
آفرین به این مادر
امروز از طریق آقا میلاد و با موضوع زیباترین دانشگاه دنیا با وبلاگ آقای بازرگان آشنا شدم. جدا از مطالبی که در وبلاگ آقای بازرگان هست، یک نکته برایم خیلی جالب بود و آن هم نظارت بر تربیت ایشان توسط مادرشان بود که با ملاحظهٔ مطالب سایت (مانند این پست و این نامهٔ جالب) متوجه میشویم که امری مستمر بوده و از بچگی تا الان که ظاهراً ایشان در فرانسه مشغول تحصیل میباشند ادامه دارد. و اما نکته اصلی: آقای بازرگان در قسمتی از وبلاگشان به مقولهٔ چندهمسری و زن و مرد در تبلیغات غرب پرداختهاند و در ذیل نظرات این پست، نقطه نظراتی از افراد مختلف و منجمله مادرایشان را شاهد هستیم. مادر ایشان با متانت نظرات خودشان را در خصوص موضوع و برخی نظرات دیگران بیان نمودهاند و در قسمتی خطاب به فرزندشان نوشتهاند:
چهارم:
باز هم که زدی تو خاکی؟
پنجم:
پسر رفته ای آن جا درس بخوانی
یا دنبال این حرف ها باشی
اگر می خواهی دنبال این حرف ها باشی
داشتن یا نداشتن دکترا فرقی به حالت نمی کند
از راه حق خبری نیست
برگرد بیا خانه
شاید این جا یک زن گرفتی و مشغول به کار شدی
و دیگر دنبال این حرف ها نرفتی
بچه جان دنبال مسیر حق باش
...
هفتم:
no matter what
i love you
آفرین بر این مادر که این چنین در تربیت فرزند حساس است. آفرین بر این خانواده، پست مربوط به پدر ایشان نیز خواندنی است. کاش ما هم این چنین باشیم.
یاد صحبتهای جناب حجت الاسلام نقویان (حفظه الله تعالی) میافتم که تاکید فراوانی بر نقش خانواده دارند و هفته گذشته خودم یکی از مصادیق صحبتهای ایشان را در قطار شاهد بودم. آنجا که از یکی از دو جوان همسفرم پرسیدم «تو چرا سیگار نمیکشی؟» و جواب داد: «مادرم راضی نیست». و این «مادرم راضی نیست» عین عبارت یکی از سخنرانیهای حاج آقا نقویان است.
مطلب فوق در وبلاگ آقای محمود امین طوسی گذاشته شده بود.
اول:
نظر کامنت گذار (مامان) که در بالا آورده شده در ارتباط با پست وبلاگ آقای بازارگان با عنوان : چند همسری - زن ها و مرد ها و تبلیغات این جا گذاشته می شود:
چند نکته در ارتباط با پست جناب آقای طوسی:
۱- از این رو که مادر علیرضا هستم بر خودم لازم می دانم که بگویم نظر لطفشان است، ولی به هر حال از ایشان تشکر می کنم
۲- علیرضا هر چه که هست حاصل تفکرات و تلاش های خود است. من به عنوان مادر یک وسیله بوده ام. البته تا آن حا که توانسته ام تلاش کرده ام تا در تربیت او، در مسیری که آن را صحیح می دانسته ام کوتاهی نکنم. با به تعبیر دیگر بهترین سعی خودم را کرده ام، هم به دلیل مادری و هم به لحاظ تکیلف. یک مادر فقط جسم فرزند را دنیا نمی آورد. بلکه در تعالی روحی فرزند و یا سقوط او هم ، نقش دارد.
۳- مادر و پدر باید توجه داشته باشند که در ارتباط با رشد و سعادت و تربیت فرزندهر چه کنند برای خود کرده اند و عمل هر چند کوچک در کارنامه عمل خودشان چه نیک و چه بد ثبت است که البته بخشی از آن در آئینه وجود فرزند منعکس می شود. اگر در تربیت کودک و بعد نوجوان و جوان کوتاهی کنند یا او را به مسیر خطا بفرستند به خودم بد کرده اند و اگر هم بهترین سعی را برای تربیت او کنند باز به خودم کرده اند.
۴- این نکته را نه به جهت این که فاعل آن من بوده ام می گویم بلکه به این عنوان که یک نظر را که به عمل درآمده گفته باشم بازگو می کنم.
وقتی علیرضا هنوز ۷ سالگی را تمام نکرده بود به کانادا رفتیم. مدارک دانشگاهی خودم را ترجمه کرده با خودم بردم تا جهت ادامه تحصیل آن جا اقدام کنم. یک بار وقتی علیرضا ۳ ساله بود فوق لیسانس مدیریت فرهنگی هنری پذیرفته شدم که بورس هم به من تعلق می گرفت ولی به خاطر بچه ها ادامه ندادم. در کانادا شرایط به گونه دیگر شد و دیدم درس خواندن آکادمیک من ضربه به درس های فارسی بچه ها می زند. روزها که به مدرسه کانادایی می رفتند. من در روز کارتون ها و برنامه های تلویزیون را نگاه یعنی در واقع بازبینی، ضبط و در همان موقع موارد مورد نظر را حذف می کردم. آن ها وقتی می آمدند نوارهای کارتون های تا حدی اصلاح شده زیادی داشتند که در اوقات فراغت تماشا کنند.
از طرف دیگر با برنامه ریزی، خودم شدم آموزگار و از برگزار کنندگان امتحانات فارسی دانش آموزان در کانادا. به این ترتیب سوالات فرهنگی اجتماعی و معارف دینی به علاوه ادبیات فارسی در دستور کار ما قرار گرفت و چون کس دیگری نبود تا سوالات آن ها را پاسخ دهد این ها همه شد جزء وظایف من.
از طرف دیگر سعی می کردم که بسیاری از برنامه های جمعی و خانوادگی و مراسم با محوریت تعلیم صحیح و تربیت بچه ها انجام شود چرا که حضور در این مراسم بخشی از نیاز آن ها بود که باید پاسخ گفته می شد و اگر این نیاز از طرف ما پاسخ داده نمی شد خودشان به دنبال آن می رفتند به جایی که کم کم نقش من در آن ها کمرنگ می شد. این برنامه ها و مراسم شد موضوع بسیاری از برنامه ها و فعالیت های پدر علیرضا و محمود (پسر دوم ما) و من. به این ترتیب نه فقط فرزندان خود ما بلکه فرزندان دیگر هم از این برنامه ها بهره می بردند. نتیجه درس خواندن های فارسی بچه ها هم این شد که وقتی بازگشتیم علی سال آخر دبیرستان بود و خودش توانست دانشگاه شریف قبول شود. همین طور برادر علیرضا. و بعد بقیه تحصیلات این پسران.
نکته این که شرایط به گونه ای نشد که بتوانم تحصیلات آکادمیک را ادامه دهم ولی از تحقیق و نوشتن و ترجمه باز نماندم. تحقیقات و نوشته هایی که در همان سال ها برای چاپ به ایران می فرستادم و وقتی هم که برگشتیم مبنای کارهای بعدی من قرار گرفتند. اکنون بعد از گذشت این سال ها با این که مدرک فوق لیسانس و دکترا نگرفتم ولی بسیاری تحقیقات دارم که مانند پایان نامه های ارشد و دکترا برای من کار کرده است و امروز نه از مزایای تحقیقاتی چیزی کم دارم و نه از مزایای مالی مدرک دکترا و نه از تاثیر گذاری یک فرد که با مدرک دکترا عضو هیئت علمی دانشگاه می شود. به علاوه این که می دانم در تربیت فرزندانم چیزی کم نگذاشته ام و این مهمترین است.
۵- ما در همه حال مامور به تکلیف هستیم. این که نتیجه چه بشود با خداست. در تربیت کودک ما به وظیفه خود عمل می کنیم ولی هدایت و حمایت و حفاظت و لطف و برکات و خیرات از خداست. انسان بهره ای نمی برد جز از تلاش خود و همواره در گرو اعمال خود است، ولی پدر و مادر باید توجه داشته باشند که سال های کودکی کودک تکرار شدنی نیست. آن چه فرزند در نوجوانی و چوانی و بزرگسالی می شود ریشه در کودکی او دارد. ما پدرها و مادرها اگر به دلیل عدم اطلاعات کافی و یا ناتوانی و یا خودخواهی و خودمحوری و یا ضعف شخصیت و یا هر دلیل دیگر در تربیت فرزند کوتاهی کنیم اثر این کوتاهی ها در نوجوانی و جوانی آن فرزند، گریبان خود ما را خواهد گرفت. ندانستن و نتوانستن کلماتی هستند که خریدار ندارند. همین طور است برای مسولینی که تربیت و هدایت جامعه و مدرسه و رسانه ها و محیط دوستان و حتی آرامش بخشی خانه های این فرزندان را در اختیار دراند.
توران ولی مراد
پی نوشت ۱:
این هم نامه مربوط به تولد علیرضا که در بالا ذکر آن رفت:
سلام نازنین
دوشنبه ساعت ۸ شب ۱۱ آذر ۱۳۶۴
دو روز بعد از روز میلاد پیامبر و امام صادق (ع) خداوند تو را به من هدیه کرد.
برایت گفته ام وقتی این نوزاد هنوز نه اسمی داشت و نه رسمی دور مچ او دستبندی بستند تا روی آن از مشخصات نوزاد بنویسند که پسر است و او را به نام مادر معرفی کنند.
این دستبند را دیده ای. دارمش هنوز. اندازه مچ دست آن روزت را دیده ای. امروز ۳ انگشت به هم چسبیده تو هم در آن جا نمی گیرد. فقط به اندازه ۲ انگشت تو است. وزنت هم زیر دو کیلو و نیم بود. اطرافیان به خنده می گفتند به اندازه دو کیلو و نیم پرتقال که دو تایش را هم برداشته باشی.
اما تو همه چیز من شدی. همه چیز من بودی و همه چیز من هستی. تو و برادرت محمود که او هم هدیه دیگری شد که خداوند به من ارزانی کرد.
از آن تاریخ دیگر زندگی من رنگ تو و بعد رنگ شما دو تا گرفت. آن چه کردم و آن چه نکردم، آن چه خواستم و آن چه نخواستم، و آن چه شدم و آن چه نشدم جدا از شما دو تا نبوده و نیست. من با شما دو تا تعریف شدم همان طور که هر چه را داشتم در وجود شما گذاشتم.
دیده ای بعضی آدم ها که حرف زدن یاد گرفته اند تا عشق را توصیف کنند و نه تجربه، می گویند بله عشق دو جور است زمینی و آسمانی. یا انسانی و خدایی. یا عشق این دنیا و عشق به خدا و از این جور حرف ها. من اما جور دیگری فهمیده ام. من فهمیده ام که عشق، عشق است. دیگر تقسیم بندی به اسم زمینی و آسمانی ندارد. عشق ورزیدن یک هنر است. کسی که عشق را تجربه نکند یاد نمی گیرد عاشق باشد. او نمی تواند عاشق خدا بشود. باید عاشق بود تا عاشق شدن را آموخت.
امتیاز مهم زنان از مردان در خلقت این جاست. شاید یک زن یا یک مرد نتواند جفتی پیدا کند که عاشق او شود ولی یک زن وقتی مادر می شود حتی اگر فرزند ثمره عشق هم نباشد باز مادر، عاشق شدن را نه تجربه بلکه زندگی می کند. این لطف خداوند به مادر است که مادر در عشق ورزیدن به فرزندش رشد می کند و همه آن چه را که عرفا و فضلا برای ساخته شدن خود انجام می دهند با لذت انجام می دهد.
من با داشتن شما دو تا تربیت شدم. (همان قدر که شده ام) خداوند این فرصت را به من داد. دیگر اگر نقصی بوده از بی عرضگی خودم بوده. فرزند داشتن راهی برای تربیت شدن والدین است تا مواظب کارهای خود باشند و فرصتی است برای تمرین صحیح عمل کردن و دیگرخواهی به عوض خودخواهی.
در تمام این سال ها از هر لحظه داشتن تو لذت برده ام. و از این که مادر تو هستم به خودم افتخار می کنم.
و اما آن چه برای تو خواسته ام و هم چنان می خواهم همان بوده است که حضرت ابراهیم به عنوان اول مسلمان در قرآن، خودش را توصیف کرده است. آن جا که در آیات پایانی سوره انعام از قول او می گوید: "ان صلوتی و نسکی و محیای و مماتی لله رب العالمین"
می خواهم انسانی شوی با همین هدف گذاری که "نماز من و عبادات من و زندگی و مرگ من برای خدای رب جهانیان است"
کارها رو به که است؟ برای چه است؟ هدف کجاست؟ رب کیست؟ آن کیست که در کارها هدف نهایی قرار می گیرد؟ چه چیز را حاضری برای چه قربانی کنی؟
رفتن در این راه دقیقا مثل گذر کردن از جهنم است با هزاران چاه و هزاران مار و هزاران شیطان که فریب دهند و وسوسه کنند و گمراه کنند و بازی دهند و هر دم لحظه ای برای سقوط است. جهنمی که باطن دنیاست.
زندگی یک فرایند کوتاه است که انسان با انتخاب ها و عملکردش خودش را به نمایش می گذارد. برای خودش. انسان با انتخاب هایش تعریف می شود. هر انتخاب تبلور همه "چه بودن" هر فرد است. هر کس با انتخاب هایش خودش را می فروشد. یعنی عمرش را. حتی اگر شده برای یک کار ۲ دقیقه ای. انتخاب ها قیمت فروخته شدن عمر است. خوشا به سعادت کسی که خریدارش خداست. و فقط خدا که همه پاکی ها و همه زندگی است. اگر به خدا بفروشیم هرگز نخواهیم مرد چون او است که همان "حی لایموت است" باقی همه خسران و فسانه است.
تولد تو برای من مبارک بوده و مبارک هست.
تو برکت خانه پدرت و من بوده ای.
دوستت دارم
مامان فرشته
چند تا عکس هم از ماه ها و سال های اول تو برایت می فرستم تا روز اول مدرسه رفتن تو. همه سال هایی که به شدت دلم برایشان و برای شیرینی آن روزها تنگ شده.
پی نوشت ۲:
شعر بابا برای تولد
به نام خدا
سلام ای نو رسیده، معنی پاکی
گل زیبای نورسته، تماشایی
پیام مهر و لطف و عشق و زیبایی
پر از رمزی، پر از رازی، تو انسانی
تو با این پیکر ناچیز و سرتاپا پر از ضعفت
که قادر نیستی از خود برانی پشه ای کوچک
خلیفه، جانشین او بر این خاکی
ولاحول و لاقوه
ولاحول و لا قوه
مگر از خالق منان
بشارت می دهم بر تو و هم ترسانمت
از این که انسانی
تو هابیلی و قابیلی
تو موسایی و فرعونی
تو ظلمت هستی و نوری
تو هم بینا و هم کوری
تو هم نزدیک با اویی و هم دوری
تو آن سنگین امانت را که کوه و آسمان
عاجز ز سنگینی ش
باید برکشی بر دوش
ولاحول ولاقوه
ولا حول ولاقوه
مگر از قادر رحمان
عزیز من!
تو با این دست های کوچک و انگشت های ناتوان خود
قلم بر دست می گیری
همین دست چروکیده
که باز و بستنش اکنون بود مشکل
به زودی مشت باید شد
که چون پتکی فرود آید به فرق لشکر طغیان
که حق از ظلم بیزار است
و با چشمان کم سویت
تو خواهی دید
او نور زمین، نور سماوات است
صدای نازکت، کاکنون بسان ناله ای خرد است
به فریادی بدل باید شود کزآن
فروریزد بلورین قصر خودکامان
زهم پاشد خیال و خواب جباران
چه پای کوچکی!
حیرت برانگیز است
قدم هایت،
بزودی گام های استواری می شود ثابت
اگر خواهد خدا
درراه وصل او، صراط مستقیم جاده توحید
اگر چه ذره ذره از وجودت می کند تسبیح
زبانت از بیان عاجز
کنون
من از زبان تو کنم شکر و ثنای حق
نه بر این نعمت هستی،
ولادت یافتن،
وارد شدن بر صحنه گیتی
به تنهایی،
که بالاتر
تولد یافتن بر دین عبدالله، "خیر خلقه احمد"
چه سان حمد خدا گویم
که مولود تولای علی هستم
که در گوشم نخستین نغمه ها تکبیر
الاهی نیست الا الله
محمد مصطفای او
علی حجت، ولی اوست
بر این نعمت که در چشمم نخستین منظره،
تصویر آن روح خدا بر سینه دیوار
به بسم لله طنین دلنواز مادرم هر گه
تحرک می کند گهواره ام آغاز
که طعم شیره جانش
عجین با آیت الکرسی است
که حمد و قل هوالله اش
معطر، دلنشین آوای لالایی است
پیام کربلا و ظهر عاشورا فرو می غلتد از چشمش
به روی صورتم هیهات
که اشک چشم او بر گونه ام گرمی ز داغ نینوا دارد
ولاحول و لاقوه
ولاحول و لاقوه
مگر از فاطر سبحان
به فرمان خداوندی تو را من دوست می دارم
من از این آتشی کافتاده شد بر خرمن جانم
دگرباره گرفتم درس توحیدی
که باطل نیست این خلقت
تو یک آیت ز آیات خداوندی
ولاحول و لاقوه
ولاحول و لاقوه
مگر از جابر منان
۱۳۶۴ به مناسبت تولد علیرضا
بابا
پ.ن.۱: هر وقت فرصتی می شه و بابا این شعرو برام می خونه، بغضم می گیره. گرچه الان هم اشک توی چشام جمع شده، ولی با صدای خود بابا، یه چیز دیگست...
نمی دونم خدا رو از داشتن این همه نعمت -و بالاخص داشتن خانواده ای این چنین- چه طور باید شکر کنم؟ با چه زبونی؟ به چه نحوی؟ از خودم و ضعف هام و کوتاهی هام خجالت می کشم. گرچه غیر ممکنه، ولی انشالله روزی بتونم ذره ای از این همه لطف و نعمت پدر و مادرم رو جبران کنم.
پ.ن.۲: عبارت "تصویر آن روح خدا بر سینه دیوار" در شعار اشاره به تصویر حضرت امام بر روی دیواره.
پ.ن.۳: دوستانی که مطمئن نبودن تا به حال بهترین مطلبی که در این وبلاگ نوشته شده چی بوده، نیازی نیست دیگه بگردن!