• یکشنبه، ۲۶ اردیبهشت ۱۳۸۹
  • ادبیات "غیر نخبه گرا"
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 349
    کد خبر: 1180

     یا دیده بانان مشرف به صحنه چگونه بر زندانیان اعمال سلطه می کنند؟

     زهرا مینائی

    Zahra.minaei@gmail.com

     مقدمه

    در ابتدا، نام کارنوشتم ادبیات زرد بود. زردیسم برای خودش تاریخچه ای دارد، که سرچشمه های اولیه های آن، نشریات بوده اند.

    " آنچه دایره المعارف ویکی پدیا در مفهوم زرد نوشته، پیدایش این کلمه را به سال های ۱۸۹۰ در مطبوعات آمریکا باز می گرداند. آن هم به دلیل آن که صفحات آگهی در روزنامه و فصل نامه ها را بر کاغذ زرد چاپ می کردند تا تمیز آن از دیگر مطالب برای مخاطب راحت باشد... دو روزنامه نگار شاخص آمرییکایی با نام " جوزف پولیتزر" ناشر نیو یورک ورلد و "ویلیم راندلف هدست"، ناشر نیویورک ژورنال، در فاصله ی میان سال های ۱۸۹۵ و ۱۸۹۸ تب زرد را بالا بردند. منتقدان این دو مجله براین باور بودند که هر دو در احساس کردن و کم کردن حقایقfacts) ) و افزودن آنچه، پیازداغ می نامیم(sensationalism) برای جذب مخاطب و بالا بردن تیراژ بر دیگری پیشی می گرفتند. بنگاه مطبوعاتی" نیویورک برسر" در سال ۱۸۹۷ هر دو را زرد نامید، بدون آنکه تعریفی از "زرد" ارائه دهد و البته به سادگی در تعریف آن گفتند، این دو را زرد می نامیم چرا که زرد هستند." ( توانا، ۱۳۸۵: ۳۱)

    بنا براین تاریخچه اگر بخواهیم تعریفی شسته و رفته از روزنامه نگاری زرد ارائه دهیم، این است: " نوعی از روزنامه نگاری که بر پایه ی گسترش رسوایی و دامن زدن به شایعه و شایعه سازی، احساس گرایی و مبتنی بر بی اخلاقی و غیر حرفه ای گرایی از سوی یک روزنامه و یا یک روزنامه نگار است." (همان:۳۲)

    بنابر این اگر بخواهیم در یک دید کلی این نوع روزنامه نگاری را در دایره ی ادبیات قرار دهیم، ادبیات عامه پسند نیز شامل این چنین تعریفی می شود که ویژگی های آن معمولا احساس گرایی و پروپاگاندا و سطحی گرایی و از نظراقتصادی، ارتزاق است.

    مفاهیم دیگری نیز برای این دسته از ادبیات گفته شده است. مانند توده ای، فولکلور یا ادبیات قومی، پوپولیسم و ادبیات دموکراتیک شده. که البته هر کدام از اینها نه یک چیز بلکه قسمت هایی از این دسته ادبی را در بر می گیرد. در ذیل به تعریف هریک از آنها می پردازیم.

    مک دونالد تعریفی از هنر بومی و فرهنگ توده ای ارائه داده است که ما را در فهم این تفاوت ها کمک می کند: " هنر بومی از طبقات پایین جامعه رشد کرد. این هنر بیان خودانگیخته و فی البداهه مردم بود که تقریباً بدون کمک " فرهنگ والا" آن را خلق کردند تا به نیازهایشان پاسخ دهند. فرهنگ توده ای از بالا به مردم تحمیل شد. تکنسین هایی که بازرگانان آنها را استخدام کرده بودند آن را به هم بافتند، پیام گیران آن، مصرف کنندگان منفعلی بودند که مشارکت آنها به انتخاب بین خرید و عدم خرید محدود می شد... هنر بومی از نهادهای خود مردم بود، مثل یک باغ کوچک خصوصی که با حصار از پارک بزرگ و رسمی ارباب یعنی از " فرهنگ والا" جدا شده بود. اما فرهنگ توده ای، این حصار را می شکند و مردم را به شکل پست تری از فرهنگ بالا جذب کرده و با این ترتیب به ابزاری برای تسلط سیاسی مبدل می کند" ( استریناتی، ۱۳۸۴: ۳۲و۳۳)

    پوپولیسم نیز از اشکال دیگر فرهنگ عامه است. که بر این اعتقاد است که: " فرهنگ عامه نمی تواند به عنوان فرهنگی که بر عقاید و اعمال مردم تحمیل شده است، درک شود. مهم نیست که این تحمیل از نیازهای تولید سرمایه داری و مصرف برای سودآوری و بازار یا از نیازهای سرمایه داری یا پدر سالاری به کنترل ایدئولوژیکی یا از منافع طبقه بورژوا یا از تاکید بر مبارزات طبقاتی یا از قوانین یک ساختار ذهنی جهانی ناشی شده باشد. در هر حال این راه درستی برای درک فرهنگ عامه نیست. در نگرش پوپولیستی، فرهنگ عامه را نمی توان درک کرد، مگر آنکه آن را نه به عنوان یک ماهیت تحمیل شده بلکه به عنوان ماهیتی که در بیان خواسته های مردم کم و بیش صادق است، تلقی کرد."( همان: ۳۳۴)

    اما همیشه نگرشی انتقادی به پوپولیسم وجود داشته است که آن را" متضاد نخبه گرایی"( توانا،۱۳۸۵: ۳۲) می داند و اذعان می کند" در پوپولیسم، نخبه حذف شده و اکثریت عام تصمیم گیرنده اصلی است، بدون آنکه بتواند از دو قدم جلوتر خود، تصویری در ذهن داشته باشد... پوپولیسم به دلیل سطحی گرایی و رابطه ای که با زردیسم عقلی دارد، به اشکالی خود را بروز می دهد که نتوان به آن خرده گرفت و با حرمت های انسانی و شان کلامی خود پیوند می زند."( همان)

    ادبیات دموکراتیک با ظهور مفهومی به نام دموکراسی شکل می گیرد این مفهوم بر این مسئله تاکید دارد که:

    " نه تنها همه ی افراد حق کامل دارند تا در فرایند سیاسی شرکت کنند، بلکه اولویت فرهنگی عمومی هر فرد مانند اولویت های طبقه ممتاز و سنتی از ارزش و احترام برخوردار هستند. به علاوه، آموزش و پرورش به عنوان بخشی از فرآیند دموکراسی به این معناست که قابلیت و توانایی شرکت در فعالیت های فرهنگی ... لا اقل به طور رسمی در دسترس افراد بیشتری قرار گیرد. درست به همان صورتی که توده ها یا کل جمعیت، به مهمترین عامل تعیین کننده خطمشی ها ی سیاسی و تصمیم هایی که در اثر عمومیت پیدا کردن حق سیاسی شهروندان اتخاذ می گردد، تبدیل می شوند، به همان صورت نیز این روند در حیطه فرهنگ که با تاثیرات آموزش و پرورش ابتدایی در سطح جهان ترکیب شده است، ظاهرا به قدرت عامه فرهنگ جامعه توده ای منجر شده است."( استریناتی، ۱۳۸۴: ۳۰)

    فرهنگ پاپ یا عمومی شدن فرهنگ نیز به نوعی بر این مدعاست که "دربرگیرنده طبقات مختلف است. حتی در مطالعات فرهنگی به این " تجلی دموکراسی فرهنگی" می گویند که فرهنگ را از دست خواص خارج می کند و با این خروج در این وجه تنها در برگیرنده وجهه های منفی نیست که جنبه های مثبت هم دارد"( خانیکی،۱۳۸۵: ۳۰)

    می توان با پی گرفتن ریشه ی عام به مفهوم فرهنگ عامه پی برد: "واژه عامه از دیدگاه مردم و نه افرادی که در صدد به دست آوردن امتیاز یا قدرت برای کنترل آنها هستند لحاظ می شود. با این حال مفهوم اولیه از بین نرفته بود. فرهنگ عامه نه با مردم بلکه توسط سایرین تعریف می شد و هنوز هم دو مفهوم قدیمی تر را با خود دارد: کارهای پست... و کارهایی که عمدا به قصد جلب حمایت آغاز می شوند... و همچنین مفهوم جدیدتر محبوبیت که البته در بسیاری از موارد، مفاهیم قبلی با آن همپوشی دارد. مفهوم جدید فرهنگ عامه به عنوان فرهنگی که مردم آن را برای خودشان خلق کرده اند با تمام اینها متفاوت است. این فرهنگ اغلب با فرهنگ قومی اشتباه گرفته شده و به گذشته پیوند زده می شود اما در عین حال یک تاکید مدرن مهم است."( استریناتی، ۱۳۸۴: ۳۴)

    با این توضیحات اولیه می توان پی برد که دیدگاه های مختلف و بعضا تحقیرآمیزی نسبت به این گونه از ادبیات دیده می شود. به طور کلی شاید تعاریف مختلف مثبت و منفی دیگری نیز وجود داشته باشد که البته در این کارنوشت مورد بررسی نیست و تنها این نگاه به ادبیا ت که در خود دارای نوعی نگاه از بالاست مورد نظرمی باشد. و بنابر این تعاریف که نوع ادبیات مورد نظر در این کارنوشت را مورد بررسی قرار می دهد در یک نگاه سلبی آن را ادبیات "غیر نخبه گرا" نامیدم. به همین دلیل نام کارنوشتم را تغییر دادم.

    با بسط مباحثم در ادامه علاوه بر توصیف نحوه ی نگرشی که امروزه نسبت به ادبیات عامه خصوصا در ایران وجود دارد، لزوم بازاندیشی این نوع نگرش نیز مشخص خواهد شد. این کارنوشت در واقع بیان اعتراضی است که هیچ گاه از سوی مردم عام بیان نشده است. اعتراض به این نگرش تحقیر آمیز که نسبت به آنها و فرهنگشان از سوی نخبگان وجود دارد.

    دغدغه ها وقتی در جان آدم بیفتند، یک کارنوشت که هیچ، مسیر زندگی ها را مشخص می کنند. موضوع این کارنوشت، دغدغه های من بود. یعنی ادبیات و قدرت. و رابطه ی ادبیات و قدرت. و اینکه آیا قدرت توانسته است بر ادبیات هم مسلط شود؟ بنابر این نگاه در این کارنوشت نه به ادبیات عامه پسند و نه به نظریه های آن، بلکه از موضعی بالاتر از این دو، به چگونگی نگرش نظریه های عامه پسند به مخاطبان آن می پردازم.

    در ادامه با بررسی قدرت از دیدگاه فوکو به نشان دادن شرایطی می پردازم که:" در آن رفتارهای ویژه ای در جامعه عقلی شناخته شده و در مقام معیار تشخیص درست از غلط پذیرفته شده اند."( حقیقی:۱۳۷۹، صفحه ۱۸۳) همچنین به دنبال پاسخ به این سوال هستم که اگر نظام قدرتی وجود دارد، مکانیزم سلطه گری آن چگونه است و چگونه سلطه ی خود را بر دیگران اعمال می کند.. در این میان از نظریه ی فیش در باب " اجتماعات تفسیری" نیز کمک گرفته ام. برای آوردن مصداق از نظریه های مکتب فرانکفورت به عنوان نمونه ای از نخبگانی که در باب فرهنگ عامه و ادبیات عامه نظر داده اند، استفاده کرده ام.

    به دلیل آنکه موضوع من بسیار نظری بوده است، روشی که در این کارنوشت استفاده شده است، اسنادی است و هم از کتاب و هم مجله کمک گرفته شده است. امید وارم مورد تامل واقع شود.

     

    بحث اصلی

    اولین سوالی که در این کارنوشت بهتر است به آن پاسخ داده شود، این است که اساساً هدف ادبیات چیست یا اگر بخواهیم فایده گرانه بپرسیم: ادبیات چه فایده ای باید داشته باشد؟

    هدف ادبیات می تواند سرگرمی باشد. که البته معمولا آن را سرگرمی عامه ی مردم دانسته اند و در تقابل با هدف ادبیات برای نخبه گان.

    "خطری که فرهنگ توده ای برای فرهنگ عالی به وجود آورده است از دید مک دونالد چیز دیگری است. طبق اظهارات او، در دهه ۱۹۲۰ فرهنگ توده ای هالیوود و فرهنگ عالی برادوی، به صورتی بارز به لحاظ نوع تولید از هم متمایز بودند: تولید تجاری در مقابل تولید برخوردار از معیارهای هنری و نیز به نظر متن، متن هایی که هدفشان سرگرمی مردم بود، در مقابل متون دارای انگیزه های فکری و از نظر پیام گیران، توده ها و در مقابل طبقه بالای شهروندان مرکزنشین."( استریناتی،۱۳۸۴: ۴۲)

    هدف ادبیات می تواند لذت باشد و اگر ادبیات را بخشی از فرهنگ عامه بدانیم، باز هم نسبت آن را به مردم می دهند:"فرهنگ عامه ممکن است به این دلیل محبوب باشد که مصرف کنندگان آن از استاندارد بودن آن لذت می برند." (همان: ۱۱۳) البته در این میان ردوی لذتی را که از خواندن داستان های عاشقانه به زنان دست میدهد به رسمیت می شناسد اگرچه بنا به نظر انگ: " ردوی به لذت می پردازد، اما بحث خود را همواره به غیرواقعی بودن لذت محدود می کند؛ یعنی لذت ناشی از خواندن داستان های عاشقانه را همدلانه و نیابتی می نامد، کارکرد این لذت را جبران مافات می داند و آن را کاذب می شمارد. اعتراض انگ این است که با اتخاذ این رهیافت، ردوی توجه خود را بیش از حد به تاثیرات لذت معطوف می سازد تا به سازوکارهای آن و لذا همواره در نهایت به "کارکرد ایدئولوژیک لذت" نظر دارد و بس. در مخالفت با این رهیافت، انگ استدلال می کند که لذت را باید عاملی قدرت بخش به زنان دانست و نه عاملی که همیشه منافع راستین آنان را به خطر می اندازد." ( جان استوری، ۱۳۸۳: ۳۷)

    ردوی همچنین هدف دیگری بیان می کند که" همذات پنداری خواننده با رابطه ی قهرمان مرد و قهرمان زن"( همان: ۳۴) است. می توانیم اهمیت همذات پنداری را با تمایز گذاری بین داستان های کلاسیک و نو در این گفته ی مندنی پور ببینیم: " در داستان پست مدرنیستی، متن تلاش ندارد که ثابت کند موجودی داستانی و ساخته شده از کلمه( صفت و قید و...) در واقعیت هم حضور دارد. که بعد از این، مسائل همذات پنداری و ایجاد کشش با ترفند همذات پنداری، طرح شوند."( مندنی پور، ۱۳۸: ۵۱)

    کاورد در مورد داستان های رمانتیک به دو چیز اعتقاد دارد: " نخست اینکه داستان های مذکور می بایست کماکان برخی نیازهای کاملا انکارناپذیر را ارضاء کنند و دوم این که داستان ها شواهدی دال بر خیال پروری ای بسیار نیرومند و شایع به دست می دهند و آن را تقویت می کنند."( جان استوری،۱۳۸۳: ۳۰)

    هدف های دیگری نیز برای ادبیات برشمرده اند. مثلا همان طور که از یونان زمان سقراط می دانیم ادبیات باید بیانگر جهان بیرونی یا محاکات باشد. و در ادبیات متعهد نیز آنچه مورد نظر است، آموزش است و اینکه ادبیات چیزی یاد بدهد. و در آخر تامین پسند همگانی، خواست و سلیقه ی مردم، جذابیت برای اکثریت را می توان ملاکی برای هدف ادبیات دانست. همه ی این پنداره هایی که گفته شد می تواند انسان شناسی نگاه به مخاطب را بسازد. یعنی هدف ادبیات را نحوه ی نگرش به مخاطب مشخص می کند. و اینکه این هدف تا چه میزان برآورده شود نیز مسئله ایست که بسیار مورد بحث قرار می گیرد. بحث قرائت که در این مقال چندان نمی توان به آن پرداخت و تنها به سه حالت از نحوه ی رمزگشایی که توسط استوارت هال بیان شده است اکتفا می کنیم:

    ۱) قرائت مرجح: که در این نوع قرائت گیرنده پیام را همانطور که فرستنده می خواهد رمزگشایی می کند.

    ۲) قرائت تعدیل شده: در این نوع گیرنده کلیت پیام را می پذیرد، اما در مصداق ها اختلاف نظر دارد.

    ۳) قرائت رادیکال: گیرنده با آگاهی از رمزگذاری فرستنده، پیام را بر ضد خواست فرستنده رمزگشایی می کند.

    و حال اینکه هر کدام از این مخاطبان کدام قرائت را داشته باشند، در درک معنا از متن تفاوت می کند.

    بنابر این، می بینیم که اختلاف نظر فراوانی در مورد حقیقت ادبیات وجود دارد. و این اختلاف ها ما را تنها به حقیقت از نظر فوکو می رساند:

    " حقیقت... نه پاداش جان های آزاده... و نه امتیاز کسانی است که موفق به رهایی خود شده اند. حقیقت به این جهان تعلق دارد و فقط به یمن شکل های گوناگون اجبار تولید می شود. حقیقت باعث پیدایش اثرات عادی قدرت است. هر جامعه رژیم ویژه ی... خود را از حقیقت دارد. یعنی نوع گفتمانی که در مقام حقیقت پذیرفته می شود و عمل می کند... حقیقت نیز، مانند ثروت، تولید می شود."( حقیقی، ۱۳۷۹: ۱۸۳)

    بنابر این هدف فوکو : " آشکار کردن این است که ما چگونه با تولید حقیقت بر خود و دیگران حکومت می کنیم"( همان: ۱۸۴)

    و در مورد نظام قدرت می گوید:" نظام قدرت هم شرط تولید حقیقت درباره ی انسان و هم پی آمد آن است"( همان،صفحه۱۸۴)

    فوکو همواره به رابطه ی بین دانش و قدرت می پردازد و در پی این است که ببیند دانش چگونه می تواند منجر به سلطه بر دیگران شود." او دانش را ایجادکننده ی قدرت می داند، بدین ترتیب که نخست از انسان ها، موجودات شناسایی می سازد و سپس برهمین شناسا تسلط پیدا می کند."(ریتزر،۱۳۸۰: ۵۵۷)

    او دانش را سلسله مراتبی می داند که بلند پایه ترین، بیشترین قدرت را داراست.

    او در این میان به نقش پررنگ علوم انسانی می پردازد و اعتقاد دارد این علوم: " آدم ها را اندازه گیری و طبقه بندی می کنند و به شکل های گوناگون مورد مطالعه قرار می دهند و در نهایت آنها را به موضوع های بهتری برای نظارت و کنترل تبدیل می کنند و در مسیر به هنجار شدن قرار می دهند. علوم انسانی جدید بیانگر امتزاج دانش و قدرت اند. و در این علوم شکل گیری قدرت و شکل گیری دانش وحدتی تجزیه ناپذیر پدید می آورند.( حقیقی، ۱۳۷۹: ۱۹۰)

    برای اثبات این مدعا فوکو استدلال می کند: " تولید دانش علمی درون آن نهادهای آموزشی صورت می گیرد که خود هم بخشی از یک نظام مشخص اجتماعی اند و هم بیانگر و منعکس کننده ی رابطه ی قدرت در آن نظام. پس دانش از رابطه های قدرت رها نیست و هر کوششی برای فرق گذاری میان منافع واقعی و منافع ظاهری و خیالی خود مبتنی بر فرض امکان دانش ها رها از رابطه ی قدرت است، اما از آن جا که این فرض نادرست است و در واقع دانش همواره در درون رابطه ی قدرت تولید می شود، ادعای شناخت منافع واقعی نیز خود بیانگر گونه ای خواست قدرت است."( همان: ۱۹۵)

    بنابر این در ادبیات نیز هرمی وجود دارد که عده ای بر عده ی دیگر مسلط اند. اگرچه فوکو به بحث در رابطه با این کیست ها نمی پردازد اما در این کارنوشت بیش از هر چیز تلاش شده است این کیستی نشان داده شود. در ادامه از بحث های مطرح شده توسط فیش کمک می گیرم تا این کیستی را بهتر نشان دهم. "فیش در کتاب آیا در این کلاس متنی وجود دارد؟ اعتراف می کند که در آثار پیشین خود، تجربه ی شخصی خودش از خواندن را معیار تلقی می کرده است، و سعی می کند با طرح اندیشه ی " اجتماعات تفسیری"، موضع پیشین را توجیه می کند. این به معنای آن است که فیش سعی می کرد خوانندگان را ترغیب کند یک مجموعه مفروضات اجتماعی را بپذیرند تا به هنگام تفسیر متن، همانند او عمل کنند."( سلدن و ویدوسون، ۱۳۸۴: ۸۳)

    البته از این اصطلاح یعنی interpretative communities در ترجمه ی حسین پاینده در ارغنون و کتاب " مطالعات فرهنگی درباره ی فرهنگ عامه" با نام جرگه ی ادبی یاد شده است.

    در هر حال تاکید من در این کارنوشت اجتماعات تفسیری است. که در آن فیش ملاک ادبی بودن را اجماع عده ای - اجتماعات تفسیری- می داند و نه " بر حسب تخیلی بودنش ... یا نقش مهم فنون و صناعات ادبی در زبان"( جان استوری،۱۳۸۳: ۱۴)وی در مورد ملاک ادبیت می گوید:" هیچ کیفیتی در متن مانع از تشخیص ادبی بودن آن نمی شود؛ ایضا اراده ی مستقیم و آزاد خواننده هم شالوده ی تشخیص ویژگی های ادبی بودن آن نیست. بلکه تشخیص ادبیت متن حاصل تصمیم جمعی است که فقط تا زمانی معتبر است که جرگه ای از خوانندگان یا پیروان همچنان به آن تصمیم پایبند بمانند. به اعتقاد فیش از این حکم چنین می توان نتیجه گرفت که هیچ روش واحدی برای قرائت صحیح یا طبیعی متون ادبی وجود ندارد؛ ما خوانندگان فقط شیوه هایی برای نگاه کردن به متون ادبی داریم که ... نظرگاه های جرگه های تفسیر را بسط و گسترش می دهند."( همان)

    بنابر این نظر در ادبیات جرگه ای وجود دارد که ملاک ادبیت متن را تعیین می کند. من نام این جرگه را طبقه می گذارم. طبقه ای که با سلطه بر دیگران- مردم عام- سلیقه ی خود را بر آنها تحمیل می کنند. و چنانچه گفته شد نظام قدرتی را می سازند که با استفاده از دانش، هرچه بیشتر بر دیگران تسلط می یابد.

    " پس یک شکل اعمال سلطه، ایجاد وضعیتی است که در آن فرد یا گروه اجتماعی معینی امکان تشخیص منافع خود را ندارد. در چنین وضعیتی نه فقط فرد یا گروه زیر سلطه، بلکه سلطه گر نیز می تواند نسبت به اعمال قدرت نا آگاه باشد"( حقیقی،۱۳۷۹: ۱۹۴)

    این طبقه از ابزارهایی برای اعمال سلطه استفاده می کنند. فوکو سه نوع ابزار قدرت انضباطی را تشخیص می دهد: " نخستین ابزار، مشاهده ی مبتنی بر سلسله مراتب، یا توانایی کارگزاران قدرت در اعمال نظارت بر حوزه ی قدرتشان با یک نگاه است. دوم، توانایی اعمال داوری ها ی هنجار بخش و مجازات کسانی است که هنجارها را رعایت نمی کنند... سومین ابزار، کاربرد روش تفتیش و اعمال داوری های هنجاربخش در مورد مردم است. سومین ابزار قدرت انضباطی، دو ابزار پیشین را نیز در بر می گیرد."( ریتزر،۱۳۸۰:۵۶۲)

    این طبقه کیست؟سوالی که من از ابتدا تا به حال سعی کرده ام به آن جواب دهم. همان طور که در مقدمه گفته شد دسته ای از ادبیات را برشمردم که همه در تقابل با ادبیات نخبه قرار داشت. بنابر این می توان اینگونه برداشت کرد که سازندگان این دسته های ادبی می توانند دو طبقه ی مورد نظر را تشکیل دهند. یعنی نخبگان و مردم عامه.

    نخبگان با استفاده از دانش خود بر مردم عام سلطه دارند و نظرات خود را بر آنها تحمیل می کنند. آنها "دیده بانان مشرف به صحنه"( ریتزر،۱۳۸۰: ۵۶۳) هستند. و فوکو چگونگی این اعمال سلطه را اینگونه بیان می کند:

    " دیده بانی مشرف به صحنه ساختاری است که به کارکنان زندان اجازه می دهد تا بزهکاران را کاملا زیر نظر داشته باشند... دیده بانی مشرف به صحنه به زندان بانان قدرت عظیمی می بخشد، زیرا امکان مراقبت همه جانبه را برای آنها فراهم می سازد. مهم تر اینکه چون در اینجا زندانیان به دست خودشان نیز بر خودشان اعمال نظارت می کنند، قدرت این ساختار افزون تر شده است، زیرا خود زندانیان از بسیاری از کارهایی که می ترسند ممکن است به وسیله ی زندان بانان دیده شود، خودداری می کنند. در اینجا پیوند آشکاری میان دانش، تکنولوژی و قدرت ، به چشم می خورد. از این گذشته، فوکو دوباره به علوم انسانی روی می آورد، زیرا که دیده بانی مشرف به صحنه را نوعی آزمایشگاه برای گردآوری اطلاعات درباره ی مردم می انگارند. این ساختار، پیشقراول آزمایشگاه علمی- اجتماعی و فنون دیگر علم اجتماعی برای گردآوری اطلاعات درباره ی مردم بود." ( همان)

    نخبه گان با استفاده از رسانه ها، خصوصا نشریات- تکنولوژی- و نقد ادبی- دانش- قدرت خود را بر مردم اعمال می کنند. و ادبیات غیر خودی- غیر نخبه- را هرچه بیشتر تحقیر می کنند. و اینگونه مردم نیز در مکان هایی خاص که به این طبقه تعلق دارد- مثلا خیابان کریم خان یا انقلاب- هرچه بیشتر ادبیات مورد علاقه ی خود را پنهان می کنند و دم از چخوف و مارکز و کوندرا می زنند.

    این نگاه تحقیرآمیز در آثار نظریه پردازان فرهنگ عامه کاملا به چشم می خورد که در ادامه چند نمونه از آن را بیان می کنیم.

    آدورنو در دیالکتیک روشنگری می نویسد: "صنعت فرهنگ به طور عمد مصرف کننده ها را از بالا در این سیستم جذب می کند و به زیان هر دو، حیطه های هنرهای عالی و پست را که هزاران سال است از یکدیگر جدا بوده اند، با هم تلفیق می کند."(استریناتی،۱۳۸۴: ۹۵)

    آدورنو هنر را دو قسمت می کند و هنر مردم را نام پست می نهد و بر تاریخی که این دو نوع هنر را از هم جدا می سازد تاکید می کند.

    آدورنو همچنین در بحث موسیقی معیار تفاوت را استاندارد بودن و غیر استاندارد بودن می داند:" تفاوت اصلی، از دید آدورنو، که منادی برتری موسیقی جدید بر موسیقی عامه است، تفاوت بین استاندارد بودن و غیر استاندارد بودن است"( همان: ۹۹)و اینکه چه معیاری برای این تقسیم بندی دارد را جندرون اینگونه پاسخ می دهد که" آدورنو موسیقی عامه را از زاویه ی موسیقی کلاسیک غربی می نگرد" ( همان: ۱۰۷) و بدین ترتیب می بینیم که آدورنو نیز در همان جرگه و طبقه است که سلیقه ی خود را معیار قرار می دهد و آن هم طبقه ی نخبه. " نخبه سالاری، تلاش آدورنو را در اثبات این فرض که انواع دیگر موسیقی، استانداردهای موسیقی کلاسیک غربی را ندارند، توصیف می کند." ( همان: ۱۱۱)" نخبه سالاری همواره هنگامی که با تحلیل اجتماعی و فرهنگی سروکار پیدا می کند با مشکل روبه رو می شود چون استانداردهایی که بر آن استوار است اختیاری هستند نه عینی و این انعکاس موقعیت اجتماعی گروه های خاص است و نه ارزش های جهانی" ((استریناتی،۱۳۸۴: ۱۱۲)

    آدورنوهمچنین مردم را اینگونه خطاب می کند" گروه هایی از بین توده های عقب مانده که خود را به واسطه فعالیت کاذب متمایز می دانند و با این حال پس روی در آنها بیشتر قابل رویت است."( همان: ۱۰۱) و مردم را به" قبایل وحشی به هنگام کوبیدن روی طبل" (همان) تشبیه می کند.

    " احتمالا آدورنو معتقد است که شنوندگان واقعی به قدری منفعل شده و کودکانه فکر می کنند که عقایدشان ارزش بررسی ندارد"( همان:۱۱۰)

    مکتب فرانکفورت از دو نوع نیاز دم می زند. نیازهای واقعی و نیازهای کاذب. و سعی دارد اثبات کند آنچه نظام سرمایه داری می کند جایگزین کردن نیازهای کاذب به جای نیازهای واقعی است. اما در این میان هیچ عاملیتی برای مردم در درک این مسئله نمی گذارد و اذعان می کند:" مردم متوجه نیستند که نیازهای واقعی آنها تحقق نیافته باقی می ماند." ((استریناتی،۱۳۸۴: ۹۳)

    آدورنو اعتقاد دارد که فرهنگ توده ای" به توده ها تحمیل شده است و آنها را به پذیرش خود وادار می کند، به نحوی که آنها این فرهنگ را یک فرهنگ تحمیلی محسوب نمی کنند"( همان، صفحه ۹۴)

    پس می بینیم نگاه مکتب فرانکفورت به مردم، عده ای از افراد است، که نظام سرمایه داری آنها را تحمیق می کند.

    نه تنها مردم در مقابل نظام، بی دست و پا و بی اختیارند بلکه تاثیری که صنعت فرهنگ بر این توده ی بی دست و پا می گذارد نیز از نظر این مکتب قابل توجه است ،که صنعت فرهنگ"بر بی محتوایی، پوچی و هماهنگی مردم "( (استریناتی،۱۳۸۴: ۹۶) تاکید دارد و از نظر آدورنو کار صنعت فرهنگ در" شکل دادن و خلق پیام گیران ضعیف، وابسته، منفعل و خدمتگزار نهفته است"( همان، صفحه ۹۷)

    در واقع من اعتقاد دارم که آنچه نخبگان از آن خرده می گیرند، این است که مردم عام با معیار سلیقه و قوه ی تشخیص نخبگان همراه نیستند. و معیاری غیر از معیار "اجتماعات تفسیری" دارند.

    علاوه بر این، نخبگان همواره خود را در مقابل این طبقه دیده اند. آنها برای اثبات موجودیت خویش به پدید آوردن یک "دیگری" برای شکل دادن به هویت خود پرداخته اند. و خوب می دانیم که وجود دیگری در هویت یابی چقدر موثر است. طبقه ی نخبه خود را مورد حمله ی طبقه ی عام می داند و احساس می کند" فرهنگ عالی و نقش طبقه ی ممتاز و روشن فکر به همان صورت به خطر افتاده است. در اینجا به هسته ی اصلی بسیاری از نگرانی ها، ترس ها و خصومت هایی می پردازیم که این روشنفکران درباره فرهنگ توده ای بیان کرده اند. یک فرهنگ سرآمد دیگر هنوز در کنار فرهنگ بومی که از قبل محکوم به فنا شده و مردم آن ها را رها کرده و فرهنگ و فقدان ظاهری مهارت ها و توانایی هایی که برای درک و قبول فرهنگ عالی لازم است جایگاه امنیت این فرهنگ، امتیاز آن در ارزیابی، تعدیل، قضاوت و جانبداری از کسانی که خود قادر به بیان آرا خود نیستند، به چالش طلبیده شده است."( (استریناتی،۱۳۸۴: ۳۹)

    و این نگرانی ها را نخبگان دیگری چون کیو.دی.لیویس در " نابود کردن هنجارهای ادبی و از بین بردن طبقه کتابخوان" ( همان، صفحه ۴۴) می داند. و " معتقد است که این بحران فرهنگی فقط در اثر تلاش های نخبگان متعهد متوقف می شود"( (استریناتی،۱۳۸۴: ۴۴)

    و لب کلام را استریناتی اینگونه بیان می کند:

    " من معتقدم که آنچه فرهنگ توده ای را مشخص می کند این است که این فرهنگ، فرهنگی پست، کم اهمیت، سطحی، تصنعی و متحدالشکل است که نقاط قوت فرهنگ های عالی و بومی را سست کرده و نقش روشنفکران را در تثبیت سلیقه فرهنگی به چالش می طلبد"( همان، صفحات ۴۵، ۴۶)

     

    نتیجه گیری

    " از چشم انداز فوکو، هر رابطه ی اجتماعی شکلی از رابطه ی قدرت است، چندان که گویی بنا به تعریف رابطه ی اجتماعی، رابطه ی قدرت است"( حقیقی:۱۳۷۹: ۲۱۲) رابطه ای که در این کارنوشت سعی شده است توضیح داده شود، رابطه ی میان دو طبقه ی نخبه و مردم است. همان طور که شرح داده شد، نخبگان" دیده بانان مشرف به صحنه" اند که با اعمال سلطه از طریق دانش و تکنولوژی، قدرت را در دست دارند و هرچه بیشتر سعی می کنند مردم را همان کنند، که خود می خواهند. و هرچه بیشتر سعی دارند سلیقه ی ادبی خود را که همگی در جرگه ای به نام " اجتماع تفسیری" بر آن اجماع دارند، بر مردم تحمیل کنند و همان طور که از شواهد آورده شده در قبل دیدیم نحوه ی نگرش آنها به مردم چیزی جز حقارتی بی انتها نیست.

    " مسئله ی اصلی نه مجبور کردن افراد به اطاعت از مقررات، بلکه " ساختن" افراد جدید و خواست های جدید است. در نظام جدید، رفتار مطلوب فرد همانا رفتار "معمولی" و "طبیعی" موجودی است که " ساخته" شده است."( همان:۱۹۲)

    بنابر این می بینیم که هدف طبقه ی حاکم یا طبقه ی نخبه این است که طبقه ی مردم، طبقه ی نخبه را مرجع قرار دهند . در واقع به اعتقاد من، بین این دو طبقه شکافی وجود دارد که هر کدام را طبقه ای متصلب می کند و تحرک در این دو طبقه کاری بسیار مشکل است. من اعتقاد دارم بین این دو طبقه هیچ تعاملی صورت نمی گیرد. نخبگان همیشه فاصله ی خود را از مردم حفظ می کنند و هیچ گاه با زبان آنها به بحث در رابطه با آنها نمی پردازند. انتقادی که در رابطه با مکتب فرانکفورت نیز اذعان شده است. اینگونه به نظر می رسد که به دلیل اینکه نخبگان همیشه جایگاه خود را، جدا از مردم در نظر می گیرند سعی دارند این جدایی را هرچه بیشتر نشان دهند. که نمونه ی عینی آن زبان است. آنها درباره ی مردم حرف می زنند و نظریه های تحقیر آمیز خود را ارائه می کنند بدون آنکه با زبانی بیان کنند که مردم آن را بفهمند.

    چنانچه استریناتی درباره ی مکتب فرانکفورت می گوید:" نظریه و زبان این مکتب به ایستادن در خارج و انتقاد کردن از دنیای" یک بعدی" تفکر و فرهنگ سرمایه داری سهولت می بخشد."( استریناتی،۱۳۸۴:۱۱۱)" به نظر می رسد نظریه پردازان مکتب فرانکفورت می دانند که مردم باید چه کارهایی را انجام دهند و چه کارهایی را نباید انجام دهند اما این دانش را با زبانی که مردم قادر به درک آن نیستند در اختیار آنها قرار می دهند"( همان: ۱۱۷)

    به نظر من آنچه تحرک اجتماعی را در دو طبقه باعث می شود - البته به ندرت- نوعی جهش است که در فرهنگ به طور کلی صورت می گیرد. اگر کمی کلی تر بحث کنیم من فرهنگ را در جامعه طبقاتی می بینم. که انسان ها در یک طبقه به دنیا می آیند و در همان طبقه نیز جان می دهند. دو طبقه بیشتر وجود ندارد که بیش از هرچیز خانواده در قرار گرفتن در هر کدام از طبقات موثر است. دو طبقه ی مردم و نخبگان. نخبگان برای ثبات جایگاه خود، طبقه ی دیگر را تحقیر می کند و مردم نیز چندان اطلاعی از طبقه ی نخبه ندارند. من به حلقه های روشن فکری معتقد نیستم. آنچه گاهی در دهان مردم می بینیم تنها اسکلتی است از لغتی که هیچ از معنای آن باقی نمانده است. از زبان مردم می شنویم نوستالژیک، از زبان مردم می شنویم توهم فانتزی، از زبان مردم همذات پنداری را می شنویم، اما کدام یک از این لغات معنای خود را حفظ کرده است؟ بحثی که همیشه مطرح بوده است، همان بحث ساده سازی. اینکه آیا اساسا می توان مفاهیم عظیم را ساده کرد؟

    در باب فلسفه گفته می شود که دو نوع تقلیل گرایی داریم. "تقلیل گرایی بنیادین" که ذاتی خود فلسفه است. که در آن فلاسفه سعی می کنند به " تبیین کلی از عالم و هر آنچه ما موجودات انسانی در مواجهه با آن تجربه می کنیم، بپردازند. بنابر این ما در اینجا با پدیده ای پارادوکسیکال مواجه هستیم، یعنی تبیین"کل" از راه تقلیل همین "کل""( کمالی؛۱۳۸۵، صفحه ۳۸) نوع دیگری از تقلیل گرایی وجود دارد که برای فهم پذیر کردن و تاثیر بر مردم در حال دیالوگ با مردم عامه است. در باب تقلیل گرایی بنیادین باید گفت:

    " این نوع از تقلیل گرایی همان طور که گفته شد، از تقلیل گرایی ناشی از فهم فلسفه که در مواجهه اذهان و افهام مردمان با آن رخ می دهد، متفاوت است. با این بیان که اولی امری بنیادی بوده و ذاتی فلسفه است و دومی برآمده از برداشت های سطحی و جدی نگرفتن اندیشه های اصیل حادث می شود. مواجهه با افکار بنیاین فلاسفه و اصطلاحات نابی که در طی تاریخ تفکر بشری و با پرسش و پاسخ های مدام فلسفی شکل گرفته است، برای همگان و حتی برای بسیاری از نخبگان علوم دیگر میسر نیست. بنابر این یا باید از خیر آن بگذرند که عملا نمی شود و یا با آن درگیر شوند که اگر این کار با آموزش و هدایت درست انجام نگیرد، نتیجه همان می شود که ما همه روزه در بکارگیری نادرست و ناروای مفاهیم فلسفی در ساحات مختلف فکری جامعه( اعم از اقتصاد، سیاست، علم و ...) شاهد آن هستیم."( همان، صفحه ۳۹)

    بنابر این اگرچه جنازه هایی از لغات فرهنگ نخبه را در طبقه ی مردم عام می بینیم، اما هیچ کدام از این مفاهیم معنای خود را ندارند. در واقع آنچه اتفاق می افتد این است که شما یا به معنای آن واقفید و یا به معنای آن واقف نیستید. اگر واقفید که در طبقه ی نخبه جای دارید و اگر واقف نیستید در طبقه ی مردم عام.

    در اینجا لازم است یک نکته را متذکر شوم. دو طبقه در هرم فرهنگی جامعه وجود دارد که شکافی عظیم بینشان است. آنچه تحرک اجتماعی بین این دو طبقه را می سازد زنجیرهایی است که افراد را به محض ورود وارد طبقه ی نخبه می کند. این زنجیرها بیش از هرچیز مدارس اند. من بر نقش پررنگ مدارس _که در اینجا منظور مدارس خاص است_ در این تغییر طبقه تاکید بسیار دارم. بعد از آن می توان به دانشگاه و یا دوستان نیز اشاره کرد. اما در کل ورود به اینگونه مدارس خاص نیز نیاز به زمینه هایی دارد. به طور کلی من افرادی را که این جهش را از طبقه ی عام به طبقه ی نخبه کرده باشند استثنا در نظر می گیرم.

    در آخر باید سوالی که در این کارنوشت کوتاه نمی توان به آن پاسخ داد این است که افرادی که در طبقه ای کاملا جدا از طبقه ی عامه هستند آیا صلاحیت اظهار نظر در رابطه با این فرهنگ را دارند یا نه؟ و اگر ندارند پی چه کسی دارد و اگر کسی از مردم این صلاحیت را به لحاظ علمی پیدا کند چقدر می تواند نظرات خود را ارائه دهد زیرا تنها پایگاه ارائه ی اینگونه نظرات همان جبهه ی نخبگان است و اگر به این جبهه برود – تحت تاثیر آنها- خودش جزو این جبهه نمی شود؟

    خانیکی در مباحثه ای که با خردنامه داشته است در مورد نشریات زرد می گوید:

    " وقتی در جامعه به گونه ای طیف وسط کم رنگ و یا حذف شود، دو قطب رسانه ای تولید می شود... دو گرایش در فضای دو قطبی غالب می شود: یکی حوزه ی نخبه گرایی که محدود است و پیامد اجتماعی سیاسی در جامعه ندارد و دیگری نشریات زرد به مفهوم منفی... سادگی و سهل الوصول بودن درست، اما نظام رسانه ای دو قطبی، نظام رسانه ای سالمی نیست."( خانیکی: ۱۳۸۵، ۳۰)

    و در پایان می توان گفت، نظام ادبی دو قطبی، نظام ادبی سالمی نیست!

     

    منابع

    استریناتی، دومینیک (۱۳۸۴)، مقدمه ای بر فرهنگ عامه، ترجمه ثریا پاک نظر، تهران: انتشارات طرح نو

    استوری، جان،(۱۳۸۳)،"داستان های عامه پسند"، ترجمه حسین پاینده، فصلنامه ی فلسفی، ادبی،فرهنگی ارغنون،شماره۱: ۲۵

    استوری،جان (۱۳۸۵)، مطالعات فرهنگی درباره ی فرهنگ عامه، ترجمه حسین پاینده ،تهران:آگه.

    توانا، کامبیز،(۱۳۸۵)،" تاریخچه زرد"، خردنامه همشهری، شماره۷ :۳۱

    حقیقی، شاهرخ(۱۳۷۹)، گذار از مدرنیته؟ نیچه،فوکو، لیوتار، دریدا،تهران:آگه.

    خانیکی، هادی، (۱۳۸۵)،"در شناخت زردیسم"، خردنامه همشهری،شماره۷ :۳۰

    ریتزر، جورج(۱۳۸۰)،نظریه ی جامعه شناسی در دوران معاصر، محسن ثلاثی،تهران: علمی.

    سلدن، رامان، ویدوسون، پیتر(۱۳۸۴)،راهنمای نظریه ی ادبی معاصر، عباس مخبر، تهران:طرح نو

    کمالی، مجید،(۱۳۸۵)، "اندیشه افقی"، خردنامه همشهری،شماره۷ :۳۸

    مندنی پور،شهریار،( ۱۳۸۳)،کتاب ارواح شهرزاد: شگردها و فرم های داستان نو، تهران: ققنوس.


    دکتر محمدرضا جوادی یگانه

    مطالب مرتبط:
    پدران نامرئی!
    زنان مطیع/ درباره مجموعه داستان کلاغ
    زنان در ادبیات
    بانو
    تحول نقش مادری در رمانهای معاصر زنان