منیژه آرمین
تقدیم به شاعر متعهد مرحوم سپیده کاشانى
مقدمه:
مصاحبه با سپیده کاشانى که بهانه آشنایى من و او شد، خود داستانى شنیدنى دارد.
جالب اینکه سالهاى اول انقلاب، رئیس و مرئوس و پشت میزنشین وجود نداشت یا حداقل من این طور تصور مىکردم. اصلاً نفهمیدیم مسابقه کى شروع شد ولى خلاصه بعضى خودشان را از سکوى پرتاب رساندند به پشت میزها و آنها کم کم براى خود کیا و بیایى پیدا کردند و یاد گرفتند که ریاست هم براى خود آدابى دارد.
از جمله اینکه سؤالاتى را مىنوشتند و مىدادند دست خبرنگار تا برود مثلاً با فلان کس مصاحبه کند و غالبا هیچ گونه اطلاعى هم در مورد آن شخصیت و تخصص او نداشتند. این کارها را مىگفتند «کار گِل». یکى از همین کارها هم نصیب من شد. البته به خیال سفارشدهنده همان «کار گِل»ش. ولى من فکرهاى دیگرى در سر داشتم و واقعا به دنبال شخصیتهایى بودم که بعضا حلقههاى اتصال فرهنگ بودند. این حرفها هم برایم مهم نبود.
خلاصه، مصاحبه با خانم کاشانى را به همراه چند مصاحبه دیگر، به سفارش یکى از حوزههاى معاونت ارشاد، انجام دادم و قرار بود که در مجموعهاى به چاپ برسد ولى رفت به آرشیو و موقعى که در صدد پىگیرى آن برآمدم ندا رسید که شما کارى براى ما انجام دادید و حقالتحقیق خود را هم دریافت کردید و ...
هر بار خانم سپیده کاشانى را مىدیدم از مصاحبه مىپرسید و نیز آدمهاى دیگرى که با آنها مصاحبه شده بود، کم کم جورى شد که هر وقت یکى از آنها را مىدیدم رو پنهان مىکردم و خلاصه این مصاحبه از نظر من رفت جزو اموات. چند سال پیش یکى از دوستانم که مىخواست مجموعهاى ادبى به چاپ برساند خواست مصاحبهاى از خانم کاشانى بزند و به من پیشنهاد داد. من هم از روى یادداشتهاى پراکنده قبلى، مطلبى تنظیم کردم و دادم و موقعى که کتاب رفت به وزارت ارشاد از سوى یکى از همان میزهاى کذایى به من زنگ زده شد که این مصاحبه به ما تعلق داشته و شما حق نداشتید آن را به جاى دیگر بدهید. و من حس کردم آن مصاحبه به صورت میز و صندلى و سایر اشیاء روزمرّه در انحصار آنجا در آمده و باید تا ابد در آرشیو بماند و خاک بخورد.
... و درد سرتان ندهم این مجموعه درنیامد و سپیده هم غروب کرد و خدا را شکر که «صداى آشنا»ى او در مجموعه اشعارش جاودانى شده است.
مادر، دلى خسته دارى!
افق بود و دریا و چشمهایى جوان که از میان قابها نگاه مىکردند. چشمها چه نگاه زندهاى داشتند!!
ـ بعد از این همه سال؟!!
ـ بله بعد از این همه سال.
زنهایى بودند که دستکهاى چادر خود را به دور گردن بسته بودند و با دستمال تر حجلههاى دامادى پسران خود را گردگیرى مىکردند. با دقت تمام، گرد از شیشهها و قاب عکسها مىستردند و دانه دانه کریستالهاى آویز شمعدانیها را پاک مىکردند.
بوى خاک مىآمد، بوى خاک بارانخورده و بوى گلهاى وحشى که از میان درزهاى میان سنگها روییده بود. شاید براى همین بود که پیرزنهاى سفیدمو سر بر روى سنگها گذاشته بودند. براى شنیدن همین بوى آشنا.
بچهها، گلدانهاى کوچک گل به دست داشتند و یا سبزهاى نورسته که با روبانى خوشرنگ بسته شده بود ...
زمین، انگار موج برداشته بود و از میان موجها زنى پیدا شده بود.
بلند بود و باریک و با انگشتهاى باریک و بلندش، گوشههاى چادرش را بالا گرفته بود. انگار، دریا را حس کرده بود. دریایى که از میان ظرفهاى آب به سوى قبرها سرازیر بود.
عجیب است!! زن، سایهاى نداشت ولى
صدایش، صداى آشنایش همه جا را پر کرده بود: «مادر، دلى خسته دارى، در قبر، گلدسته دارى».
از هر جا که مىگذشت، مادرها سر بلند مىکردند و او را مىدیدند که از گلابپاشى پرنقش و نگار، گلاب بر رویشان مىپاشد. گلاب، بوى کوچههاى کاشان را مىداد. بوى خاطرات دخترى که با موهاى بافته، از میان کوچهها مىگذشت و صوت قرآن پدر و زمزمه غزلهاى حافظ مادر را در گوش داشت. دخترى که همه مردم کاشان مىدانستند که خوب، شعر مىگوید و در همه مسابقات ادبى مدرسهها رتبه اول را به دست مىآورد. از کوچههاى قدیمى کاشان که هنگام بهار، پر بود از رایحه گلهاى محمدى تا کوچههایى که از میان مردم مىگذشت راه درازى نبود.
مردم، سفرههاى هفتسین خود را بر مزار شهیدان خود گسترده بودند و چنان، نشسته بودند که گویى در خانه خودند.
در قطعههاى دیگر مىشد آدمهایى را دید که با شتاب از ماشین پیاده مىشدند و دسته گلى بر مزار عزیزان خود مىگذاشتند و چند دقیقهاى مىایستادند، مىنشستند و فاتحهاى را خوانده یا ناخوانده، به سرعت سوار ماشین مىشدند تا برگردند و به کارهاى دیگرشان برسند. کارهاى دیگر ... کارهایى که هیچ وقت تمامى نداشت. چیدن میوهها، چیدن شیرینیها، پوشیدن لباسهاى نو و آماده کردن حرفهایى درخور هر یک از آدمهایى که مىدیدند.
یادم افتاد به اولین بارى که او را دیدم. فکر مىکنم بهار بود. در پاگرد پلکانهاى تالار وحدت. برخوردش چنان بىتکلّف بود که حسّ کردم سالها است که او را مىشناسم، از ژست و فیس و افاده در او خبرى نبود و شاید براى همین بود که روشنفکرنمایان، او را زنى «عامى» مىپنداشتند.
قرار بود گفتگویى باشد با سپیده کاشانى ولى هنگامى که از پلهها بالا رفتیم و وارد دفتر عریض و طویل شوراى شعر وزارت ارشاد شدیم، طبق معمول آقایان شروع کردند به صحبت. آن هم بدون اینکه از آنها سؤال بشود!! با این حال، همان جا حسّ کردم که «سپیده»، یک سر و گردن از همه بلندتر است. انگار همه چیز را از بالا مىدید. بالاخره تعداد آدمها کم شد و مدتى هم پاى صحبت روانشاد مهرداد اوستا نشستم که واقعا شنیدنى بود. موقعى که گفتم در مورد شخصیت زن در تاریخ کار مىکنم، از مهستى گفت و از چهار هزار زن شاعره و عارفهاى که بعد از اسلام شناخته شدهاند.
یکى از دوستانم مىگفت: «تو هم حوصله دارى ها!! هى دنبال این و آن مىروى که چه بشود؟! این کارها، کار دانشجویى است». ولى من هرگز پشیمان نشدم که تا دم مرگ «دانشجویى» کنم. دنبال چه بودم؟ به دنبال روح گمشده زمان ... به دنبال ...
این گفتگو با سپیده کاشانى بعدها چقدر مسألهساز شد، بماند. بالاخره نوبت به او رسید و از محیط پرزرق و برق تالار وحدت که در این سالها خیلى از آدمها را به رنگ خود درآورده، مرا برد به دشت عباس. دشت عباس ... دشت عباس ...
وقتى این دو کلمه را مىگفت، صدایش، وزن خاصى مىگرفت و همه داستانهایش که این کلمات محملش بودند، در آن پنهان بود. دشت کربلا و دستهاى قلمشده قمر بنىهاشم و مشک آبى را که مىخواست براى بچهها ببرد و از دستش افتاده بود ...
صدا و باز هم صدا: «از صبح، سه بار دشت عباس را بمباران کردند. بچههاى مدرسه با شمعهایى در دست براى تدفین معلمشان آمده بودند که بمباران شدند و هنگام غروب، مردهها را نیز دوباره بمباران کردند ...»
چرا این قدر از دشت عباس حرف مىزد ... من بیشتر به دنبال آن دخترى مىگشتم که همه مردم کاشان مىدانستند شعرهاى خوبى مىگوید. بعد فکر کردم او هم مثل همشهرى دیگرش، شهر خود را گم کرده بود.(۱)
آنقدر صبر کردم تا همراه با او به خیابانهاى قبل از انقلاب رفتیم. خیابانهایى پر از بوى الکل و لوازم آرایش و چراغهاى نئون؛ و او با همان چشمهایى که گاه، خیال و گاه، واقعیت را شکار مىکرد «پروانههاى شب» را دیدیم. پروانههاى شب، زنان بودند که به دام اهریمنان افتاده بودند و در میان ظلمت به دنبال روشنایى به این سو و آن سو مىرفتند. بعد، گفت: «باورت نمىشود، ولى من همان پروانههاى شب را در جایى دیگر دیدم. جایى نورانى، در میدان ژاله و ... پروانههاى شب چند سال بعد به صورت پرستاران شب درآمدند که مرهم بر زخم دردمندان گذاشتند و شکوه عشق را به خانه جانبازان بردند».
گفتم: «پس شما قبل از انقلاب هم انقلابى بودید؟»
خندید و گفت: شاید، ولى حالا خیلیها از ما داغتر و انقلابىتر شدهاند! بعد مرا به بازار فرهنگ و هنر برد. جایى که مبادلات به صورتى مرموز صورت مىگرفت. سال شصت و چهار بود. آدمها درست یادم نیست فقط فضاها یادم است. گفت شعرى را براى سرود شدن به شوراى موسیقى داده و رفتیم تا خبر آن را بگیریم. تا بالاترین طبقات وزارت ارشاد رفتیم. وارد اتاق شلوغى شدیم. چند تن از استادان موسیقى را که زمانى دانشجوى دانشکده هنرهاى زیبا بودند، شناختم. جوابى سرسرکى به او دادند و بعد، توى راه، یکى از سیاستگذاران فرهنگ آن زمان را دیدم که به شکلى چندپهلو، از جواب دادن به قضایاى اصلى طفره مىرفت و ... چند کلمهاى به شکایت دهان باز کرد؛ آن هم به طنز. ساعت نزدیک سه بعدازظهر بود که مىخواستیم برگردیم. گفتم: «اگر حوصله ژیانسوارى دارید، بیایید برسانمتان.» و او را بردم به خانهاش در یکى از خیابانهاى بنىهاشم ... روز مهآلودى بود ...
افق بود و دریا و زنى که بلند بود و باریک و از میان سفرههاى هفتسین مزار شهیدا مىگذشت و در گوش مادران مىخواند:
امروز، پیچیده تا عرش، عطر گل پرپرتو
چشمت به راه سوارى است، کاو نازنین غمگسارى است مىآید، آرى، یقین دان، روزى ز ره یاور تو
مىآید آن صبح مقصود، سر مىزند فجر موعود(۲)
ـــــــــــــــــــــــــــــ
۱ـ اشاره به سهراب سپهرى و شعر بلندش «صداى پاى آب»:
اهل کاشانم، اما
شهر من کاشان نیست.
شهر من گم شده است.
۲ـ قسمتى از شعر گردآفرین، سروده زندهیاد سپیده کاشانى.