• شنبه، ۲۴ بهمن ۱۳۸۸
  • بوسه بر دست خدا
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 187
    کد خبر: 665

     
    آدمی، خواه مطیع، خواه سرکش، در نهادش فطرتی است خدایی که اگر روزی "بداند" و "شرایط" دانستنش فراهم شود، چنان درون شعله وری خواهد داشت که از "نی" وجودش، تنها ترنم "وصل" و " شکوه از جدایی" به گوش خواهد رسید. وقتی "جان" آدمی به جرقه "عنایت" آسمانیان آتش می گیرد، تنها، چشمه بی پایان "عشق و عرفان" می تواند این آتش را فرونشاند و مرهمی شود بر دل های سوخته تا بتوانند "بدانند" و " قدر "شرایط" را بشناسند. دنیای پیرامون، سراسر ذکر اوست ، ذکری که به بلندای آسمان، " بلند" است. تنها باید "او" را دید، "صدا"یش را شنید و " بوسه زد بر دست خدا"./

    ناهید رشید در تیرماه ۱۳۵۵ در تهران به دنیا آمد. در سنین قبل از مدرسه به دلیل شغل پدر به شهرهای شمالی ایران (نور و فریدون‌کنار)رفت و دوره ابتدایی را در آن شهرها آغاز و بعد از بازگشت به تهران، ادامه دوره دبستان را در مدرسه ملت سپری کرد. سپس به مدرسه راهنمایی نبوت رفته و این مقطع را گذراند و بالاخره دیپلم خود را از دبیرستان زینب (س) اخذ کرد. در سال ۱۳۷۲ در رشته زبان و ادبیات انگلیسی دانشگاه علامه طباطبایی پذیرفته شد و مدرک لیسانس خود را گرفت. و بعد از آن در سال ۱۳۸۰ موفق به اخذ مدرک کارشناسی ارشد در همان دانشگاه و در همان رشته شد. پایان‌نامه‌اش در زمینه تئاتر و روان‌شناسی و نمایشنامه‌های (Edward Albee) ادوارد آلبی بود. وی پیش از اخذ مدرک کارشناسی ارشد، در کانون ملی زبان ایران مشغول به تدریس شد.moghimi.book.jpg


    گفتگوی ما را با او بخوانید:

    چه شد که به فکر ترجمه کتاب‌های روان‌شناسی افتادید؟
    یکی از دوستانم به نام خانم گلدار که همیشه مشوق و همراهم بود، پیشنهاد داد تا کتاب‌های روان‌شناسی را ترجمه کنیم، به این دلیل که هنوز در فرهنگ مردم ما آن‌طور که باید، جا نیفتاده تا وقتی مشکلی دارند با مشاور راهنما مشورت کنند، ما می‌خواستیم به این وسیله، به مردم کمک کنیم و هدفمان آرمان‌گرایانه بود.

    نخستین ترجمه‌تان از چه نویسنده‌ای بود؟
    ترجمه‌ای بود از کارهای آلن و بارباراپیس (Allen and Barbara Peas) که این ترجمه بسیار موفق شد. بعد از آن سراغ کارهای باربارا دی آنجلس (Barbara Di Anjeleis) که بسیار مشهور بود، رفتیم.

    چرا این دو نفر؟
    این دو، زن و شوهر محقق و پژوهش‌گری‌اند که کتاب‌هایشان در جامعه جا افتاده و کتاب‌هایی مثل «چرا مردان دروغ می‌گویند و زنان گریه می‌کنند» و «چرا مردان گوش نمی‌دهند و زنان نمی‌توانند نقشه بخوانند» و از این سری کتابها یا کتاب‌های Di Anjelis مثل «رازهای دهگانه‌ای که هر زنی باید بداند» و اینکه «آیا تو همسر مناسبی برای من هستی؟». این کتاب‌ها طرفدار و خواننده زیادی داشتند و به لحاظ روان‌شناختی هم در جایگاه خوب و علمی بودند. ما دیدیم که در اروپا ۱۰ هزار نسخه از این کتاب چاپ شده بود، البته ما و اروپا فرهنگ متفاوتی داریم، اما اصل بشری همان است که می‌بینید. مثل اینکه زنان بیشتر از مردان صحبت می‌کنند و در همه جوامع همینطور است. این یک نوع تفاوت خلقت است که در هر دوی آنها (زن و شوهر) وجود دارد. مطالب این کتاب‌ها بسیار جالب و جذابند.

    یعنی آنچه آنها نوشته‌اند را به جامعه‌ خودمان تعمیم داده‌اید؟
    خیر. مسایل روان‌شناسی، اصلی است که در هر جای دنیا وجود دارد، مثل این که در همه جای دنیا انسان، ۲ دست دارد. این ویژگی مشترک بین انسان‌هاست و در سراسر کره زمین هم یک جور است. ما آن را تعمیم ندادیم بلکه همان است که در همه جوامع به عنوان خصوصیات فردی دیده می شود که در زن و مرد وجود دارد. البته بعضی از مسایل این کتاب‌ها به مصلحت‌هایی حذف شدند. اما معتقدم که جای آن در جامعه خالی است. مثل روابط نزدیک زن و مرد. در جامعه و در رسانه‌ها این موضوعات خط قرمزند، در آموزش‌های مدارس و ... هم خط قرمز دارند، اگر در کتاب نخوانند،از کجا می توانند به آن پی ببرند و درباره آن اطلاعات به دست آورند؟

    غیر از روان‌شناسی به حوزه عرفان و اخلاق هم وارد شده‌اید. چرا؟
    بعد از مدتی، حدود سال ۱۳۸۳ فهمیدم از زندگی چه می‌خواهم، به نظرم مفهوم زندگی همان نبود که مردم به طور روزمرگی انجام می‌دهند و می‌خواهند بزرگ شوند، ازدواج کنند، صاحب فرزند شوند و ... .این معنی زندگی نیست. زندگی معنای بالاتر و والاتری دارد. اگرچه این چیزها را هم شامل می‌شود؛ اما همه‌اش، این نیست. از کودکی کمال طلب بودم. سعی کردم و دوست داشتم بهترین باشم. مثلاً اگر درس می‌خواندم، می‌خواستم همیشه ممتاز و اول باشم. عشق به اینکه همیشه بالاتر بروم و کامل‌تر از همه باشم، باعث گرایشم به عرفان شد. البته از سال ۱۳۷۵ درباره عرفان و تصوف مطالعه می‌کردم، اما حدود ۱۳۸۲ به صورت متمرکز وارد این مبحث شدم. خصوصاً عرفان و ادیان توحیدی. متوجه شدم که در این باره خلاء بسیاری وجود دارد و به همین دلیل، افرادی مثل پانولو کوئلیو به راحتی عرفان غربی را وارد فرهنگ ما کرده‌اند. وقتی چاله‌ای وجود دارد، بسیار آسان درونش آب جمع می‌شود. این چاله‌ها و خلاء‌ها همیشه وجود دارند و ممکن است با هر چیزی پر شوند. الآن عرفان‌هایی تزریق می‌شوند و طرفدارانی هم پیدا کرده‌اند. مثلاً در دفتر پنجم مثنوی، داستانی‌ از مولانا داریم که کوئلیو آن را تغییر داده و به نام عرفان غربی به ما معرفی می‌کند. ما هم از آن شادمانیم. ما عرفایی قوی و بزرگ داریم مثل عین‌القضاة همدانی یا با یزید بسطامی؛ و ابوسعید ابوالخیر، در این صورت چه جایی برای عرفان چینی و هندی که کوئلیو در کتاب‌هایش می‌نویسد وجود خواهد داشت؟ اما متأسفانه هست، چون عرفان اسلامی ما خوب شناخته و شناسانده نشده و این فضا خالی است. به همین دلیل شروع کردم به فعالیت در زمینه عرفان و کتابی نوشته‌ام به نام «چگونه می‌شود دست خدا را بوسید.»

    این کتاب درباره چیست؟
    در آن از عرفای معاصر خودمان مثل آیت‌ا... مجتهدی تبریزی، آقا شیخ نخودکی و ... حکایت‌هایی آورده‌ام به انضمام اتفاقاتی که در زندگی خودم رخ داده و این دعوتی است که در حد بضاعت خودم انجام می‌دهم. نخستین جلد این کتاب چاپ شده و قرار است به ۱۰ جلد برسد.

    در عرفان ما چه ویژگی به چشم می‌خورد که در عرفان غربی نیست؟
    آنچه که در این باره برجسته و مشخص است بحث توحید است، وقتی قرآن را می‌خواندم،خدا در فاصله‌های نزدیک در آیات می‌فرماید: «فقط من را بپرستید. برای من شریکی قائل نشوید». این مسأله برای من بسیار جالب و جای سؤال بود که این امر چرا آنقدر تکرار شده است؟ آیات بسیاری در قرآن راجع به توحید است. اما وقتی مکاتب جدید را می‌بینیم، مثلاً در عرفان هند، هنوز بت و بت‌پرستی وجود دارد. بت شیوا ـ بت کریشنا موتی و ... یا در عرفان مسیحی تثلیث داریم_ پدر و پسر و روح‌القدوس _که یک خدای جدید هم وارد شده، مثل خدای مادر و این در آثار کوئلیو مشهود است و می‌گوید کنار رودخانه‌ پیدرو نشستم و گریستم ... این‌ها کم کم وارد اعتقادات‌ ما می‌شوند و معلوم نیست باید منتظر چه خداهای دیگری باشیم! اصل توحید بسیار مهم است و آن چیزی که مکاتب به ظاهر عرفانی دیگر در این زمینه نقص دارند و اساس اعتقاداتشان است چند خدایی است و این همان ایرادی است که در آن وجود دارد، اما ما در عرفان اسلامی نمی‌بینیم.

    بر عرفان اسلامی این ایراد وارد نیست، آیا ایرادات دیگر وارد است؟
    البته وقتی پای اعتقادات به میان می‌آید، افراط و تفریط هم به وجود می آید. در عرفان ما گروهی رو به تصوف آوردند و گروهی از طرف دیگر بام افتادند و علی الهی شدند.

    تصوف در ابتدا اینگونه نبود؟
    خیر، یکی از دوستانم جمله زیبایی را می گوید، که آب همیشه از سر منشأ‌ تمیز و خوب است اما وقتی روان می‌شود و پایین می‌آید خس و خاشاک و گل‌ولای را در اواسط راه با خود جمع می‌کند.کسانی که در ابتدا تصوف را ارائه کردند، چه بسا که اعتقادات بسیار خوبی داشتند اما بعد، در طی زمان به افراط و تفریط و کج‌روی دچار شدند. الان هم کلاس‌های دانش معنوی مدرن وجود دارد که شاگردان آن،« چون ندیدند حقیقت، ره افسانه زدند». یعنی چیزهایی از استادشان شنیدندو به آن شاخ و برگ دادند و به دلیل باورهایی که به استادان خود داشتند، دچار غلو شدند و به بیراهه رفتند. مثلاً داستانی است که می‌گویند شاگردان شیخ محمود شبستری معتقد بودند که وی روی آب راه می‌رفت یا روی هوا حرکت می‌کرد اما خودش همه این‌ها را نفی می‌کند و می‌گوید هیچ‌یک از این کارها را نکرده‌ام و اگر کسی را دیدید که این کارها را انجام می‌دهد، به من هم نشان دهید. این ماجرا درباره تصوف هم به وقوع پیوسته و آنها در بسیاری از جاها به خطا رفته‌اند.

    در صحبت‌های شما این بود که درباره عرفان کار کردید و وارد حوزه‌ اخلاقی شدید. ارتباط این دو با هم چیست؟
    عرفان به معنی شناخت است، یعنی انسان خود را بشناسد و در مسیر خودشناسی برود و در این راه چه بخواهد یا نخواهد به طرف خانه خدا می‌رود. در آن زمان است که انسان می‌فهمد، روحی بزرگ و گنجایش همه چیز را دارد و تمام هستی براساس و مدار و محور انسان می‌چرخد. و این که انسان از کجا آمده و چه کسی او را خلق کرده؟ خود به خود، انسان را به سر منشأ می‌رساند. خودشناسی و خداشناسی بسیار به هم نزدیک و متصل‌اند و این مفهوم از عرفان، یعنی شناخت خود و خدا. خداوند می‌فرماید «من از روح خودم در انسان دمیدم» بنابراین خدا و انسان از ازل به هم متصلند. اینکه چه اتفاقی می‌افتد که بعدها این دو از هم دور می‌افتند، خود جای بحثی است مفصل؛ بنابراین اخلاق جزئی از آن است. یعنی وقتی انسان خود را می‌شناسد و می‌فهمد که وسعت وجودی‌اش چه اندازه گسترده است، دیگر چشمش را در اختیار هر چیزی قرار و گوش و فکرش را به هر بی‌مقداری اختصاص نمی‌دهد. این جاست که اخلاق به میدان می‌آید و انسان دیگر هر عملی را انجام می‌دهد، با خود فکر می‌کند آیا اخلاقی است یا خیر. بنابراین عرفان و اخلاق عین هم‌اند.

    اینکه گوش و چشم... را در اختیار هر چیز قرار ندادن، مفهوم فردی اخلاق است اما اخلاق مفهوم اجتماعی هم دارد و در ارتباط با دیگران هم هست.
    بله همین طور است، در واقع انسان اخلاقی انسانی است که در اجتماع زندگی می‌کند و با آن در ارتباط است اما در عین حال، فردیتی هم برای خودش قائل است. نمی‌شود فرد را از اجتماع جدا کرد. انسان اخلاقی، انسانی است در جامعه که همه کارهایش در چارچوب اخلاقی است که در قرآن آمده؛ یعنی هرچه انجام می‌دهیم باید ببینیم در این چارچوب است یا خیر.

    ویژگی‌های مشترکی که درباره انسان در موضوع روان‌‌شناسی بیان کردید، در اخلاق و عرفان هم وجود دارد؟
    خداوند وقتی انسان را خلق کرد از روح خودش در او دمید حتی در قلب شقی‌ترین انسان‌های کره زمین هم ذره‌ای از آن وجود دارد. بنابراین، نخستین اشتراک در انسان‌ها در این بخش معلوم می‌شود. مثلاً وقتی قرار است بنایی ساخته شود، به آجر نیاز دارد و در حقیقت، آجر لوازم کار است. چه مسجد ساخته شود چه خانه یا هر چیز دیگری. در این جا نیز برای ساختن انسان، ابزار کار، روح انسان است. چه در روان‌شناسی و چه عرفان و چه ... در هر صورت آنچه مشترک است، همین است.

    اگر اینگونه است و در موضوع عرفان، انسان‌ها دچار اشتراکند، چرا مانند روان‌شناسی نمی‌شود از جامعه‌ای به جامعه دیگر، مثل هم عمل کرد؟
    همان که گفتم، چون حقیقت را ندیده‌اند، به، بیراهه رفته‌اند. الآن فال‌گیری و شارلاتانیزم زیاد است. در حقیقت، هر جایی که انسان کشش روحی به چیزی دارد در همان جا شارلاتانیزم رشد می‌کند. در مورد بسیاری از مسایل، این مسأله و شارلاتانیزم دیده نمی‌شود چون نیاز اصلی بشر نیست اما پول نیاز اصلی بشر است، عشق نیاز اصلی بشر است و شناخت عرفان نیاز فطری و اصلی بشرند. این است که در این زمان، رمّالی و آینه‌بینی رشد می‌کند و همین جاست که وقتی تقاضا زیاد می‌شود، عرضه هم زیاد خواهد شد و بسیار سخت است که همه این عرضه‌ها را تحت کنترل در آورد و پروانه کسبشان را مهر زد. متأسفانه در ۹۰ درصد، پروانه‌های کسب اشکال دارند. دلیلش این است که مثلاً یک اعتقاد سه خدایی است، خب وقتی خدا سه تا شد، چه اشکال دارد که ۴ یا بیشتر نشود! آب که از سر گذشت، چه یک وجب چه چند وجب! این جاست که مشکلات پیش می‌آید، به هر جهت، اگر عرفان واقعی در همه جوامع وجود داشته باشد، می‌توان آن را برای همه انسان‌ها در همه جوامع، به یک صورت عنوان کرد و آموخت.

    گفته می‌شود راه‌ها و روش‌ها برای رسیدن به خداوند و پیدا کردن شناخت، به تعداد انسان‌ها متفاوت است.
    بله، می‌گویند به تعداد انسان‌های روی زمین راهی به سوی خدا وجود دارد. اما از طرفی دیگر، باید توجه داشت که به تعداد انسان‌های روی زمین، راه رسیدن به شیطان هم هست. گاهی بعضی از طریق طبیعت به خداوند می‌رسند. می‌گویند که طبیعت نظم دارد بنابراین خدای نظم‌دهنده‌ای هم وجود دارد. در این راه حتی ممکن است، ظاهراً خدا نفی شود، اما در باطنشان چیزی است که آن‌ها را بسوی ذات مطلق می‌کشاند. اما گاهی قضیه از این محدوده خارج می‌شود و صورت چند خدایی به خود می‌گیرد. نمی‌شود به کسی که فقط یک وجه دارد،چند وجه داد. وقتی تعدد خدا وجود داشته باشد، وجود انسان دچار تعدد و پراکندگی می‌شود. اگر فرد یک شخصیت داشته باشد، در جستجوی یک مبداء واحد است و در غیر این صورت، در زیربنا و روبنای زندگی مشکلات عدیده‌ای بوجود خواهد آمد.

    چقدر می‌توان بیماری‌های روحی را با عرفان درمان کرد؟
    کلید اینجاست و همه درمان‌ها همین است. در قرآن داریم، شخصیت بزرگی مثل حضرت ابراهیم(ع) که پدر ملت‌هاست و همه ادیان توحیدی و غیرتوحیدی او را از آن خود می‌دانند، اینگونه دعا می‌کند: که خداوندا هرگاه من گرسنه‌ام تو به من غذا می‌دهی، تو خدایی هستی که هر زمانی که تشنه ام آب می‌دهی، وقتی مریض می‌شوم شفای کامل به دست توست و ... بنابراین همه درمان‌ها و همه و همه چیز به دست خداوند است. البته در این دوره، مشکلاتی در جامعه ما به شدت بروز کرده و آن وجود کلاس‌های روان‌شناسی و خودشناسی و ... است که به صورت غده‌های سرطانی درآمده‌اند و اثرات دفعی و آنی دارند و فقط زمانی که دوره کلاس‌ها گذرانده می‌شود، افراد شارژ و شادابند. متأسفانه بسیاری از این کلاس‌ها در لوای مذاهب فعالیت می‌کنند و مطالبی را درباره خداوند و آیین دینی ارائه می‌دهند که پوششی است برای آنچه در نهان دارند و در حقیقت هدفشان دینی و اعتقادی نیست. البته تا زمانی که این بازارها وجود دارند، درمان واقعی اتفاق نمی‌افتد.

    یعنی اگر عرفان واقعی باشد، درمان صورت خواهد گرفت؟
    بله، حتماً. ما در کتاب مقدسمان ـ قرآن مجید ـ داریم و مطلب همان است که درباره پدر ملت‌ها حضرت ابراهیم گفتم؛ اگر انسان، چه روحی و چه جسمی، شفا می‌خواهد باید به خداوند یگانه روی آورد. و بهترین مسیر، مسیر ائمه معصومین علیهم‌السلام است و آنان روشنگران عرفان‌نند.

    در این باره که گفتید ۱۴ معصوم، روشنگران عرفانند، توضیح دهید.
    در زندگی انسان، همه چیز درجه و رتبه‌بندی دارد؛ ایمان، هدایت، ضلالت و ... . وقتی شخصی از اولیاء که به لحاظ درجه، رتبه چندان بالایی هم ندارد، می‌تواند بسیاری از امور دنیا را در دست بگیرد؛ معلوم است کسانی که بسیار متصل به سرچشمه‌اند، دارای کرامت خدایی‌اند و درجه و رتبه آنها با اتصال به وجود مطلق چه خواهد بود. من خودم اصلاً در وادی دین و مذهب نبودم و اعتقادی نداشتم و از طریق دعوت همین بزرگان وارد راه حقیقت شدم. نخستین بار در سال ۱۳۸۳ به شهر مقدس مشهد مشرف شدم و بسیار خوشحالم که با معرفت و با دعوت خود صاحب‌خانه رفتم و درک کردم که مهمان آن بزرگوارم و این مسأله راه را برایم بسیار بازتر کرد. از زمانی که بر این خاندان وارد شدم، دیدم که همه یک معدن‌اند و مرتب خیر و برکت و رحمت نصیبم می‌شود؛ همان‌طور که قرآن یک معدن رحمت است، از امور دنیوی گرفته تا امور اخروی. ائمه علیهم‌السلام به گونه ای وصل به سرچشمه‌اند که دنیا و عقبی را باید از آنها داشت و عرفان ناب نیز همین است. در این بین، درباره کتاب‌هایی که مربوط به این بزرگواران می‌شوند، مثل صحیفه سجادیه، نهج‌البلاغه و بعضی دیگر را که به صورت مدون نیستند و در قالب احادیث و ... در دسترس‌اند، کار کرده‌‌ام.

    دعای مکارم اخلاق صحیفه سجادیه از امام سجاد(ع) یکی از بهترین مسیرها برای رسیدن است.
    بله، امام سجاد علیه‌السلام لطیف‌ترین و شاعرانه‌ترین دعاها را دارند. برای هر چیزی دعایی می‌خوانند و چقدر لذت‌بخش است. دعای باران، دعای اول ماه، صاعقه، پدر و مادر و ... آنقدر لطیف و زیباست که در هیچ جایی پیدا نمی‌شود. بارزترین ویژگی‌ امام علیه‌السلام در دعاهایشان، این است که با اینکه در تمام عمر پر برکتشان عبادت می‌کنند و اصلاً به لقب سجاد و زین‌العابدین مشهورند، اما مرتب در دعایشان از خداوند به خاطر قصور در انجام عبادت عذرخواهی می‌کنند. این بسیار جالب است. جمله‌ای را در انجیل‌ از حضرت مسیح علیه‌السلام خواندم که می‌گوید «به کسانی که زیاد داشته باشند بیشتر داده و از کسانی که کم دارند، همان هم گرفته خواهد شد.» وقتی ما در راه حق وارد می‌شویم، هر قدر بیشتر در این راه پیش می‌رویم، ایمانمان زیادتر می‌شود. بیشتر خواستن امام، همین است و در این مسیر اگر کم داشته باشیم گرفته می‌شود. یک ضرب‌المثل بلژیکی است که می‌گوید «وقتی از آسمان آش می‌بارد، گدا قاشق می‌برد». نکته بسیار مهمی است. کسی که این همه شب تا صبح مشغول عبادت است، هنوز عذر تقصیر می‌آورد. این درس بزرگی است.

    ما در دینمان دستوراتی داریم که تعبدی‌اند و باید به آن عمل کرد، مثل نماز خواندن و سایر واجبات اما بعضی معتقدند، همین که دل انسان پاک باشد کافی است!
    نظریه‌ای است به نام butterfly effect یعنی تأثیر پروانه‌ای و در آن مطرح می‌کند، مثلاً اگر پشه‌ای الآن و در این مکان بال بزند، تا ۶ ماه آینده و حتی در یک شهر دیگر وضعیت را تحت تأثیر قرار می‌دهد. در فیزیک هم نظریه‌ای داریم که اگر یک چیز را روی میز تکان دهید، در کل کائنات تأثیر می‌گذارد. وقتی به این نکته می‌رسیم، می‌بینیم هر عملی مفهوم دیگری می‌گیرد. بنابراین وقتی گفته می‌شود نماز خوانده شود باید خوانده شود و حتماً‌ تأثیری در کائنات دارد. آن کسی که بر من احاطه و اشراف دارد و بالاتر است و در قله ایستاده، به من می‌گوید نماز بخوان، روزه بگیر، جهاد کن و ... ،همه اینها فلسفه خاص خودش را دارد. اگر من دلیلش را نمی‌دانم، به این دلیل نیست که مفهومی ندارند، بلکه من نسبت به آن نادانم. از ما خواسته نماز بخوانیم و در وقتش هم خوانده شود. خداوند در قرآن مجید در سوره جمعه می‌فرماید «وقتی صدایتان می‌کنم خرید و فروش را کنار بگذارید و به سمت من بیاید.» وقتی صدای ا...اکبر را می‌شنویم و سمبلی است برای رفتن به سوی نماز، باید کارهای دیگر را کنار بگذاریم. بعضی‌ها، بسیاری از سمبل‌های زندگی را ارج می‌گذارند، مثل چهارشنبه سوری و هفت‌سین و سالگرد تولد و سالگرد ازدواج و ... اما وقتی به این چیزها می‌رسند و قرار است نماز خوانده و به خدا گفته شود دوباره ما را بپذیر، بهانه می‌آورند که انسان باید دلش پاک باشد!

    درباره کتاب‌هایتان بگویید.
    کتاب‌هایی که ترجمه کرده‌ام، به نام «چرا مردان دروغ می‌گویند و زنان گریه می‌کنند» و چرا « زنان نمی‌توانند نقشه بخوانند» کتاب‌های جامعی‌اند. ما در موضوع این کتاب‌ها به دنبال تفکرات فمنیستی یا مردسالاری نیستم، به دنبال این تفاوت زن و مردیم که آنچه زنان دارند، مردان ندارند و برعکس. یکی از تم‌های مؤثر در کتاب‌های آلبرت کامو نویسنده فرانسوی، مسأله سوء تفاهم است و بیان می‌کند انسان‌ها زمانی دچار مشکل می‌شوند که نمی‌فهمند با هم سوء‌تفاهم دارند و آن جایی که مسأله طلاق وجود دارد، به سوء‌تفاهم برمی‌خوریم. یعنی اینکه زنان بدانند دلیل بعضی از اعمال مردان این نیست که آنها را دوست ندارند و مردان نیز بدانند اگر زنان کارهایی را انجام نمی‌دهند، به دلیل این نیست که ذاتاً انسان‌های بدی‌اند. تفاوت زن و مرد در ساختار مغزی و هورمونی آنهاست. این موضوعی است که باید زن و مردبه آن توجه داشته باشند. کتاب دیگر به نام «رازهای دهگانه‌ای که هر زنی باید بداند» تا زندگی خوبی داشته باشد، چه زمانی که متأهل است یا مجرد. موضوع این کتاب برمی‌گردد به روحیات لطیف زنانه که در هر زمان هر عملی را به گونه‌ای خاص می‌بینند. کتاب‌های دیگری هم در این زمینه وجود دارند مثل «آنچه زنان می‌خواهند مردان بدانند». همه آنها در راستای این است که ما دو جنس متفاوتیم و دلیل عملکرد متفاوتمان نیز همین است، مثلاً موضوع کتاب «آیا همسر مناسبی برای من هستی؟» برمی‌گردد به توضیح این که فرد چه نوع شخصیتی دارد و با چه کسانی راحت‌تر می‌تواند ارتباط برقرار کند. کتاب دیگر در زمینه روان‌شناسی نوجوانان است به نام «گذر از بحران» که سبک جدیدی در ایران دارد. زیرا در این کتاب، مخاطب یک صفحه نوجوان است و مخاطب صفحه بعد، والدین و ویژگی‌اش این است که برای هر دو گروه نوشته شده است.

    درباره کتاب‌هایتان با موضوع اخلاق بگویید.
    کتاب جدید من با این عنوان است که چگونه می‌شود دست خدا را بوسید.

    این کتاب عرفان است یا اخلاق؟
    سعی کرده‌ام هر دو تم را در آن بیاورم. زیرا این دو موضوع از هم جدا نیستند. در این کتاب‌ها از افرادی که در این راهند و نیز از تجربیات خودم آورده‌ام. من به عنوان یک معلم، سعی می‌کنم دیدگاهم نسبت به همه چیز اخلاقی باشد. ما همه دوست داریم شاگردانمان اخلاقی باشند. دوست داریم چیزی به عنوان تقلب وجود نداشته باشد. دوست داریم دروغ نشنویم و منظم باشند. خداوند نیز جهان را براساس نظم خلق کرده، بنابراین باید خودمان منظم باشیم. کتاب دیگری هم دارم به نام «به خدا پیامک بزن» که براساس تجربه خودم نوشته‌ام.

    گویا برای طیف سنی کودک و نوجوان هم کتاب‌هایی را نوشته و بعضی را بازنویسی کرده‌اید؛ در این باره بگوید.
    من همه چیز را در زندگی مدیون مادرم هستم. او سرمایه‌گذاری زیادی برای من انجام داد. دوران کودکی و زمانی که سواد نداشتم، داستان‌هایی را برای من می‌خواند. داستان‌های کلاسیک جهان مثل "هملت" که حتی داستانی فلسفی و روان‌شناسی است. سیندرلا، ریش‌آبی، موبی‌دیک نهنگ سپید و ... ، من بسیار لذت می‌بردم. شاید یک کتاب را ۱۰ بار برایم می‌خواند و من کاملاً داستان را حفظ می‌شدم. حتی عکس داستان را هم به من نشان نمی‌داد تا تصورات و تخیلاتم قوی شود. به همین دلیل، کاملاً با داستان و ادبیات بزرگ شدم و همیشه دوست داشتم در این زمینه کار کنم. در همه داستان‌های گذشته نکاتی اخلاقی وجود دارند و من هم هرچه شنیده بودم را، نوشتم یعنی ادبیات شفاهی را به کتبی تبدیل کردم. اگر ما ادبیات شفاهی و هر آنچه را که از سینه به سینه منتقل می‌شود، در قالب نوشتار بریزیم، برای همیشه می‌مانند. ادبیات ما باید روی کاغذ بیاید. در روان‌شناسی، اصلی داریم که می‌گوید: «‌کم‌رنگ‌ترین نوشته‌ها حتی از قوی‌‌ترینِ حافظه‌ها ماندگارترند.

    کتابی دارید به نام چوپان دروغگو و چوپان راستگو.
    من به دروغ گفتن حساسم. نخستین چیزی که دوستم را با آن می‌شناسم، دروغ گفتن او است. خصیصه‌ای که در انسان‌ها برایم مهم است، صداقتشان است. اگر ببینیم فردی صداقت ندارد، جلو نمی‌روم و معمولاً چون صداقت دیده نمی‌شود، دچار مشکل می‌شویم. من فکر می‌کردم اگر چوپان دروغگو نوه‌ای داشته باشد، این نوه چگونه می‌شود. در این میان، نوه‌ای را ساختم از اسلاف اخلاف چوپان دروغگو که متحول می‌شود.

    و کتاب دیگر؟ چقدر می‌خواهی خوب باشی.
    ما صفات خدا را می‌شناسیم. مثل ستاربودن، رحمان بودن، غفار بودن و ... ،ما چقدر این صفات را در خودمان داریم؟ اگر قرار است به سوی انسان متعالی در حال حرکت باشیم و اگر قرار است به صفات خداوند آراسته شویم واقعاً الآن چقدر دارای این صفاتیم؟ چقدر می‌توانیم در برابر کسی که به ما بدی می‌کند، او را ببخشیم و غفور باشیم؟ من در این کتاب به مخاطبم که کودک و نوجوان است، می‌گویم که چقدر می‌خواهد خوب باشد و چقدر از این صفات را خود دارد و اگر می‌خواهیم آن صفات را داشته باشیم باید از همان کودکی در خود تقویت کنیم.

    اگر کودک و نوجوان ما از شخصیت‌های عارف ما مطلع باشند، یقیناً می‌توانند بهتر در این مسیر گام بردارند، شما اینطور فکر نمی‌کنید؟
    بله عرفان ما بسیار قوی است. ما در این مکتب، عارف بزرگی مثل شیخ محمود شبستری را داریم که شخصی به نام "لئونارد لویزن" فرانسوی در زندگی او بسیار تحقیق کرده و این درد بزرگی است که یک فرانسوی پیشینه تاریخی ایران را بداند و عارف بزرگی مثل شبستری را مورد تحقیق قرار دهد و دیدگاه‌های عرفانی او را نسبت به زندگی بررسی کند در حالی که حتی مقبره این عارف بزرگ برای کسانی که کنار آن زندگی می‌کنند، ناشناخته است. بسیار عجیب است که ما این بزرگان را داریم اما آنها را نمی‌شناسیم و نمی‌خواهیم بشناسیم. من به قم رفته بودم، دنبال نشان و مقبره شخصیتی بزرگ می‌گشتم و کسانی که آنجا کار می‌کردند و مقابل آن قبر بودند، می‌گفتند نمی‌دانیم کجاست و آن را نمی‌شناختند. اینکه بزرگان ما را دیگران معرفی می‌کنند، برای ما درد است. البته این مختص به افراد عامی جامعه ما نیست و حتی کسانی که در محیط‌های آکادمیک هم کار می‌کنند، بزرگانمان را نمی‌شناسند؛ باید تلنگری داشته باشیم و زندگیمان را بازنگری کرده و عمیق‌تر زندگی کنیم.

    بخشی از این به آگاهی برمی‌گردد و به وضعیت مطالعه در جامعه، نظرتان چیست؟
    بله. وضعیت کتابخوانی در جامعه ما مطلوب نیست. من درباره سینما مطالعه کرده ام و فیلم را هم بسیار دوست دارم. معتقدم فیلم، کتاب، مجله و روزنامه مانند اکسیژنند و بخشی از زندگی انسان را تشکیل می‌دهند. ما نمی‌توانیم در زندگیمان به تعداد انسان‌های جهان تجربه داشته باشیم در حالی که وقتی رمانی را می‌خوانیم، مثل رمان غرور و تعصب جین آستین (Prideand prejudice از Jane Astin)، یاد می‌گیریم که اگر هم مشکلی داریم آن را مطرح کنیم و نباید بگذاریم به صورت یک غرور ما را از دیگران جدا کند. اما آمار کتابخوانی پایین است و در نتیجه، آگاهی و شناخت از زندگی و تجربه نیز کم است. بسیاری از جوانان ما نه تنها درباره این بزرگان آگاهی ندارند، درباره موسیقی، نقاشی، رمان و ... هم اطلاعاتی ندارند. روزنامه و مجله هم کم می‌خوانند. اما تا جایی که ممکن است، وقت خود را با دیدن سریال‌های بی سر و ته و بی‌محتوایی که الآن در جامعه وجود دارند، تلف می‌کنند یا خود را با موسیقی سرگرم می‌کنند که هیچ محتوا و ارزشی ندارد. این، یکی از آسیب‌های شدید جامعه ماست و عاقبت خوشی در پیش نداریم. همیشه از جهل انسان‌ها در مقاصد و اهداف شخصی استفاده می‌شود.

    به موسیقی علاقه دارید؟
    موسیقی را دوست دارم و مدتی سه‌تار می‌نواختم. موسیقی ریتم دارد و جهان اطراف ما هم ریتم دارد. جنینی که در رحم مادر است با ریتم قلب مادر زندگی می‌کند. قرآن هم ریتم دارد. در بین کائنات هم موسیقی و ریتم وجود دارد. زندگی یک هارمونی است و باید موسیقی آن را شناخت. اگر موسیقی‌دان حرفه‌ای نیستیم، لااقل از موسیقی فاخر، لذت ببریم. موسیقی رپ این دوره و نیز موسیقی مدرنی که تحت عنوان موسیقی مجاز وجود دارد، واقعاً تأسف برانگیزند.

    اگر بخواهید از ابتدا و دوباره زندگیتان را آغاز کنید، چه نقص‌هایی را برطرف خواهید کرد؟
    البته من همیشه راجع به مسایلی فکر می‌کنم که امکان‌پذیر باشند. اما می دانم که موتور زندگیم را دیر روشن کردم و دیر وارد مسیر شدم. اگر مثلاً سال ۲ ـ ۸۱ در مسیر قرار گرفتم، سعی می‌کنم زودتر وارد بشوم. البته این هم امکان ندارد زیرا گاهی در زندگی آگاهی داری و شرایط را نداری یا برعکس.

    شما کدام را نداشتید؟
    آگاهی را. من در زندگی به سرعت به سمت چیزهایی پیش می‌رفتم که به هیچ دردی نمی‌خوردند. من زیاد از این شاخه به اون شاخه پریده ام. نمی‌گویم زندگی ام را هدر دادم، اما اگر همه کارهایی را که انجام دادم آگاهانه‌تر بودند، قضیه بسیار فرق می‌کرد. البته من هرگز خودم را درباره گذشته ملامت نمی‌کنم زیرا دوست دارم در حال باشم و اگر در حال باشم، می‌توانم آینده را هم بسازم.

    دوست دارید جای کدام یک از عرفا باشید؟
    سؤال سختی است، دوست دارم یکی از آن‌ها باشم و یکی از هدف‌های بزرگ زندگیم این است، به جای برسم که آن‌ها رسیده‌اند. اما بیشتر، همیشه دوست داشتم اگر قرار است جای بزرگی باشم، جای حضرت علی (ع) باشم. الآن هم سعی می‌کنم خودم را به ایشان نزدیک کنم.

    اگر دستتان را بسوی بزرگی دراز کنید تا کمکتان کند، دوست دارید آن بزرگ چه کسی باشد؟
    از آیت‌ا... بهجت نقل می‌کنند، اگر انسان صلاحیت لازم را در خود ایجاد کند، هر چیزی که در این دنیاست می‌تواند راهنمایش باشد. باید تصمیم گرفت که انسان خوبی بود و آن وقت است که راهنما می‌تواند حتی در قالب یک رویا وجود پیدا ‌کند و این کتابی که نوشته‌ام با عنوان «به خدا پیامک بزن» دقیقاً براساس همین رؤیاست.

    بیشتر درباره کدام عارف کار کرده‌اید؟
    در کتاب‌هایی که قصد دارم بنویسم، تصمیم دارم از عین القضاه، شیخ محمود شبستری هاشم حداد، بایزید بسطامی و عرفای کلاسیک خودمان هم بنویسم.

    و درباره‌ محی‌الدین عربی که پدر عرفان است؟
    مطالبی که در کتاب‌های محی‌الدین وجود دارند بسیار سنگین و ثقیل‌اند اما به عنوان پدر عرفان اسلامی باید درباره‌اش بدانم. ابن‌عربی در کتابش از رموز استفاده کرده همین‌طور که سهروردی با استعاره نوشته است و البته از جمله کسانی است که من بسیار دوستش دارم. همه کسانی که در زندگیشان تفکر خاصی داشتند و وقتی آن عقاید را مطرح کردند، تنها ماندند، برایم جاذبه خاصی دارند. زیرا وقتی شخص برخلاف جهت آب شنا می‌کند، معلوم می‌شود که حرفی برای گفتن دارد. البته منظورم تفکر نو و جدید است. سهروردی در زمان خودش، بازتر و جلوتر بود و این ارزشمند است.

    گویا نسبت به شیخ جعفر مجتهد تبریزی بیش از همه شناخت دارید و انگار این کشش نوعی ارتباط متقابل است.
    من معتقدم وقتی در بارگاه بزرگی وارد می‌شوم، شعر بگویم وصله بگیرم. نخستین بار که به مشهد مقدس مشرف شدم، شعری را سرودم و خواسته‌ام را بیان و درخواست کردم که من در پی هدایت آمده‌ام که از همه مهم‌تر است و خواسته‌های دیگر، ثانویه‌اند؛ من می‌خواهم بالا بروم، بنابراین آن که دستگیر من است را به من معرفی کنید. در راه برگشت از حرم، عکس این بزرگ را روی جلد کتابش در کنار خیابان دیدم. ارتباط قلبی پیش آمد و کششی درونی با همان نگاه نخست ایجاد شد. کتاب را خریدم و رابطه معنوی برقرار کردم.

    با توجه به اینکه این عارف بزرگ در سال ۱۳۷۶ رحلت کرده‌اند، چگونه ارتباط معنوی برقرار کردید؟
    از طریق رؤیا. این مربوط می‌شود به این که وقتی انسان از طرف هدف حمایت می‌شود به آن هدف وصل خواهد شد. من در هر لحظه به یاد این بزرگوار بودم و لحظه‌ای نبود که از ذهنم بیرون بروند. سؤال‌های زیادی هم از ایشان داشتم. زیرا کتابشان را خوانده بودم، بخشی از کتاب را قبول نداشتم، بخشی برایم جای سؤال بود و ... ،یک روز قرآن خواندم و برایش هدیه کردم و بالاخره در رؤیا، با مهربانی زیاد به سؤال‌هایم پاسخ دادند. همه چیز دل است، وقتی مرتبط شد، بقیه راه باز می‌شود.

    از ناهید رشید یک سؤال بپرسید که خبرنگار نپرسیده است؟
    به کجا می‌خواهی بروی؟

    و جواب؟
    به همان سمتی که از آن جا حرکت کرده‌ام و خیلی دوست دارم به آن ذات مقدسی که به آن ایمان آورده‌ام، برسم. پیش از این، فکر می‌کردم که به آن ایمان دارم. اما آنچه وجود دارد، با آنچه فکر می‌کنیم وجود دارد، بسیار متفاوت است. انسان تا زمانی که در شرایط قرار نگیرد، محک نمی‌خورد و نمی‌داند که آیا اعتقاداتش واقعی است یا خیر. خیلی دوست دارم کارهایی را که انجام می‌دهم و نوع زندگی‌ام، در مسیری باشند که هدایت‌های بیشتری شامل حالم شود. ما در سوره انعام آیه‌ای داریم که می‌فرماید:" آیا آن کسی که نور را گرفته و با آن نور حرکت می‌کند، مانند کسی است که نور را نگرفته و ..."زمانی که ما با نور حرکت می‌کنیم، نورانی می‌شویم و دیگران هم در آن مسیر، نور را می‌بینند و به سمت نور می‌آیند و این بسیار متفاوت است با کسی که در تاریکی حرکت می‌کند؛ نه کسی او را و نه خودش جایی را می بیند.

    چند ساعت در روز مطالعه می‌کنید؟
    حداقل یک ساعت

    چه موضوع‌هایی را برای مطالعه ترجیح می‌دهید؟
    همه چیز می‌خوانم. فرانسیس بیکن فرانسوی می‌گوید: کتاب‌ها سه نوع‌اند، بعضی را باید مزه کرد، بعضی را جوید و بعضی را بلعید؛ من ترجیح می‌دهم که همه را انجام دهم، اما آن چه مرا به تفکر وامی‌دارد را ترجیح می‌دهم. مثل رمان «مرشد و مارگرتا» که در مورد شیطانی است که وارد مسکو می‌شود، تجسم پیدا می‌کند و ... که بسیار تفکربرانگیز است اینکه شیطان در چه مقوله‌هایی می‌تواند وارد زندگی انسان شود.

    آخرین حرف و نصیحت؟
    داشتن تفکر، آن چیزی که واقعاً می‌بینم وجود ندارد یا بسیار کم‌رنگ است. چیزی که بیشتر از همه مرا رنج می‌دهد، نبود تفکر است، اینکه فکر نمی‌کنیم و حرف می‌زنیم، فکر نمی‌کنیم و عمل می‌کنیم و ... ؛باید بدانیم دلیل این حرف یا این عملمان چیست. دو انسان می‌توانند به یک چیز نگاه کنند و این نوع تفکر است که نوع نگاهشان را می‌سازد. یک نفر نقص عضو پیدا می‌کند و تا آخر عمر، خودش و خدایش و زندگیش را مورد سئوال قرار می‌دهد. اما یک نفر مانند حضرت زینب (س)‌ که تمام خانواده و عزیزانش را در مقال چشمانش به شهادت می‌رسانند و اسیر می‌کنند، وقتی یزید لعنت‌ا... به ایشان عرض می‌کند که دیدید دچار خفت شدید؟ حضرت می‌فرمایند: جز زیبایی چیزی ندیدم. این ارزش است که چگونه یک نفر این همه مصیبت‌ها را تحمل می‌کند که ما حتی وقتی از دور می‌بینیم، برایمان اینقدر دشوار است. اما یک نفر مصیبت‌های جزئی‌تر را مانند مرگ می‌داند.


    آثار؛ تألیف و ترجمه
     

    چگونه می‌شود دست خدا را بوسید؟
    به خدا پیامک بزن
    چرا مردان گوش نمی‌دهند و زنان نمی‌توانند نقشه بخوانند
    چرا مردان دروغ می‌گویند و زنان گریه می‌کنند
    ده راز که هر زنی باید بداند
    آیا تو همسر مناسبی برای من هستی؟
    آنچه زنان می‌خواهند مردان بدانند
    مردان از نگاه زنان
    زمانی برای زن بودن
    گذر از بحران [راهنمای تربیت نوجوانان]
    همه خرچنگ‌ها خطرناک نیستند
    سرگردان
    ماجراهای دوست بدجنس
    کلیله و دمنه [دو زبانه]
    داستان تریسی بیکر
    گودون بچه‌داری می‌کند[دو زبانه]
    سکوت کیست؟
    وقتی مستی پرید
    دیجی‌مون
    ماجراهای خاله سوسکه
    کدوی قل‌قل زن
    بزبز قندی
    ماجراهای سگ جان
    چقدر می‌خواهی خوب باشی؟
    چوپان دروغگو؟ چوپان راستگو؟
    پاسخی به نام رویا
    زنگ حساب

    مریم مقیمی-

    ۱۷ بهمن ۱۳۸۸
     

    ایبنا

    مطالب مرتبط:
    مریم کاظم زاده : دنبال فرصت ام تا «نانوشته ها» را بنویسم
    لحظه‌ای... تلنگری... لبخندی
    گفتگو با سیمین دانشور در آستانه ۹۰ سالگی/ حالا بیش از هرچیزی تنهایی را دوست دارم
    گفتگو با چیستا یثربی/ نویسنده کتاب "اسرار انجمن ارواح"
    بانوی ادبیات انقلاب و دفاع مقدس/ گفتگو با سیمین‌دخت وحیدی