• دوشنبه، ۱۶ فروردین ۱۳۸۹
  • داستان/ بره کشون...!
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 174
    کد خبر: 895

    داستانی بر اساس واقعیت، نوشته احسان یغمایی باستان شناس_

    حالا این فضلی‌خان لنج‌دار نمی تونست پسرشو توی بیمارستان ختنه کنه ؟ صفورا سکوت کرد و زیر لبی گفت: آقا فضلی که پسر نداره... دخترشو باید ...
     

    باورم نمیشه،انگار همین دیروز بود. دو، سه هفته پیش، غروب وقتی با چند تا از کارگرها از قلعه برمی‌گشتیم دیدم دو سه خونه اون طرف‌تر از خونه ما خبرهایی ا‌ست. یکی رفته روی صندلی و داره از این لامپ‌های پلاستیکی نصب می‌کند، یه بره مردنی لاغر هم به طناب بسته بودن دم در.
    پرسیدم:
    _ چه خبره؟ دارن چراغونی میکن، بره ا‌م آوردن و... عروسیه؟
    عبدالله که از فصل اول حفاری با ما کار می‌کرد، جواب داد:
    _ نمی‌دونم، چی بگم، همسایه شماست:
    آخه من با اینا رفت و آمد...
    حرفم تمام نشده بود که مرتضی قطارانی _ که پسر جوان خوش سر و زبانی بود، _ با لبخندی شیطنت‌آمیز گفت:‌
    _‌ بخور، بخوره! بره کشونه، سور و سات روبراس!
    چیزی نگفتم، دم در از همه خداحافظی کردم و یک راست رفتم توی اتاق خودم. می‌خواستم سکه‌هایی که پیدا کرده بودم با دقت زیر ذره‌بین ببینم... هر چند روشون خیلی زنگار گرفته بود. هنوز ننشسته بودم که صفورا خانم با یک سینی چای اومد. می‌دونست تا بیام خونه اگه ظل گرما هم باشه باز چای می‌خورم.

    با همان لبخند همیشگی گفت:‌
    - سلام دکتر! خسته نباشین.
    -سلام صفورا خانم، شما خسته نباشین، چه خبر؟ کسی تلفن کرده؟ کسی اومده؟
    -خبر سلامتی! از میراث بندرعباس تلفن کردن
    -خب... چی گفتن؟
    -راستش درست نفهمیدم، گفت آخر این ماه جشن موزه، جشن میراث، خلاصه جشن سخنرانیه، یه همچین چیزهایی...
    - خوب... خوب ۲۸ اردیبهشته و گفته، ۱۰ روز دیگه، روز موزه ست،دیگه کسی؟
    - یکی هم از تهران تلفن زد و گفت از اداره‌ست، اسمشو نگفت..
    - ببینم، خانم یاسینی که میاد پول کارگرا رو میده نبود؟
    - نه... اونو می‌شناسم، مرد بود.
    - خوب... شاید از دفتر آقای گلشن بوده
    - چی بگم... من که نمی‌شناسمشون، شاید...
    و کمی جلوتر آمد، نگاهی به سکه‌ها انداخت و پرسید:
    - طلاست؟
    - ای صفوراخانم... طلا؟ اگر طلا بود که ما آلان اینجا نبودیم، تو این آخر دنیا نقره‌م نیست تا چه برسه به طلا
    - مسه، مسه، چه گرت سبزی هم روش گرفته، داغون نشده، رطوبت این جا همه چی‌رو خراب می‌کنه.
    - کاره، مفرغه، زنگار همه جانشو خورده... باید بندازش تو آب لیمو، میشه یه کمی بیاری؟
    - باشه، حالا پاک میشه، یا مثل اونای دیگه فرقی نمی‌کنه؟
    - نمی‌دونم، شانسه دیگه. این جا دیگه آزمایشگاه ما اون کاسه لب پریده است و آب لیمو، بالاخره یه کمی هم که پاک بشه خوبه، شاید بشه خوند چی نوشته...

    داشتم چای می‌خوردم که برگشت. با کاسه و آبلیمو. سکه‌ها را انداختم اون تو و گفتم:
    - شام چی داریم؟ بچه‌ها امشب از لافت میان، خسته و گرسنه. تو این سه، چهار روز همش تن و تخم مرغ خوردن
    - غذای ظهر هست، به همه می‌رسه.
    - کوسه ماهی؟
    - آره دیگه... همون که ظهر خوردین
    - باشد... خوبه اندازه باشه دیگه بهتر
    - زیادم هست، تازه باید برا فردا هم بذارین
    - اه، دیگه برای فردا واسه چی؟
    - آخه من با اجازه‌تون فردا نمیام

    بی‌اختیار همین طور که داشتم سکه‌ها رو توی آب لیمو می‌ذاشتم، سرمو بلند کردم و توی چشمانش که دور تا دورش با نقاب بسته بود، خیره شدم و گفتم:
    - اه ... چرا؟
    - و یک لحظه فکر کردم؛ اگر صفورا نیاد همه نظم حفاری و زندگی، بهم می‌ریزه، این بود که خیلی جدی ادامه دادم: نه... نه نمیشه... صفورا خانم شما نباشین کار ما لنگه
    - دکتر! دو ماهه آومدم، یه روز مرخصی می‌خوام، خوب حقوق فردا رو ندین.
    - نه بحث حقوق نیست. باید بیایی، حالا درست وسط کار و حفاری تو می‌خوای ول کنی برای یه روز نیایی؟
    - فقط یه روز... خیلی زیاده؟
    - آره کار ما لنگ میشه ... همون یه روزم زیاده.
    - نه باید برم. همین فردا، پس فردا علی الطلوع سر کارم، بعد از دو ماه یه روز حق ندارم برم؟
    نمی‌دونستم چی بگم ... راست می‌گفت، دو ماهه اینجاست، از صبح تا ۶، ۷ غروب. تازه بعضی جمعه‌هام میاد غذا می‌پزه و می‌ره، اما بدون صفورا واقعا کار ما بهم می‌ریزه... اینم راست میگه، از سر ناچاری گفتم:
    - باشه، فردا نیا، خودمون یه کاری می‌کنیم، از بیرون غذا می‌گیریم، یا به یکی از کارگرا میگم بیاد بپزه و ظرفا رو بشوره.
    - نه... نه با اون دست و پای گرت و خاکی و کثیفشون، آشپزخونه رو بهم میریزن نمی‌خواد بهشون بگین، همه جا رو به گند میکشن، خودم براتون میارم.
    - میاری؟ از کجا؟
    - از مهمونی دیگه...
    - از مهمونی؟ و زیر لبی گفتم: ببین تو رو خدا ! کار و زندگی ما رو بهم می‌ریزه که بره مهمونی... از مهمونی که نمیشه غذا آورد.
    - چرا میشه... راشم دور نیست، همین چند خونه اون‌ورتر... منزل فضلی
    - آهان... همون که چراغ آویزون کردن؟
    - آره
    - دیدم یه گوسفند دم در بستن، قشم که بره نداره، از کجا آوردن؟
    - از بندرعباس. لنج داره.
    - خب که اینطوره... حالا مهمونی چی هست؟ کی هست؟
    صفورا کمی من من کرد، نگاهش رو به سکه‌ها انداخت و با تردید گفت:
    - راستش اینه که ختنه سورونه
    - خب مبارکه، مبارکه... حالا این فضلی‌خان لنج‌دار نمی تونست پسرشو توی بیمارستان ختنه کنه که زندگی ما بهم نریزه؟
    صفورا مدتی سکوت کرد و نگاهی کشدار به سکه‌هایی که من‌ زیر و رو می‌کردم انداخت و زیر لبی گفت:
    - آقا فضلی که پسر نداره... دخترش ...
    - خب، دخترش، پسر دخترش، خب اینو وقتی زایید ختنش می‌کرد
    - نه... نه...
    - نه... ؟ پس چی؟
    - نه خود دخترشو باید ختنه کنند!
    - سکه‌ای که با ذره‌بین نگاه می‌کردم از دستم افتاد تو آب لیمو، ذره‌بین را گذاشتم روی میز. با چشم‌های از حدقه درآمده رو کردم به صفورا گفتم:
    - دخترش ! ختنه سورون دخترش؟ این... این... این دختره ۷، ۸ ساله؟
    - آره دیگه نرجس
    - نرجس که خیلی کوچیکه، ده سالشم نمیشه، اینو میخوان...
    حرفم را قطع کرد و خیلی جدی گفت:
    - ۷، ۸ سالش؟ ده سالشه، سه، چهارسال دیگه عروس میشه، فکر می‌کنین این جا تهرانه که زنانی گندشم هنوز عروسک بازی می‌کنن؟!
    - اینجا دخترای ۱۳، ۱۴ ساله مادرن!
    اصلن نمی‌دونستم چی باید بگم... همین طور مثل مات‌زده‌ها مونده‌بودم، زبونم سنگین شده بود، با صدای خفه و خشکی گفتم:
    - که این طور... که این طور
    - صفورا گفت: آره... خب رسمه دیگه
    رو کردم به صفورا و پرخاش کنان گفتم:
    - خب رسم، قبول. بزرگه قبول، این جا تهران نیست، اینم قبول، بفرمایید شما برای چی می‌خوای بری؟ چه ربطی به تو داره که کارتو تعطیل می‌کنی؟
    - صفورا که برافروخته شده بود، صدایش را بلند کرد و جواب داد:
    - چرا ربطی نداره؟ کلی هم ربط داره، آخه خواهر من همه‌کارس...
    - آهان... که این طور، خواهر تو قابله‌ست، تو هم وردستشی، با هم میرین که... نگذاشت حرفم تمام شود محکم گفت:‌
    - هم کمکش می‌کنم هم غذا می‌پزم

    برای یک لحظه سرم گیج رفت. دستم رو گرفتم به لبه میز که نخورم زمین. داغ نشده بودم. با غیظ سیگار نصفه کارم و خاموش کردم، آن قدر دهانم خشک شده بود که یک کلمه هم نمی‌تونستم بگم، ته مونده‌ تلخ چایی رو سرکشیدم و با عصبانیت گفتم:
    - خیلی خب، باشه، برو، برو فردا نیا، اما غذای اینارو برای ما نیار... آوردی نیاوردی هان...! فردا نیا، اگر هم دلت خواست اصلن دیگه هرگز نیا... تو که وردستی، وردست خواهرتی، دیگه پول میراث و می‌خوای برای چی؟
    صفورا با صدای بلندی که می‌لرزید جواب داد؟
    - نه که خیلی‌م پول می‌دیدن، اروای بابای میراث با اون پوش که دو ماه دو ماه نمی‌ده؟
    - جرات نکردم به صورتش نگاه کنم، اما احساس کردم کاملا برافروخته شده، سینی چای رو از روی میزم کشید و از اتاق رفت بیرون...
    من همین طور روی سکه‌ها خم شده بودم و نگاهشان می‌کردم، اما نه چیزی می‌دیدم نه چیزی می‌فهمیدم. چشم‌هایم هیچ جا رو نمی‌دید. عرق سردی روی پیشانیم نشسته بود. توی ذهنم همه چیز ریخته بود بهم. این سکه‌های لعنتی پوسیده ‌زنگار گرفته، نیامدن صفورا ، بی‌پولی و بی حقوقی کارگرا، این دخترک، غذای مهمونی، اگه صفورا قهر کنه و دیگه نیاد ... صدای یک نواخت کولر، چه حماقتی کردم، این هوای شرجی که موقع غروب هم دست برنمی‌داشت... سر و صدای ظرف شستن صفورا... همه و همه دست به دست هم داده بودن تا من یک باره بهم بریزم... زیرلبی گفتم: زنیکه بی چشم و رو، روزی ۶ تومن می‌گیره، صبحانه و ناهارشم می‌خوره، دو قورت و نیمش باقیه... این حفاری نکبت هم تموم نمیشه، راحت شم...
    نمی‌دونم چه مدت گذشت، یک ساعت، دو ساعت، روی تختم دراز کشیده بودم و داشتم کتاب سفیر اسپانیا رو می‌خوندم. چند روز بعد از فتح قلعه قشم آمده این جا. چه کشتاری شده تو این قلعه، لاشه‌ عربا، ایرانیا، پرتغالیا روی هم انباشته شده بودن... فکر کردم برای نتیجه گیری حتما باید این نوشته رو بیارم که صفورا با لحنی نمی‌دانم کینه توزانه، خشمناک‌ یا دلخور، یا یک همچین چیزهایی از توی هال گفت:
    - من دارم میرم، چای با شعله ی‌کم رو گازه، آب معدنی هم نداریم، خودتون بخرین دیگه...
    - من همین طور که دراز کشیده بودم با لحنی آرام گفتم :
    - دستت درد نکنه صفورا خانم، آب معدنی هم می‌خرم، چشم، چشم! برو به اومید خدا. و بدون خداحافظی در و محکم بهم کوبید و رفت.
    - فردای آن روز، سر شب توی هال داشتم سیگار می‌کشیدم و تلویزیون نگاه می‌کردم که صفورا با یک قابله غذا آمد، قابله را گذاشت روی میز و گفت:
    - سلام دکتر! اینم غذا، خودم پختم، ظهر چی خوردین؟
    - سلام صفورا خانم، خسته نباشی. ظهرم یه چیزی خوردیم. تن و تخم‌مرغ و اینا، خب مهمونی خوش گذشت؟ خوب بود؟
    - خیلی خوب بود... جای شما سبز، شما چی کار کردین؟
    - دوستان به جای ما... هیچی، کاری نکردیم، مثل هر روز عملگی و خاکارو زیر رو کردن...
    - و همین طور که حرف می‌زدم، چشمم افتاد به دم در و خانمی که ایستاده بود، رو به صفورا کردم و گفتم:
    - صفورا، این خانم کیه دم در وایستاده؟
    - خواهرم دیگه
    - اه... چرا دم در وایستاده! بابا تعارفش کن بیاد تو . اونجا خیلی بده، بهش بگو بیاد تو
    - صفورا نرسیده دم در داد زد؟
    - کبری ! کبری ! بیا تو، دکتر میگه بیاتو
    - نه صفورا خوبه... بیا بریم دیگه، دیر شد، چقد معطل می‌کنی هان...
    - حالا میریم، دیرنمیشه، یه دقه بیا تو، تا چادر مو عوض کنم، بیا بشین، آقای دکتر می‌خواد ببینتت!
    - و خواهرشو آورد توی هال... سلام علیکی کردیم و نشست روبه‌روی من به صفورا گفتم:
    - صفورا خانم از خواهرت پذیرایی کن، ببین چی داریم، آب میوه براش بیار، ببین میوه داریم براش بیاری...
    - همه چی صرف شده، جاتون خالی همه چی خوردیم
    - دوستان به جای ما، نوش جان، اینجا هر چی هست متعلق به شما و صفورا خانمه
    و همین طور که این تعارف‌ها را می‌کردم، به قیافه‌اش خیره شدم، سیا چرده‌تر و پیرتر از صفورا، اما کم و بیش لباسش مثل صفورا بود، مثل همه زن‌های قشمی نصف صورتش زیر نقابی که زده بود، معلوم نمی‌شد، اما بقیه چهره‌ش چین‌های عمیقی داشت. وقتی دست لاغر، چروکیده و سیاهش را دراز کرد که لیوان آب میوه رو برداره، دیدم روی مچش خال کوبی شده، اما نقشش معلوم نبود، یک چیزی مثل ماهی یا قایق... می‌خواستم هر جور شده سر حرف و باز کنم، اما نمی‌دونستم از کجا... آخرش پرسیدم:
    - شما مثل صفوراخانم اهل قشمی؟
    - آره... اما اصلیت ما از باسعیدوه، اونجا رفتین؟
    - چند بار، آره بندر باسعیدو رو دیدم، جای قشنگیه، صفورا نگفته بود که خواهرش قشم زندگی می‌کنه.
    - نه، من همون باسعیدوم، صفورا اینجاست. صفورا دیگه شما رو ول نمی‌کنه!
    - لطف داره، ما الان سه ساله... آره امسال سال چهارمه زیر سایه صفورا خانم هستیم، حفاری ما رو اون می‌چرخونه
    - برا همین اینجا مونده، من همون با سعیدوم
    - پس خونه شما اونجاست... جای خوبیه، چی کار می‌کنین؟ مامایی؟ یعنی بچه میزائونین؟
    - همه کار! دکتر همه کار ! بچه می‌زائونم، نون می‌پزم، جنس میارم، بند عروس میندازم... چی بگم، همه کار...
    - . بی‌اختیار پرسیدم:
    - ختنه‌م که می‌کنین!
    - ای... گاهی... بعضی وقتا که پیش بیاد، خودم هشت تا بچه دارم، هشتا نون خور.
    - ماشاءالله، زنده باشن... خوب شوهرتونم کار می‌کنه دیگه
    - شوهرم؟!
    - مگه کجاست؟ مرده؟ پیشتون نیست؟
    - نه زنده‌ست، اما خدا می‌دونه کجاست، خبر مرگش رفته دوبی، نمی‌دونم راس‌الخیمه، عجمان، گور مرگش نمی‌دونم کجا، سه ساله که رفته، خبرش و... حرفش را قطعه کردم و گفتم:
    - نه... خدا نکنه، خب داره کار می‌کنه، براتون پول می‌فرسته دیگه...
    - چه کاری؟ چه باری؟ پولش بخوره تو سرش، منو با هشتا قد و نیم قد گذاشته رفته. ایشالا خبر مرگشو بیارن
    - نه... نه... نگین کبری خانم، خدا نکنه، بالاخره پدر بچه‌ها تونه، اونم داره کار می‌کنه، زحمت می‌کشه
    - هه ... چه کاری .دلم خوشه شوهر دارم!
    - نگاهی به صفورا انداخت و خندید، دندان‌هایش درشت و زرد بودند و چین‌هایش عمیق‌تر. رو کردم و گفتم:
    - خوب، اینه دیگه، چیکار میشه کرد؟ عوضش شما کار می‌کنین. زنای قشمی خیلی سخت کارن...
    - بگو سخت جونن، بگو سگ جونن... آقای دکتر!
    - نه خدا نکنه... سخت کوشن
    - لحظه‌ای سکوت شد و یک دفعه بی‌آن که بفهمم چی می‌پرسم و چی می‌گیم،تو چشماش، چشم‌های سیاهی که هنوز ته برقی داشتند، خیره شدم و گفتم:
    - حالا با چی ختنه می‌کنین؟
    از سئوال خودم ترسیدم. بی‌اختیار تکیه دادم به صندلی و کمی فاصله گرفتم، اما برخلاف تصور من کبری تعجبی نکرد، چون توی قسمت کمی از چهره‌ش که بیرون از نقاب بود، شگفتی ندیدم. خیلی راحت گفت؟
    _ با چی؟ خوب معلومه دیگه ... با تیغ.
    _ با تیغ؟ همین تیغای ژیلت، یعنی ... تیغ صورت‌تراشی یا تیغ سلمونی؟
    _ چه فرقی می‌کنه؟ تیغ باید تیز باشه، باید ببره، حالا چه ژیلت چه سلمونی، تیزیش مهمه ... .
    و رو کرد به صفورا و هر دو خندیدند. حتما از سؤال‌های احمقانه من خندشون گرفته بود. من هم از زور پکری خندیدم، اما کمی بعد وقتی کبری با دو تا انگشتش قند برداشت که چای شو بخوره، همون خنده زورکی هم مرد. مثل این که با پتک کوبیدن تو سرم. هاج و واج مونده بودم، سیگاری روشن کردم و به انگشت‌های بلندش خیره شدم، به دست‌های چروکیده سیاه و لاغرش. دلم می‌خواست چشم‌هامو می‌بستم و هیچ چیز نمی‌دیدم. توی دلم گفتم: چرا اینا نمی‌رن؟ برن دیگه. آخه این سوال‌های احمقانه چیه من می‌کنم؟ هیچی نگم بلکه برن گورشونو گم کنن! اما هیچ اختیاری از خودم نداشتم، سرم و انداختم پایین، کمی مکث کردم و آخرش زیر لبی گفتم :
    _ حالا ... اصلن چرا این کار رو می‌کنین؟
    _ دکتر شما که ماشاءالله درس خونده‌این، سواد دارین، این سنته، سنت ... از قدیم بوده، حالام هست و تا دنیا هست، هست ...
    و صفورا که کنار خواهرش نشسته بود، ادامه داد:
    _ این رسمه، گناه داره
    _ درست.
    و کبری دنباله حرفشو گرفت و گفت:
    _ پسر و دختر وقتی عروسی می‌کنن باید طیب و طاهر باشن، باید پاک باشن. باید ختنه‌گاه به ختنه‌گاه بچسبه و گرنه زناست، گنای کبیرست ...
    _ بعله ... درسته، کاملا درسته.
    _ شما خودتون خوب می‌دونین، گناه کبیره غیرقابل بخشایشه و صفورا گفت:
    _ آقای دکتر خیلی با سواده، خیلی چیز خونده‌ست، فهمیدست، کلی سال درس خونده
    _ نه ... نه صفورا خانم، شما لطف دارین، ولی اینجورام نیست. من چیزی نمی‌دونم، فقط یک کمی از باستان‌شناسی می‌دونم، همین و بس.
    کبری پوزخندی زد و گفت:
    _ خب یاد میگیرین، می‌پرسین، پرسیدن که عیب نیست. ندانستن عیبه.
    _ بله ... درسته. کاملا همین طوره که می‌فرمایید.
    اما در همون لحظاتی که این حرف‌ها رو می‌زدم پیش خودم فکر کردم؛ حتما اینام ختنه شدن، این خواهرا، دختراشون، مادرشون، مادربزرگشون، همه زنای ایل و تبارشون ... خوبه بپرسم! اما بعد پشیمان شدم و به خودم نهیب زدم؛ بابا ول کن، براچی می‌خوای بپرسی؟ دنبال شر می‌گردی؟ آخرش یه کلفتی بارت می‌کنن هان. اینا پر رو هستن و یه چیزی میگن که تو جوابش بمونی ... و ... و چشممو انداختم به تلویزیون بندرعباس که اخبار استان را پخش می‌کرد، از بارگیری اسکله، باروری درختان خرما، گرفتن موتور سوارهای متخلف و ... و بالاخره موضوع صحبت افتاد به گلدوزی لباس‌ها، قاچاق، حفاری، غذا پختن صفورا و ... تا بچه‌ها از لافت آمدن.
    کمی پس از آمدن بچه‌ها، صفورا و کبری بلند شدند که بروند، اما چشم‌های من همه‌اش به دست‌های کبری بود، خال‌کوبی روی مچش، انگشتری‌های دستش و انگشت‌های لاغر و سیاهش و آخرش طاقت نیاوردم و زیرلبی گفتم، با این دست‌ها! با این دست‌ها!

    ***
    ... امروز از اول صبح حال خوشی نداشتم، بلند شده نشده، با همه تلخی‌ دهانم، سیگارم را روشن کردم ... از پول خبری نشده، کارگرا دیگه دادشون در آمده، سه، چهار تاشون میخوان برن، میگن قاچاق ببریم پولش خیلی بیشتر و تازه نقدتر از حفاریه، راستم میگن، حفاری‌م گره خورده، می‌ترسم اگر خاک و آوار پشت باروی شمالی رو برداریم، بریزه، اگه برنداریم، کار ناقصه، نقشه ناقصه، دوره‌ها معلوم نمیشه، باید حتما داربست بزنیم، اما کی؟ با کدوم پول ...؟ با بی‌حوصلگی و دل‌خوری آمدم توی هال ... مثل هر روز چیزی خوردیم و راه افتادیم. موقع رفتن به صفورا گفتم:
    _ صفورا خانم ... امروز دیگه حتما از تهران خانم یاسینی تلفن می‌زنه، برا حقوق کارگرا . گوش به زنگ باش، خوب بشنو چی میگه، چقدر واریز کردن ... حواست باشه.
    _ باشه ... باشه حواسم هست، اما ... من یه دو ساعتی نیستم.
    _ نیستی؟ خرید که نداری. دیشب هر چی می‌خواستی برات خریدیم دیگه.
    _ نه خرید نمی‌رم.
    _ پس کجا میری؟
    _ میرم ختم ... یه فاتحه خونیه که حتما باید برم ... زود برمی‌گردم. همین بغله تو کوچه می‌خودمون ...
    یک باره توی دلم خالی شد
    _ فاتحه‌خونی؟ عزای کی؟ باز کی مرده دیگه؟
    صفورا سکوت کرد و سرش و انداخت زیر و با کف دستش شروع کرد خرده‌نان‌ها رو از رو میز جمع کردن ...
    همین طور که به حرکت دستش نگاه می‌کردم، پرسیدم:
    _ نرجس؟ عزای نرجسه؟
    صفورا که خرده‌نان‌ها را توی سطل می‌ریخت، زیر لبی گفت:
    _ آره
    به میز تکیه دادم که نیفتم. محکم پرسیدم:
    _ نرجس مرد؟ همین دختر کوچیکه، لاغره ... مرد، کی مرد؟
    _ دیروز، دیروز غروب، خاک بر سر این دکترای قشم. بلانسبت قد بز نمی‌فهمن. آمپی‌سیلینام که همه بی‌خاصیت شدن. باز صد رحمت به پنیسیلینای قدیم ... به حرف‌های صفورا گوش می‌دادم، اما حواسم جای دیگری بود که بچه‌ها از تو کوچه داد زدن:
    _ دکتر بیا ... بیا آقا، دیر شد، تا هوا گرم نشده بریم اقلن یه کاری بکنیم ...
    بی‌معطلی، بدون این که به صفورا نگاه کنم یا حرفی بزنم آمدم بیرون.

    ***
    توی کوچه تنها نیم‌نگاهی به پله چند منزل آن طرف‌تر از خانه خودمان انداختم. دو پله سنگی بی‌قواره با آن در چوبی قدیمی. فکر کردم باید چوب ارس باشد ... توی قلعه بچه‌ها هر کدام سر کارشان رفتند، کارگرهای افغانی هم لای و لجن انبار آب وسط حیاط را خالی می‌کردند ... حفاری‌ که راه افتاد، با عبدالله و فاروق رفتیم بالای برج شمالی. می‌خواستم تنها اتاق باقی‌مانده این برج را حفاری کنم، پر از گلوله‌های توپ روی هم انباشته شده بود. به عبدالله گفتم:
    _ عبدالله باید خیلی آروم خاک‌ها و آوار و از روشون برداری که ترکیب شون بهم نریزه
    _ دکتر نمیشه، بالاخره می‌ریزه، اینارو رو هم ریختن، نچیدن که ...
    _ آره، ولی اگه آروم کار کنی نمیشه، خودمم اینجام، تازه اگه یکی دو تاشم افتاد، میذاریم سر جاش ... من اون طرف می‌خوام گچ‌بری‌های دیوارو دربیارم ... ببینم چه کار می‌کنی، تو بالاخره سرکارگری، سه چار ساله کار می‌کنی، باید بتونی دیگه ...
    _ تونستنش که می‌تونم.
    _ خب پس چی، یالا شروع کن، منم هستم که، ... نمی‌ریزه ...
    عبدالله شروع کرد به برداشتن خاک‌ها، من هم دیوارها را حفاری می‌کردم. خاک‌هایی با تکه‌های گچ‌بری افتاده از سقف. دیوار و کف اتاق هنوز سفید مانده بودند، اما به کنگره‌های برج آسیب جدی وارد آمده بود. کار سخت بود، هوا شرجی و آفتاب صاف می‌تابید توی سر و کله‌مون. عرق بود که از سر و رویمان می‌چکید. فاروق خاک‌ها را می‌برد پایین، و وقتی بیکار می‌شد چشم از کوچه برنمی‌داشت ... نزدیکی‌های ظهر مجید آمد بالای برج، گفتم:
    _ چیه مجید، چرا کارتو ول کردی، چی شده؟
    _ هیچی، فقط اومدم اگه اجازه می‌دین برم پول برقمونو بدم...
    _ حالا؟ حالا وسط کار می‌خوای بری پول برق بدی؟
    _ آخه اگر ندم قطع می‌کنن ... شب از گرما هلاک می‌شیم بدون کولر
    _ کجا هستش، دوره؟
    _ نه ... همین صادرات بغل بازار قدیم، کنار مغازه‌ای که بیل و کلنگ خریدیم.
    _ خیلی خب برو، برو ... اما زود برگرد، کارا می‌خوابه ها...
    _ باشه ... قبل از ناهار برمی‌گردم.
    مجید از پله‌ها رفت پایین که صدایش کردم:
    _ مجید! مجید! ...
    _ بعله
    _ بیا بالا، یه دقه بیا بالا ...
    _ بعله آقای دکتر
    _ ببین مجید، یک کم او طرف‌تر از بازار قدیم، تقریبا روبروی بانک، یه عکاسخونه‌ست که رو تابلوش درشت نوشته کونیکا، عکاسی برادران مینابی.
    _ بلدم ... می‌دونم کجاست، کنار ساندویچیه
    _ آره، آره ... همون جا که عکسارو چاپ می‌کنه
    _ دکتر می‌شناسمشون، او دفعه‌م خودم رفتم.
    _ آره ... به حلقه فیلم پیششونه، چند روزه عکساش حاضر شده ببین می‌تونی بگیری
    _ پولش چی؟
    _ آهان ... مشکل اینجاست. ببین می‌تونی بگی بنویسن به حساب. بگو دکتر گفت، همین امروز حتما از تهران پول میرسه، عصر میام حسابمو تسویه می‌کنم. ببین می‌تونی، اگه نشد بی‌خیال.
    _ نه ... مخشونو می‌زنم، بلدم.
    _ مجید زیاد اصرار نکنی‌ هان، بد میشه
    _ نه دادن چه بهتر، ندادنم که هیچی دیگه
    _ آره، اصرار نکن
    فکر کردم پول که از تهران رسید باید حساب عکاسی و سوپر نخلستان رو اول از همه بدم،‌ خیلی آبروریزیه ... و نمی‌دانم چقدر گذشت تا صدای موتور مجید که از خم کوچه گذشت بگوشم خورد. فاروق گفت:‌
    _ مجید هم اومد
    و صدای بالا آمدن مجید رو از پله‌ها شنیدم
    _ اومدی مجید
    _ آره
    _ چه زود
    _ موتوره دیگه. گاز بدی پرواز می‌کنه!
    _ بالاخره تو با این موتورسواریت سر سالم به گور نمی‌بری
    _ خیالی نیست، اینم عکسا
    _ چیزی نگفتن؟
    _ چیزی که چیز باشه نه، اما خب ... حسابشونو پشت پاکت نوشتن و گفتن زودتر بدین ...
    _ مجید دستت درد نکنه، خیلی ممنون
    _ اختیار دارین، وظیفه‌ست
    پشت پاکت عکس‌هارو نگاه کردم نوشته بود ۱۷۲۵۰۰ ریال. مجید گفت:
    _ همینه ...
    _ آره،‌ همینه،‌ دستت درد نکنه
    و رفت پایین
    من تکیه دادم به تنها کنگره سالم برج و شروع کردم عکس‌ها رو یکی یکی دیدن. عبدالله هم کنارم ایستاده بود، گفت:
    _ خوب شده،
    _ آره خوشبختانه خوب شده، این دیوار جنوبی که حفاریش تموم شده، اینم برج شمالی از بیرون، اینم همین اتاقه روز اول کار، کسی فکر می‌کرد توش گلوله باشه؟
    _ منم هستم
    _ آره دیگه، ببین چه خاکی برداشتیم، اینم کوزه‌هایی که افغانیا درآوردن، انبار آب کوچیکه، اینم سکه‌ها، اینم زمین سفال و بیگم که داره سفال‌هارو می‌شوره، اینم، ... اینم ... و عرق تمام صورتم ریخت توی گلوم و نتونستم بقیه حرفمو بزنم، عبدالله گفت:
    _ اینم نرجس. امروز خاکش کردن، کی گرفتین؟
    _ نمی‌دونم، سه چار هفته پیش، یه روز که می‌امدم سر کار، توی کوچه بود و گفت:
    _ من می‌دونم کجا کار می‌کنین
    _ کجا؟
    _ تو قلعه، سنگ در میارین، غفاری می‌کنین
    _ غفاری نه،‌ حفاری.
    _ عکسم می‌گیری؟
    _ آره دیگه، باید از حفاری عکس بگیریم.
    _ خب، یه عکسم از من بگیر، چی میشه؟
    _ آخه این عکسا میره تو اداره میراث
    _ خب بره
    _ بایگانی میشه
    _ خب بشه!
    _ اون وقت همه می‌بینن
    _ خب ببین
    _ او وقت میگن قشم چه دخترای خوشگلی داره!
    _ خب بگن، مگه عیبه!
    _ عیب که نه، تازه حسنه، باشه، می‌خوای پشت سرت دریا بیفته یا قلعه
    _ هر دو تا، میرم رو اون پله‌ها وایمیستم
    _ آره خوبه، هم دریا می افته، هم قلعه
    نرجس روسری شو مرتب کرد. چشم‌های سیاهشو دوخت به دوربین، لبخند شیطنت‌آمیزی زد که تمام دندونای سفیدش معلوم شد، و من این عکسو ازش گرفتم ... صورت سبزه‌شو کمی خم کرده بود، یه دسته از موهاش افتاده بود روی پیشونیش ... چه بانمک بود! وقتی گرفتم گفت:
    _ چاپ کنی بهم میدی؟
    _ آره، حتما ...
    و به دو خودش را رساند به دریا
    عبدالله بی‌تفاوت نگاهشو از عکس برداشت و چشم ‌دوخت به دریا و گفت:
    _ تا کمر تو آبه، چه نقبی زده، ایتالیاییه
    و فاروق هم که به دریا خیره شده بود گفت:
    _ نه بابا، چی می‌گی، ژاپونیه، بدنش قرمزه
    من نگاهی به دریا انداختم ... یک نفت‌کش غول‌پیکر که از سنگینی تا کمر توی آب فرو رفته بود از تنگه هرمز رد می‌شد ... سیگاری روشن کردم و باز عکس نرجس رو نگاه کردم ... دست‌هام می‌لرزید و از ترس این که بیفتم تکیه دادم به دیواره‌ برج. بی‌اختیار گفتم:
    _ عبدالله ... عبدالله _ دست منو بگیر، از این گرما و هوای شرجی سرم گیچ می‌ره، ... دارم میفتم ... و سیگار از لای انگشت‌های لرزانم افتاد پایین. به دست‌هایم نگاه کردم مثل گچ دیوارهای برج سفید شده بودند ... نفت‌کش‌ هنوز داشت از تنگه هرمز رد می‌شد ...

    ۹/تیر ماه / ۸۱ _ قشم

    احسان یغمایی

    نور و نار
     

    مطالب مرتبط:
    پدران نامرئی!
    زنان مطیع/ درباره مجموعه داستان کلاغ
    زنان در ادبیات
    بانو
    تحول نقش مادری در رمانهای معاصر زنان