فرشته ولی مراد

اشاره:
وقتی که کسی داستانی میگوید، این کار را «داستانسرایی» یا «قصهگویی» (narrative) میگویند. لغت داستانسرایی برای توضیح آنچه که داستانسرا خلق کرده است نیز استفاده میشود.
داستانسرایی از اساسیترین و بنیادیترین کارهای بنا نهاده شدة بشر، در همة فرهنگها و زمانها میباشد. در بیشتر تاریخ بشر، داستانسراییها در شکل نوشتاری وجود نداشته، بلکه بهطور شفاهی، از نسلی به نسل دیگر منتقل میشدهاند. داستانها در خدمت وظیفة سنگین و سختِ پیوند دادن فرهنگها به یکدیگر و همبسته نگاه داشتن آنها به هم بودهاند. این کار از طریق حفظ و مراقبت و انتقال ارزشها، آداب، رسوم و اعتقادات مردم توسط داستان انجام شده است.
امروزه ما به داستانگویی بهعنوان موضوعی که حتی نزدیک به این درجه از اهمیت هم باشد فکر نمیکنیم: «چیزی نیست جز یک قصه.» گفتن این جمله میتواند طرز فکر ما را بیان کند. حتی برای بعضی از ما، کلمة «داستان» میتواند یک کلمة خوار و خفیف باشد. اما همچنان که در همة فرهنگها بوده، در جامعة ما هم، داستانهایی که ما برای یکدیگر میگوییم ـ اعم از داستانهای ساختگی بلند، داستانهای کوتاه و فیلمها ـ ارزشهایی را که باور داریم بیان میکنند. آنها همچنین حقایقی را که بر مبنای واقعیتهای زندگی ما تهیه شدهاند نشان میدهند.
امروزه که تکنولوژی پیشرفت کرده است، به ما این اجازه را میدهد که راههای آگاهانهتر و پیچیدهتری را برای بیان داستانهایمان به کار ببریم. اما نقش اجتماعی عمل «داستانسرایی»، به همان شدت است که همیشه بوده است. ما ادبیات را از درون یک زمینة فرهنگی و به منظور دلایل معین فرهنگی خلق میکنیم.
داستانهای ما بیانگر این هستند که ما چگونه به خود میگوییم که ما که هستیم، به چه چیزها اهمیت میدهیم و به چه معتقدیم. از طریق ادبیات است که ما بر ذهن و فکر جمعیِ خودمان تأثیر میگذاریم و در آن منعکس میشویم.
قطعاً ادبیات به آن اندازه مهم هست که ارزش جد و جهد و کوشش برای قدردانی از آن و فهمیدن را داشته باشد. راه به دست آوردن توانایی فهمیدن داستان میتواند با بررسی ارکان و عناصر اصلی داستان که در همة آثار یافت میشوند آغاز شود.
این پایههای اساسی عبارتاند از شخصیتها (characters) ، پیرنگ (plot) و زمان و مکان (setting) داستان. اینها هریک به تنهایی برای خود وجود ندارند. در عوض هر کدام با سایر ارکان، آن چنان در هم پیچیده و به هم بافته شدهاند که یک هماهنگی و یکدستی در ساختار داستان پدید آوردهاند. این فقط به منظور تحلیل و بررسی است که ما آنها را در اینجا جداگانه مطرح میکنیم.
همة داستانها شخصیتهایی را ارائه میکنند که درگیر یک سلسله حوادث و یا نقشهای (actions) انتخاب و ترتیب داده شده هستند. این خود همان پیرنگ داستان است. این شخصیتها، و نقشهایی که ایفا میکنند، در زمانی و در مکانی خود را ارائه میکنند.
ما آنچنان نسبت به این پایهها هوشیاریم که گاه آثار بعضی از نویسندگان، آگاهانه انتظار و توقع ما را از هنر داستاننویسی به مبارزه میطلبند. این کار با رفتن به آن طرف مرزهای رسمی و صوری پیرنگ و یا حتی شخصیت یا زمان و مکان داستان، به قصد درگیر کردن ما صورت میگیرد.
برای مورد توجه و بررسی قرار دادن عوامل اصلی و پایهای داستاننویسی، ما ابتدا میتوانیم به پیرنگ، یعنی سلسله وقایعی که نویسنده آنها را برای کنار هم چیدن، و به این ترتیب، ساختن داستان انتخاب کرده است، بپردازیم.
هیچ داستانی همه چیز را نمیگوید. ابتدا نویسنده حوادثی را که برای آن نوع بخصوص از گفتن که او ارائه میکند مفید واقع میشوند، انتخاب میکند. سپس به این منظور که تمامیت داستان را بسازد، بر اساس الگویی که حوادث را منظم به یکدیگر ربط دهد، گفتن آنها را ترتیب میدهد.
حوادث بهگونهای با یکدیگر در ارتباط قرار میگیرند تا نوعی برخورد آرا، یا کشمکش را ایجاد کنند. پیرنگ داستان است که نیروها را در مقابله و تعارض با یکدیگر قرار میدهد. این کشمکش میتواند یک درگیری سادة معمولی تن به تن، یک درگیری احساسی و یا درگیری میان خواستهها و یا عقاید شخصیتها باشد. همچنین میتواند یک درگیری یک شخصیت با تقدیر و سرنوشت، با شرایط اجتماعی، و یا میان اصول یک شخصیت با طبیعت خودش باشد.
پیرنگ در داستان، یک نظم ساخته شده به دست بشر به حوادث نامحدود و درهم و کارهای بیترتیب انسانی میدهد. ما از راه داستان قادر خواهیم بود که بر یک نمایش محدود شدة احساسات و کشمکشها و برخوردها به این وسیله که احساسی از کنترل به دست میآوریم، تمرکز کنیم. این احساس، از راه اعتماد کردن به اینکه یک نویسنده آن نظم را فراهم آورده است ایجاد میشود.
پیرنگ الگوی نقشها را بهگونهای آماده میکند که نیروهای درگیر را کنار هم جمع میکند و داستان را به سوی نقطة اوج پیش میبرد. (نقطة اوج، بالاترین نقطه از درگیری و پیچیدگی پیرنگ است.) این نقش پیرنگ، با حل مشکل و باز کردن گره داستانی، یا اوج نقشها که خود نظم جدیدی را پایه میگذارند و حسی از پایان و خاتمة داستان را ایجاد میکنند، پی گرفته میشود.
البته شخصیت، قابل جدا کردن از پیرنگ هست. نقشهایی که پیرنگ داستان را تشکیل میدهند، نقشهایی هستند که با شخصیتها درهم پیچیدهاند. اما به منظور اینکه شخصیت به عنوان یک پایه از پایههای داستان بهتر شناخته شود، ما میتوانیم توجه خود را به بعضی از جنبههای شخصیت جهت داده، آنها را جداگانه مورد بررسی قرار دهیم.
تجزیه و تحلیل کردن شخصیت، بسیار مشکلتر از تحلیل پیرنگ است، و راههایی که یک نویسنده میتواند برای ارائة شخصیت داشته باشد بسیار گوناگونتر و پیچیدهتر از ساختمان پیرنگ است.
به منظور اینکه یک داستان موفق باشد، شخصیتها باید خوانندگان را متقاعد کنند. ما از شخصیتهای داستان میخواهیم که متصور و قابل درک باشند و در ارتباط با انگیزههایی که با زمینة داستان سازگار است موجه به نظر برسند. برای به دست آوردن این مقصود، مؤلف ممکن است از روشهای گوناگون برای ارائة یک شخصیت استفاده کند.
یک روش، مستقیم (direct presentation) است. در این روش، مؤلف به سادگی از طریق نقل کردن داستان (narrator) یا از زبان یک شخصیت دیگر در داستان، به ما میگوید که شخصیتی که باید شناخته شود مانند چیست. روش دیگر، غیرمستقیم (indirect presentation) است. این روش از طریق به تصویر کشیدن شخصیتها، به ما نشان میدهد که آنها مانند چه هستند.
البته هیچیک از این روشها انحصاری و جدا از هم مورد استفاده قرار نمیگیرند، و هر دوی آنها ضروریاند. اما برای اینکه داستان قابل قبول شود، روش غیر مستقیم اساسیتر است؛ و آنچنان هست که ما را به اندازة کافی درگیر کند تا بیشتر از حد یک خواندن سطحی و کمعمق، با داستان درگیر باشیم.
برای تحلیل شخصیتها در داستان، به کار بردن تعابیر و کلمات مشخص و معین، بیشتر مفیدند. شخصیت اصلی در داستان، قهرمان (protogonist) خوانده میشود. شخص و یا نیرویی که با قهرمان داستان درگیر میشود، با کلمة ضد قهرمان (antagonist) به او ارجاع داده میشود.
اغلب تعداد بسیاری شخصیت هم حضور دارند که نسبت به شخصیتهای اصلی در درجة کمتری از اهمیت قرار دارند، و حضور آنها به تمامه تکامل نیافته است. به این شخصیتها که کامل رشد نکردهاند اما در عوض به شکل تکبعدی حضور پیدا میکنند، شخصیتهای سطحی (flat) گفته میشود.
از طرف دیگر، بعضی از شخصیتها در بعضی از داستانها حضور دارند که از خود چند صورت نشان میدهند و به عنوان یک انسان، بیشتر قابل قبولاند. این شخصیتها عمقدار (round) نامیده میشوند. (دو تعبیر «سطحی» و «عمقدار»، برای اولین بار به وسیلة داستاننویس و منتقد ادبی ای.ام.فاستر (E.M.Faster) به کار برده شدهاند.)
اگر یک داستان شخصیتهایی داشته باشد که بیشتر کامل شده و گسترش یافته باشند، آنها قهرمان و یا سایر شخصیتهای مهم داستان خواهند بود. شخصیتهای غیر عمده، بیشتر حضوری ساده و حتی تکبعدی دارند. کار آنها این است که به پیشرفت پیرنگ خدمت و به جا انداختن زمان و مکان داستان کمک کنند. از این نمونه شخصیتهای تکبعدی آنچنان در کار داستاننویسی زیاد یافت میشود که به آنها بهعنوان آدمهای ذخیره (stock) ارجاع داده میشود. نامشان عوض میشود، اما به آسانی میشود تشخیص داد که از قفسه بیرون کشیده شدهاند.
شخصیتها همچنین میتوانند بر اساس پویا (dynamic) و یا ایستا (static) بودن طبقهبندی شوند. پویا شخصیتی است که در نتیجة نقشهایی که انجام میدهد خود نیز کامل میشود و تغییر میکند. درحالیکه شخصیت ایستا، همچنان که نقل داستان جلو میرود، اگر هم تغییری داشته باشد، بسیار کم است. در ادبیات عامیانه و در بسیاری از داستانهای کوتاه، معمولاً شخصیتها ایستا میباشند.
بعد از ذکر پیرنگ و شخصیت، سومین پایة اصلی از یک کار داستانی، زمان و مکان است. حوادثی که در داستان نقل میشوند در مکان و زمانی اتفاق افتادهاند. این پسزمینة مکانی و فضای زمانی که بنا نهاده میشود، زمان و مکان داستان خوانده میشود. در بعضی از داستانها، زمان و مکان است که پیرنگ و شکل شخصیتها را در اختیار دارد و بر آنها مسلط است. در تحلیل یک کار داستانی، همواره عنصر پایهای زمان و مکان، که زمان، مکان، نوع رفتار زندگی و بهطور کلی محیط زیست را در بر میگیرد، باید مورد توجه قرار گیرد.
مورد دیگری که در داستانسرایی لازم است بررسی شود ـ اگرچه خودش یک عنصر پایهای و ساختی نیست ـ زاویة دید و شخص مؤلف میباشد. یک داستانسرا ممکن است انواع مختلف شکلها را برای حرکت کردن و گفتن داستان، به خود بگیرد. او باید یک راوی هم بیافریند، تا ما با صدای او، داستان را بشنویم.
زاویة دید راوی ممکن است دانای کل (omnistient) باشد. کسی که همه چیز را میداند و آزاد است که بگوید یا نگوید و حوادث داستان و فکر شخصیتها را تفسیر کند و یا نظر و پیشنهادی دربارة آن داشته باشد.
زاویة دید دیگر راوی اول شخص (first person narrator) است؛ که در آن، راوی یکی از شخصیتهای داستان است؛ یک شخصیت مهم و یا شخصیت غیر عمده. این شخصیت، آنچه را که میبیند، میشناسد و یا احساس میکند، میگوید.
دانای کل محدود (limited omniscient) زاویة دید دیگری است که میان دانای کل و راوی اول شخص قرار میگیرد. راوی با این زاویة دید، گویندة داستان را در آستین جا میدهد؛ بهگونهای که از طرف یکی از شخصیتها حرف میزند. اساساً او از نگاه آن شخصیت داستان را میگوید، اما آزاد است که ] در مورد آن شخصیت خاص [ امتیاز ویژه راوی دانای کل برخوردار شود.
هنوز زاویة دید دیگری هم وجود دارد؛ و آن حالت بیرونی (objeetive) است؛ که در آن، راوی ناپیدا (disappear) است. راوی چیزی شبیه یک ضبطکنندة آواره صدا و تصویر است، که فقط هرچه را میبیند و میشنود ضبط میکند، و از دادن هرگونه پیشنهاد و یا دخول سر زده و بیاجازه، پرهیز میکند.
در کارهای طولانیتر، گاهی نویسندگان ترکیبهایی از روشهای روایت مختلف را در استخدام میگیرند. ما باید هوشیار باقی بمانیم، که راوی همان مؤلف نیست، بلکه یک آفرینش مؤلف است؛ و شاید هم مهمترین شخصیت او.
هرچه در مطالعه و تحلیل کردن داستان عمیقتر حرکت میکنیم، با کارهایی مواجه میشویم که فقط با مورد توجه قرار دادن سایر عناصر، مانند نشانهگرایی (symblism) و موضوع (تم) میتوانند بهطور کامل فهمیده شوند. اما عناوینی که ما دربارة آنها بحث کردیم (یعنی پیرنگ، شخصیتها، زمان و مکان، و زاویة دید) جهانشمولترین دستهبندی عملی و قابل اجرا برای تحلیل کردن هر نوع کار داستانی میباشند.
اولین کاری که ادبیات میکند این است که رضایت و تفریح میآفریند. از این طریق است که نقش گردآورندة ارزشها و نیروی وارد آورندة فشار در حفظ آنها برای فرهنگ را ارائه میدهد. همچنین ظرافت دید و وسعت فهمیدن از «خود» و «دیگران» را به خواننده هدیه میکند. اما اگر نتواند تفریح و رضایت را فراهم آورد، قادر به انجام کارهای دیگر هم نخواهد بود.
ابزارهایی که اینجا برای تحلیل کردن ارائه شدند، به این منظور بودهاند که از طریق بالا بردن آگاهی و قدرت درک و مشاهدة منتقدانه، وسیلة آن رضایت و تفریح را فراهم آورند و آن را تقویت کنند.