پرداخته...ثروتش را بر باد داده!
    موها از توی صورت کنار زد و ناامید به کوچه نگاه کرد و در را بست. کسی نبود. کسی او را پاسخ نگفته بود. درد آمده بود و چون موجی وحشی او را در اختیار خود گرفته بود: کجایی محمد؟
    ـ آرام بگیر خدیجه، خدا با توست!

    دست به دیوار گرفت و با نغمه درونش هم صدا شد و با خود گفت: آرام باش خدیجه!

    یاد شبی افتاد که محمد بعد از چهل شبانه روز به خانه آمد. شبی که چون امشب، از درد تنهایی و بی کسی به خود می پیچید. شبی که ابرها از آسمان به زمین آمده بودند و همه جا را مه فرا گرفته بود. محمد گام برمی داشت و هاله نورانی سبزی همراهش بود. بوی عطر سیب همه جا را پر کرده بود. چهل شب مهمان خانه علی بود و چهل شب مادر علی به او غذا داده بود. چهل شب با فرشتگان نشسته بود و خدیجه را تنها رها کرده بود. آن شب... با دانه ای سیب به خانه آمد. سیبی که از بهشت آمده بود. بوی عطر سیب...
    بو کشید و هاله محمد را دید که در سکوت با کسی سخن می گوید:
    ـ اِنّی اَنَا الله لا اِلهَ اِلا اَنا...فاطِرُ السَموات و الارض...

    پیش دوید و فکر کرد محمد آمده است. فکر کرد شویش او را از تنهایی بیرون آورده است. اما ... محمد نبود! صدا بود، اما محمد نبود! فضا مه آلود و آتشفشانی در دل دریا فوران کرده بود. سرخی آتش همه جا را پر کرده بود. شعله ها، مذابها، ابرهای داغ و سرخ...
    لرزید و داغ شد. فریاد زد و صدا در گلویش خفه شد. نشست و برخاست و دوید و هروله کرد، از خودش گریزی نبود. کسی با او حرف می زد. کسی در گوشش می نواخت. نغمه ای، سازی، آوازی... صدای چه بود؟
    ـ وَهَبتُ لِابنَتِکَ اِسماً مِن اَسمائی فَسَمَّیتُها فاطِمه...

    به خود آمد. نام فاطمه دگرگونش کرد. یاد شبی افتاد که محمد سیب را به او هدیه داده بود. نیمی از آن تو، نیمی از آن من. سیب را بلعیده بود. چون حبابی از نور در جانش جاری شده بود و قد کشیده بود...
    ـ دخترت را فاطمه نام بگذار محمد!
    چشمانش را باز کرد و بی اختیار خود را روی تشک انداخت. درد آمده بود و سکوت جای خود را به سوزنهای ریز و درشتی داده بود که در تنش فرو می رفت. فریاد کشید و ضجه زد. به خود پیچید. دستها روی شکم گذاشت و به کودکش التماس کرد لحظه ای آرام بگیرد: نازنینم. آرام...

    از درد گریزی نبود. آن خانه کوچک در انتظار حادثه ای بود. بی اختیار فریاد می کشید و صدا چون رعد در گلویش می پیچید و هروله می کرد. کسی نبود. نه فریادرسی...نه قابله ای...نه حتی محمد...

    آتشفشانی در دریا فوران کرده بود و مذابها به سر و صورتش می پاشید. آسمان می غرید و باران نمی بارید. پاهایش سست بر زمین افتاد و پیچ و تاب خورد و دستها از اختیارش خارج شد. جیغ کشید یا نکشید. در زیر خروارها سنگ، کوههای اطراف را دید که بر سرش می-ریزند. فریاد زد : خدا! ای وای...خدا...

    دست به دیوار گرفت و خواست که پاها را ستون کند و برخیزد. اما دیگر اراده ای نبود. توانش از دست رفته بود و درد چون موجی وحشی او را با خود برده بود. سنگهای مذاب... خاکهای سمج...آتشفشانی پر لهیب...شهابی که در چشمانش می دوید:
    ـ آرام باش خدیجه!
    دست و پا زد و از تشنگی فریاد کشید: آب!
    آبی نبود. تنها بوی سیب بود که در هجمه درد به کامش می ریخت و او را درمی نوردید. دهان باز کرد و عطر سیب را به کام کشید. فریاد زد: آب!

    زبان در دهان خشک چرخاند و دست روی سر محمد، چشم در نگاهش دوخت و اشک در گونه هایش نشست:
    ـ کجا بودی این همه وقت؟ چهل شبانه روز!
    و سر بر سینه محمد گذاشت و گریست.
    محمد در آغوشش کشید و بوسیدش. سخت می لرزید.
    ـ چه شده محمد؟ ترسیده ای؟
    ـ در حرا بودم... فرشته ای بر من نازل شد...مرا به خواندن دعوت کرد...اِقرَاء...اِقرَاء بِسمِ رَبِّکَ الَذی خَلَق...
    دست محمد را گرفت و به او خوب نگاه کرد. محمد خم شده بود. داغ شده بود. عرق کرده بود. سخت می لرزید.
    ـ پتویی بیاور خدیجه...اتفاق عجیبی است...ناگهان...همه چیز با من سخن گفت...سنگها...درختان... بوته ها...زمین...آسمان...
    و به خدیجه نگاه کرد که مبهوت او را نگاه می کرد.
    ـ پتویی بیاور خدیجه!
    ـ در این هرم گرما!
    محمد سر تکان داد و روی دیوار یله داد. آن شب هم خدیجه تنها بود. سکوت مهمان چهل شب تنهایی خدیجه بود. محمد بعد از چهل روز، از حرا برگشته بود. او پیامبر شده بود، مبعوث...
    ـ پیشگویی ها درست درآمد محمد؟
    پتو را از خدیجه گرفت و به خود پیچید. آرام زمزمه کرد: اِقرَاء...اِقرَاء بِاسمِ رَبِّکَ الَذی خَلَق...اِقرَاء وَ رَبُّکَ الاَکرَم...
    اشکهای خدیجه را از گونه ها سترد. خدیجه زیبا شده بود. قد کشیده بود. چون هاله ای نور محمد را دربرگرفته بود. بی اختیار گفت:
    ـ بانوی من! خدیجه! و او را در آغوش کشید و آرام گرفت.

    امشب اما خدیجه را آرامشی نیست. تنهایی او را امشب مرهمی نیست. درد و اشک و ماتم و آتش او را در چنبره گرفته و می سوزاند. از درد فریاد کشید و گونه هایش را خراشید و موهایش را کند. اختیار دستانش را نداشت. پاهایش به هروله افتاده بود و می دوید. به کجا؟ نمی دانست. فریاد رسی نبود. محمد کجا رفته بود؟

    کشان کشان خود را به در رساند. کوبه در را گرفت و آویزان شد. باید بیرون می رفت. باید از کسی کمک می گرفت. باید درِ خانه خدا را می زد. راه زیادی نبود. نیمه های شب بود و زائران خانه خدا کم. شاید مددی شود. شاید خداوند دستش را بگیرد. شاید چون فاطمه درهای خانه را به روی او بگشاید و فرزندش، چون علی، در خانه خدا به دنیا بیاید. شاید...
    در را گشود و دید که کوچه تاریک است: هر چه باداباد!

    چادر به سر کشید و افتان و خیزان پا در کوچه گذاشت. ناگهان... بر زمین افتاد. درد او را مجال رفتن نمی داد. پاهایش بی حس، سست بر زمین افتاد. بی اختیار نالید: خدایی که آمنه را تنها نگذاشتی... مریم را رطب بهشتی خوراندی...ای خدا!
    روی خاک برهنه کوچه، از درد به خود پیچید و فریاد کشید. مذابها در وجودش به راه افتاده بودند و داغی شان را به رخش می کشیدند. ابرها می غریدند و نمی باریدند. آسمان سیاه شده بود و تاریکی و ترس و درد امانش را بریده بود. بی اختیار فریاد زد: خدا!
    نسیمی وزید و باد چادرش را به کناری برد. وحشت زده چادر را به خود پیچید: باید برگردم... آن چشمهای ناپاک... ناموس محمد...وای!

    کشان کشان خود را به خانه رساند. در را بست. چادر را روی زمین پهن کرد. روی آن خوابید و از درد به خود پیچید. چشمهایش را بست و گوشه چادر را به دهان گرفت و مذابها را دید که بر سر و صورتش می¬ریزند. آتشفشان باز هم فوران کرده بود، زمین دهان گشوده بود.
    از وحشت چشمها را بست. ناگهان!...چه می دید خدایا!...چهار زن... بلند بالا، گندمگون و زیبا در آستانه در ایستاده بودند. با لبخندی سحرآمیز نگاهش می کردند. آرام و متین در خانه او را گشودند و از زمین بلندش کردند: برخیز خدیجه! برخیز!
    در هاله ای میان نور و آتش دست به دامن برد. نه! ... بروید...اینجا حریم محمد است!

    و به زنها نگاه کرد که شبیه هیچ یک از زنهای مکه نبودند! چه زیبا! چه ملیح!
    بی اختیار دست به دامن برد: اینجا چه می کنید؟ و چادر را به خود پیچید.
    زنها اما در سکوت بلندش کردند. بسترش را مهیا، روی تشک خواباندنش. کسی آب جوش آورد و دیگری پرده را انداخت، آن یکی که از همه زیباتر بود، کنار او نشست و دستهای لرزان و داغش را به دست گرفت. با لبخندی مهربان گفت: آرام باش خدیجه! وقتش نزدیک است!

    و موهای خدیجه را مرتب کرد. عرق از پیشانی اش سترد: آرام ...آرام...
    خدیجه بهت زده او را نگاه کرد: تو کیستی؟
    مهربان نگاهش کرد و اشکهای بی قرار را از گونه هایش سترد و گفت: مریم، فرزند عمران، مادر عیسی.
    و دست خدیجه را بوسید.
    ـ تو همان مریمی هستی که خرمای بهشتی تناول کردی؟
    مریم سر تکان داد: آری! و زنان دیگر را نشان داد: او ساره است!
    خدیجه نگاه کرد. زنی بلندبالا با موهای سپید، پرسید: ساره همسر ابراهیم؟
    ـ آری.
    و با نگاهش دیگری را پرسش کرد.
    ـ آسیه، همسر فرعون ، کلثوم خواهر موسی کلیم ال...
    کلمات مریم محو شد و رفت تا در مذابها ذوب شود. درد دوباره آمده بود. سرش به دوران افتاده بود. آمنه ، چهار زن بهشتی... پرسید:
    ـ شما همانی هستید که محمد را به دنیا آوردید؟
    ـ آری.
    و در چشمهای خیس خدیجه نگاه کرد: خداوند...به تو... نوری از انوارش را... هدیه می دهد... خدیجه!

    چشمها را بست. ملحفه را به دندان کشید. بی توش و توان فریاد زد و صدا را در گلویش خفه کرد. مذابها ...آویزها... آویزهای نور...
    زنها در اطرافش نشستند. مریم دست راستش را گرفت و کلثوم دست چپ را، ساره پیش رویش نشست...پارچه ای سپید رویش انداختند.
    پارچه را از رو کشید و به دهان  برد. درد و فریاد از حلقومش بیرون جهیده بود. بی اختیار بود و بی اختیار...در درونش هروله می کرد. برمی خاست و می نشست و می دوید. فریاد می زد و کمک می طلبید: خدا...

    صدایش اوج  گرفت و در لایه های عمیق درونش دوید. آویزهای نور را دید که چون گوشواره ای به او نزدیک می¬شوند. رقصان و پیچان، در هاله ای از ابر و مه، به باغ سیبی کشاندنش. همه جا سیب بود و عطر سیب کامش را پر کرده بود. زمین زیر پایش به لرزه آمد و صدای سبوح قدوس از آسمان به گوش می رسید. قوس و قزحی از نور ...: اِنّا اَعطَیناکَ الکَوثَر
    صدا اوج گرفت و بالا رفت. بالا و بالاتر، بلند و بلندتر: اِنّا اَعطَیناکَ الکَوثَر

    فرشتگان به سجده افتادند. خورشید نابهنگام طلوع کرد. گلهای حریر از آسمان به زمین ریخت. حریر سپیدی روی شکم خدیجه افتاده بود و بوی مشک... صدای نازک دخترکی در اتاق پیچید: اَشهَدُ اَن لا اِلهَ اِلاَ الله
    خدیجه هیجان زده، دست دراز کرد و طفلش را در آغوش گرفت. حبابهای نور در نگاهش به سیلان افتاد. رقصید و چرخید و بالا رفت. حلقه حلقه در گوشش نجوا کرد و شنید: وَ اَنَّ اَبی رَسولُ الله سَیِدُ الاَنبِیاء

    ـ دخترت به پیامبری تو شهادت می دهد محمد!
    اشک از چشمانش فرو ریخت. درد رفته بود و ضعف جای آن نشسته بود. بی رمق کودک را روی سینه گذاشت و بویید. عطر یاس و سیب در کامش پیچید. صدای نازک دخترکی در گوشش نجوا کرد: وَ اَنَّ بَعلی سَیِدُالاَوصیاء
    چشمها را گشود و بهت زده طفل را رها کرد. علی را چه به او! فاطمه را چه به علی! نوزاد نورسیده، جوان پانزده ساله...او ...چرا؟
    هاج و واج انگشتان کوچک طفل را در دست گرفت. انگشتها کوچک و ظریف و داغ بودند. آنها را بوسید و بویید. ناگهان شنید:
    ـ اَلسَّلامُ عَلیکِ یا ساره
    ـ اَلسَّلامُ عَلیکِ یا مریم
    ـ اَلسَّلامُ...

    دستها به آسمان برد. نگاهش به لرزه افتاد. حلقه های نور او را بالا برد. بالا و بالاتر رفت. سبک شده بود، بی وزن، فرشتگان در سجده، قوس و قزحی از نور، عرش در تلؤلؤیی عجیب، کودکش در آغوش ملائکه، ملائکه به استقبال آمده بودند: سبوح قدوس...سبوح قدوس... همهمه و هلهله، نورها رقصان و ملائک خندان، پارچه ای سفید پیش رو، مولود خدیجه، فاطمه! پایکوبان و رقصان، عرش در هاله های نور، نوری در نور، نوری بر نور، نوری نوشته بر کتابی مستور، حریرهای بلند چون لوح، صحیفه ای با نام فاطمه، کلماتی از نور، فرشته ها از نور، عرش غرق در نور...

    ـ خدایا این چه نوری است؟
    ـ هذا نور من نوری!
    از شوقی بی پایان چشمها را گشود. لرزان و مبهوت طفل را به آغوش کشید. همه جا آرام و ساکت بود. کسی پرده را کنار زده بود. سپیده زده بود و طفل آرام به خواب رفته بود.
    چشمها را بازتر کرد. کمی نشست. چه اتفاقی افتاده بود؟ آن همه درد، آن همه آتش...آن زنها...نوزادش و آن آویزهای نور...بی اختیار آغوش گشود: کجا بودی محمد؟

    در باز شد و نگاه مهربان شویش در هزارتوی احساسش دوید. بی اختیار فریاد زد: کجا بودی این همه وقت؟
    محمد او را بوسید و بویید: بوی بهشت می دهی خدیجه!
    خدیجه زبان به کام گرفت و هیچ نگفت. هیچ کلمه ای در اختیارش نبود. نمی دانست در آسمان است یا زمین! سبک و بی وزن و رها طفل را در آغوش پدر گذاشت. بر دستان شویش بوسه زد: این هم امانت تو محمد!
    کودک در آغوش پدر چشم گشود. محمد به رویش لبخند زد: تو را بشارت می دهم دخترم که مادر همه امامان و پیشوایان جهانی!

    خدیجه متحیر نگاه کرد. نتوانست بگوید در این چند ساعت بر او چه گذشته است. فقط گفت: کوثرت مبارک عزیز دلم!
    و اشک چشمانش را پر کرد. جای علی چه خالی بود!

    زهرا زواریان
    بازنویسی: خرداد ۸۹

     

    fateme.sib.jpg

    مطالب مرتبط:
    پدران نامرئی!
    زنان مطیع/ درباره مجموعه داستان کلاغ
    زنان در ادبیات
    بانو
    تحول نقش مادری در رمانهای معاصر زنان