• جمعه، ۰۲ بهمن ۱۳۸۸
  • تحلیل رمان آنا کارنینا نوشته لئوتولستوی
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 215
    کد خبر: 625

    زینب سالاری

    tolstoy.jpgدر دنیای رمان های کلاسیک نام لئو تولستوی نویسنده ی شهیر روسی بی شک از مهمترین و درخشان ترین نام هاست. نویسنده ای که با رمان جنگ و صلح خود به شهرت جهانی رسید که البته کسانی که با ادبیات ودنیای رمان های کلاسیک آشنایی بیشتری داشته باشند رمان آنا کارنینای وی را هم در این شهرت سهیم می دانند.

    در تقسیم بندی ژانرهای ادبی رمان های تولستوی را در ردیف رمان های واقع گرا جای می دهند. اصطلاح واقع گرایی که تقریبا از نیمه ی قرن نوزدهم میلادی در قاره ی اروپا رواج پیدا کرد برای اشاره به دگرگونی نوینی در روند پیشرفت ادبیات داستانی منثور بکار می رود که از دو دهه پیشتر یعنی در سال ۱۸۳۰میلادی آشکار شده بود.واقعگرایی در آن زمان بر خلاف رمانتیسم جنبش شناخته شده ای نبود و صرفا از رهگذر تحلیل این نوع آثار واقع گرایانه به قلم مبلغان اصلی این جنبش بود که منتقدان توانستند معنای مشخصی برای اصطلاح واقع گرایی تعیین کنند. از آنجا که شیوه ی واقع گرایی تقریبا همه ی جنبه های ادبیات داستانی منثور را تحت تاثیر قرار داد حتی در زمان کنونی نیز به سختی می توان آن را به فرمولی جامع و ساده فروکاست. حداکثر می توان اشاراتی کرد به اینکه رمان واقع گرا ابتدا در فرانسه و روسیه و سپس در آلمان و شبه جزیره ی ایبری و ایتالیا شکل خاص خود را یافت و از آنچه همزمان در فرهنگ های انگلوساکسون در حال شکل گیری بود با خصوصیاتی چند متمایز شد(۱). از جمله علاقه ی شدید به تحولات بزرگ سیاسی و اجتماعی

    زمان خود(۲) کم اهمیت بودن طرح داستان مثل آنچه در جنگ و صلح در کنار لشکر کشی ها پیروزی ها و شکست های تاریخی از مسائل ساده ی زندگی چون مرگ کهنسالان عشق جوانی ازدواج کردن و بچه دار شدن تعمق خردمندان در زندگی و غرق بی خردان در لذت جویی و... شاهدیم (۳) و دیگر اینکه داستان ها از هر نظر زندگی ساده ای را به تصویر می کشند که در آن هیچ رخداد نامنتظر و اتفاق اصرار آمیز یا آن نوع تصادف های سرنوشت سازی که اغلب در رمان های دوره ی ویکتوریا از زمان دیکنز تا هاردی وجود داشت به چشم نمی خورد(۴) و آخرین خصیصه پرداختن به وضع نامساعد زنان طبقه ی متوسط جامعه که ازدواج موفقی نداشته اند و تبدیل آن به پایه تراژدی قرن نوزدهم یعنی دقیقا مضمونی که دستمایه ی تولستوی در رمان آنا کارنیا قرار گرفته است(۵).

    بطور کلی شخصیت های رمان های فلوبر تولستوی زولا و سایر نویسندگان آخر قرن نوزدهم در همه ی موارد مردمانی از نوع خود ما هستند. این شخصیت ها هیچ گاه خارق العاده نیستند و بنابراین سرنوشت آنها نیز اصلا خارق العاده نیشت(۶).

    در جملات آغازین متذکر شدیم که عده ای رمان آنا کارنینا را همپای جنگ و صلح یا حتی برخی برتر از آن می دانند. این ترجیح را بر دلایلی چند استوار می کنند از جمله اینکه آنا کارنینا را اعتراف نامه ی تولستوی می دانند که در قالب یکی از شخصیت های مهم داستان یعنی کنستانتین لوین به تشریح احوال و آراء خود در مراحل مختلفی از زندگی پرداخته است بنابراین از این منظر در راستای شناخت و آشنایی با نویسنده حتی در تحلیل دیگر رمان های او رمان آنا کارنینا اهمیت بسزایی دارد(۷).

    کندوکاوهای موجز و دقیق ذهنیات و دنیای روانی شخصیت های داستان از دیگر نقاط برجسته آنا کارنینا محسوب می شود که از خلال آنها تولستوی از رفتار و کردار ظاهری آدمیان قدم فراتر نهاده و به تحلیل و تشریح موشکافانه و دقیق شخصیت anakarnina.tols.jpgهای خود پرداخته است.

    محتوای اصلی و کلیدی رمان حول بررسی و تشریح ارتباط چند زوج می چرخد که دو زوج با برجستگی های بیشتری به وصف می آیند.در یک طرف ماجرا کیتی و لوین قرار دارد که رابطه ی شان شکلی رسمی و متعارف دارد یعنی لوین خواستگار کیتی است و ایندو پس از فرازونشیب هایی ازدواج کرده و یک زندگی خانوادگی متعارف تشکیل می دهند.در طرف دیگر که مدام همزمان با این طرف مقایسه و بررسی می شود آنا و ورونسکی جای دارند. آنا زن متاهلی است که یک فرزند دارد و به شوهر خود علاقه ای ندارد و ورونسکی افسر جوانی است که عاشق آنا می شود و آنا هم به این عشق جواب می دهد و داستان حول چگونگی مراحل ارتباط این دو زوج است.

    هدف این کارنوشت مقایسه ی دو شخصیت این داستان یعنی لوین و ورونسکی است. تولستوی در جای جای داستان ایندو را به لحاظ طبقه و پایگاه اجتماعی و به تبع مشخصات روانی – خلقی مقایسه کرده و نوع نگاه به زندگی و عشق را از خلال این شخصیت اجتماعی – روانی توصیف می کند و نکته جالب و مهم در همین است که تولستوی جایگاه فرد در خانواده طبقه شغل و مقولات متعدد اجتماعی دیگر را مؤثر بر شخصیت روانی فرد تلقی می کند.لوین و ورونسکی متفاوتند هم به لحاظ جهان بینی و آراء و عقاید و هم به لحاظ خلقیات و برخوردهای رفتاری چرا که در دو دنیای متفاوت زاده تربیت و بزرگ شده اند و حالا در بزرگسالی این گذشته خود را در مواجهه با یکی از مهمترین رویدادهای زندگی آدمیان یعنی عشق و تعریف آن نمایان ساخته اند.

    لوین جوانی از اشراف و زمینداران قدیمی مسکو که روستانشینی و دامداری را حفظ کرده به شکار می پردازد و ورزشکار است.انسانی کمرو ولی با عزت نفس می باشد و در عین حال نواندیش است.محل زندگی اش در روستا یعنی عمارت قدیمی پدری اش در نظرش دنیایی است که پدر و مادرش در آن زندگی کرده و مرده بودند.نحوه ی زندگی آنها در آن خانه الگوی آرمانی لوین بود و آرزو داشت که خود با زن و فرزندانش به همان شیوه زندگی کند.مادر خود را درست به یاد نمی آورد.تصورش از او به صورت خاطراتی مبهم و مقدس بود و همسر آینده اش را در عالم خیال به صورت همان زن زیبا و غایت پاکی مجسم می کرد که مادرش بود.او عشق به زن را نمی توانست جز به صورت عشق به زنی که همسرش خواهد شد در خیال آورد و اول خانواده ی خود را در نظر مجسم می کرد و بعد زنی را که باید آن خانواده را برایش پدید آورد.به این دلیل تصور او از ازدواج با تصور بیشتر آشنایانش شباهتی نداشت.ازدواج برای دیگران یکی از امور اجتماعی میان بسیاری امور دیگر بود حال آنکه برای لوین ازدواج مهمترین کار زندگی بود که نیکبختی اش به آن وابسته بود.

    ورونسکی از درخشانترین نمونه های جوانان متشخص و برازنده ی پترزبورگ.جوانی ثروتمند و جذاب که نزدیکان بسیار متنفذی دارد.آجودان امپراطور است. خوب دوست داشتنی باهوش و تحصیلکرده که به خیلی جاها خواهد رسید.هرگز زندگی خانوادگی به خود ندیده بود.مادرش در جوانی در مجالس اعیان درخشیده و در دوران شوهر داری و خاصه بعد از آن ماجراهای عاشقانه ی بسیار داشته بود که بر کسی پوشیده نبود.در اعماق دلش به مادرش حرمتی نمی گذاشت و بی آنکه خود آگاه باشد او را دوست نداشت هر چند احترام او را بجا می آورد. پدرش را تقریبا به یاد نمی آورد و در مدرسه ی نظام و دانشکده ی افسری در سپاه مخصوص نجبا بزرگ شده بود. از دانشکده ی افسری که بیرون آمد جوانی بود از هر جهت برازنده بعد به راه افسران ثروتمند پترزبورگی افتاد.ازدواج هرگز در نظر او کاری ممکن جلوه نکرد.نه فقط زندگی خانوادگی را دوست نمی داشت بلکه بنا به عقیده ای کلی که در محیط زندگی او میان افسران مجرد رواج داشت زندگی خانوادگی وخاصه نقش شوهر را با خود ناسازگار می پنداشت و در آن چیزی با خود دشمن می یافت و از همه مهمتر آن را مضحک می شمرد. هر چند در زندگی درونی ورونسکی بعد از دل باختن به آنا چیزی جز سودایش نبود زندگی ظاهریش همان بود که بود و هنگ و مسائل مربوط به آن و روابطش با مجالس اعیان در زندگی وی جای خاصی داشت.

    در ارتباطات هر کدام از این دو با زنان مورد نظر هم نکات و تفاوت های جالب توجهی به چشم می خورد. لوین با خانواده ی کیتی همواره مناسبات نزدیک و صمیمانه ای داشته است . عاشق آن خانه شده بود به تمامی خانواده خاصه نیمه زنانه ی آن دل بسته بود.اول بار در این خانه با محیط دلپذیر اشرافی قدیمی یعنی خانواده ی با فرهنگ و شریفی که خود با مرگ پدر و مادرش از آن محروم مانده بود آشنا شد.همه ی اعضای این خانواده بویژه بانوان آن در نظر او در پوشش اسرار آمیز و شاعرانه ای پنهان بودند و او نه فقط در آنها هیچ گونه عیبی نمی دید بلکه در آنها والاترین احساس ها و همه گونه کمال ممکن را فرض می کرد.مثل این بود که احساس می کرد حتما باید به یکی از خواهران دل ببازد. در نخستین مواجهه با کیتی هم او را در ذهن خود چنین وصف می کند: فریبندگی سر ظریف و زرینه گیسوی او که به سادگی و آزادی بر شانه های زیبای دخترانه اش قرار یافته بود و روشنی و معصومیت کودکانه ی چهره ی او و ...

    اما ورونسکی پس از برخوردهای اولین با آنا نه چیزی را می دید نه کسی را. در دل احساس شاهی داشت. این کار به کجا می انجامید نمی دانست و حتی به آن فکر هم نمی کرد. احساس می کرد که تمام توانش که تا آن زمان به هدر می رفته اکنون همه جمع شده و به صورت نیروی عظیمی به سوی هدفی سعادت بخش روی نهاده است و همین اسباب سعادتش بود. به جایی خواهد رفت که آنا باشد و شیرینی و یگانه معنی زندگی در این است که او را ببیند و صدایش را بشنود. هنگامی که شوهر او را دید با خود گفت آه بله این شوهر اوست! به یاد آورد شوهری هم هست و شوهر کسی است که با زن خود وابسته است. می دانست آنا شوهری دارد اما وجود این شوهر را درست باور نداشت تا اینکه او را دید با اینحال آنا همان بود که بود و دیدارش همچنان بر "جسم" او اثر می گذاشت و در او شور می انگیخت و شهد نیکبختی در جانش می ریخت.

    پس از این مرحله و تشریح عمق و شورمندی عشق های هر دو زوج تولستوی با توصیف اولین صحنه ی وصال هر یک از زوجین سرنوشت آتی دلدادگی آنها را با ظرافت کم نظیری پیش بینی میکند در حالیکه کیتی با شیرین کامی سعادت خوشحالی و رضایت و طیب خاطر به سمت لوین دویده او را در آغوش می کشد و می بوسد ورونسکی با رنگی پریده و چانه ای لرزان بالای سر آنا خم شده و به تضرع از او می خواهد آرام شود گرچه او خود نمی دانست که آرامش چگونه ممکن می بود. با صدایی لرزان می گفت آنا آنا شما را به خدا... اما هر قدر صدای ورونسکی بلندتر می شد آنا سر زمانی بلند و مغرور و بانشاط و اکنون شرمسار خود را فروتر می انداخت و پشت بیشتر خم می کرد و به تمام پیش پای ورونسکی فرو افتاده دست های او را بر سینه ی خود می فشرد و به زاری می گفت: خدای من مرا ببخش! خود را به قدری خاطی و گناه خود را به قدری سیاه می یافت که چاره ای جز آن نداشت که خود را خوار شمارد و عذر تقصیر بخواهد و در زندگی جز ورونسکی هیچ کس برایش نمانده بود پس به فصد طلب بخشش به پای او تضرع می کرد.چهره ی خود را پنهان می کرد و هیچ نمی گفت.

    از پس این مرحله زندگی این دو زوج وارد دو مسیر کاملا متفاوت می شود. همگی عاشقند در این شکی نیست حتی ورونسکی هم در عشق خود صداقت دارد چرا که قبول دارد که این عشق شوخی نیست بهانه ای برای تفریح هم نیست بلکه امری جدی و بسیار سترگ است با اینحال به وخامت اوضاع خود و آنا آگاه است. به دردناکی وضع دشوارشان که پیوسته در معرض نگاه های جمع بودند و ناگزیر می بایست عشق خود را پنهان کنند دروغ بگویند و فریب دهند به تزویر پناه ببرند و پیوسته به فکر دیگران باشند پس چاره ای جز این نیست که از همه چیز دست بشویند و از انظار پنهان شوند و این برای آنا یعنی ترک فرزندش و برای ورونسکی ترک مجالس اعیان و زندگی هنگ. ورونسکی به تدریج دچار عذاب وجدان شده تصویر مردی کم خرد وبه غایت از خود راضی اما بسیار تندرست و پاکیزه را در خود می یابد.هم چنین آنا هم به مرور در قیاس با گذشته در نظرش نازیبا و فربه می آید و از چشم مردی به او می نگرد که به گلی که خود کنده است و در دستش پژمرده است نگاه می کند و زیبایی و طراوتی را که به طمع آن گل را کنده و تباه کرده به زحمت در آن باز می یابد.با اینحال به نظر می رسید که گر چه دیگر عشقی نسبت به او در دل ندارد نمی تواند هم پیوند خود را با او ببرد. از آنچه مدتی چنان دراز آرزویش را داشت احساس نیکبختی بی غش نمی کرد بلکه بزودی دریافت که تحقق آرزویش از آن کوه سعادتی که انتظار داشت بیش از کاهی به او ارزانی نداشته است.

    از آن طرف هم زندگی زناشویی لوین و کیتی توام با مسائل و مشکلات طبیعی هر زندگی است. لوین خوشبخت است ولی نه آنطور که انتظار داشت. در هر قدم سرخوردگی بود و رؤیاهای گذشته تباه می شد ولی در عین حال شیفتگی های تازه و نامنتظری هم برایش پدید می آمد. او نه از مطالعه فارغ شده بود و نه از رسیدگی به امور ملک ونه از نوشتن کتابش. اما هر قدر که در گذشته این مطالعه و اندیشه ها در مقایسه با ظلمتی که بر تمام زندگی سایه انداخته بود مسکین و ناچیز می نمودند همان قدر حالا پیش دورنمای آینده که نور خیره کننده سعادت روشن بود بی مقدار بودند. مطالعات خود را ادامه می داد ولی احساس می کرد کانون توجهش به چیز دیگری معطوف شده است و در نتیجه نظرش بر مساله کاملا تغییر کرده و روشن تر شده است. در گذشته این کار برایش دست آویزی بود برای نجات از درد زندگی و ظلمات حاکم بر آن اما حالا به این کار احتیاج داشت تا زندگی اش یکسره در نوری تند و یکنواخت غرقه نباشد. چون باز به کار پرداخت و آنچه نوشته بود بازخواند با خشنودی دریافت که کارش براستی ارزش دارد و در نظرش تازه و مفید آمد. افکار گذشته اش به نظرش یاوه بافی و افراطی آمدند و با مرور مجدد نقاط خالی بسیاری کشف کرد. در خلقیات هم به مرور خیلی تغییر کرد.شکیبا شده بود و اگر چیزی را نمی فهمید با خود می گفت چون همه چیز را نمی داند نمی تواند قضاوت کند و می کوشید عاصی نشود. از زمان ازدواج جنبه های تازه و جدی بسیاری از زندگی بر او آشکار شده بود. احساس نشاط و آرامشش زنده تر از گذشته بود و فکرس نمی توانست با احساسش همگامی کند اما بالاخره این تحول تا بدانجا پیش رفت که حتی او را در یافتن دغدغه های ایمانی و اعتقادیش نیز یاری رساند به این ترتیب که به این نتیجه گیری رسید که:مهمترین گواه وجود خدا این است که نیکی را بر ما آشکار کند.

    اما وضع و حال آنا و ورونسکی از نوعی دیگر بود. پس از ملال از گوشه نشینی هنگامی که به پترزبورگ بازگشتند دریافتند گر چه ممکن است جامعه شخص ورونسکی را پذیرا باشد ولی آنا را طرد می کند لذا خلق آنا مدام متغیر می شد. زیبایی آنا گرچه بر دل او جاذبه ای نیرومند داشت در عین حال او را می آزرد. دل ورنسکی به حالش می سوخت و در عین حال از او دلگیر بود به او اطمینان می داد که دوستش دارد ولی در دل ملامتش می کرد و آنا سخنان محبت آمیزی را که ورونسکی مبتذلشان می یافت و از گفتن آنها شرم داشت به گوش جان می شنید. از آنجا که طلاق آنا از همسرش میسر نشد وضع مردی را پیش خود مجسم می کرد که از پیش می داند بچه هایش و زنش به او تعلق ندارند که متعلق به کسی هستند که از آنها بیزار است و اسمشان را هم نی خواهد بشنود. دلدادگی شان را عشقی غم افزا یافت و آنا هم اکنون به روشنی می دید که بر دوش ورونسکی باری است و ورونسکی با دریغ از آزادی خود چشم می پوشد تا به نزد او بازگردد. آنا برایش خوشایند بود ولی این وضع آنقدر تکرار شده بود که دیگر لطفی نداشت و حالت سرد و همچون سنگ سختی که آنا از آن آنقدر وحشت داشت در چهره اش ظاهر شد. آنها تمام مشقات را به بهای عشقشان خریده بودند و تنها سرمایه ی خود را در آن می یافتند که با زایل شدن این اولین و آخرین دارایی شان دیگر از هم چیزی برایشان نمی ماند. آنا هم که جز ورونسکی برایش باقی نمانده بود پایان کارشان را به جایی برد که ورونسکی هم به حال او دچار شود.

    با وجود پایان هولناک و غیر منتظر داستان تولستوی مسیر داستان را چنان با روانی و واقعگرایی پیش می برد که خواننده بی درنگ با او همراهی می کند. بله این چنین است فرجام کار تصمیمات و عملکردهای آدمیان. فرجامی که پیامد تصمیمات است و تصمیماتی که نتیجه ی جهان بینی و جهان بینی که زاده ی تربیت و چگونگی جامعه پذیری.

     

    توضیحات:

    ۱- رمان واقعگرا در اروپا- ف.و.ج. همینگز-ترجمه سوسن سلیم زاده-ارغنون ش ۹-۱۰ص ۲۸۵

    ۲- همان ص ۲۸۵

    ۳- همان ص۲۸۷

    ۴- همان ص ۲۸۸

    ۵- همان ص ۲۸۹

    ۶- همان ص ۲۹۱

    ۷- Wiki pedia the free encyclopedia

     

    منابع:

    ۱- آنا کارنینا – لئو تولستوی – ترجمه ی سروش حبیبی- نشر نیلوفر-تهران ۱۳۷۸

    ۲- رمان واقع گرا در اروپا- ف.و.ج. همینگز- ترجمه ی سوسن سلیم زاده- ارغنون ش

     

    وبلاگ : جامعه شناسی ادبیات

    نظر دکتر جوادی یگانه درباره نوشته:
    خوب است. ولی بر اساس رمان واقع گرا تحلیل کرده اید. اما تحلیل بر اساس نظریه های جامعه شناختی ادبیات در آن کمتر وجود دارد.

    دوشنبه ۴ تیر  ۱۳۸۶

    مطالب مرتبط:
    پدران نامرئی!
    زنان مطیع/ درباره مجموعه داستان کلاغ
    زنان در ادبیات
    بانو
    تحول نقش مادری در رمانهای معاصر زنان