• چهارشنبه، ۲۹ اردیبهشت ۱۳۸۹
  • سفرنامه : "سفری به دورها در میان اشک و سرود و نجوا خرمشهر"
  • نسخه مناسب چاپ
    نسخه مناسب ذخيره
    ارسال به ايميل ديگران
    ارسال به ياهو مسنجر
    اندازه متن: +  -
    تعداد بازديد: 112
    کد خبر: 1193

    ladantabatabaee200.jpg
    نویسنده : لادن طباطبایی

    آخرین بار ۶ سال قبل آبادان وخرمشهر بودم، دلتنگ بودم ومدتها بدنبال فرصتی می گشتم که به خرمشهر برگردم. دست نمی داد، بخت یاری نمی کرد و شاید هم، آنها که باید، نمی طلبیدند. هنگامی که خادم و افری ازخانه سینما با من تماس گرفت و طرح سفر را عنوان کرد، ذوق زده شدم. درخبرها خوانده بودم که تنی چند از بزرگواران قصد دارند کاروانی از اهالی سینما را، به مناسبت لروز آزادسازی خرمشهر، به آن خطه راهی کنند. خواندم و گفتم ، خوش بحالشان.

    به فاصله دوسه روز، فکر کردم به خوش بحال من هم !

    واقعاً سفر به مناطق جنگی چه ویژگی دارد؟ برای منی که آن زمان سیر بچگی به نوجوانی را طی می کردم، منی که از جنگ آژیر قرمز وسفید، ضد هوایی وایام موشک، را درک کردم. دوره ای که بخاطر موشک باران در آپارتمان یکی از آشنایان جمع می شدیم ( که همه معتقد بودند ضد موشک است!) یا به خارج از شهر می رفتیم، یا با تعطیلی های گاه گاه مدرسه مواجه بودیم.... اخبار جنگ را دنبال می کردم، این درست . حتی یادم هست که بشدت می خواستم آنجا بودم، ( که البته برای منی که تاسرکوچه هم اجازه نداشتم تنها بروم، جوکی بیش نبود) ولی واقعاً امثال من تاچه حد جنگ را درک کردند؟ جوانترها چطور؟

    باراول که ۹ سال پیش به آبادان و خرمشهر رفتم ، منگ و گیج ومبهوت برگشتم انگار موجی مرا برداشت وباخود برد. صرف حضور در آن هوا، اروند کنار جزیره مینو، شلمچه ، نخلهای سوخته ، مسجد جامع..... وسنگرها....آن گونی های خاک چیده شده روی هم ، تانکهای سوخته ، سوراخهای کوچک بزرگ روی دیوارها، همه جا....همه جا... موجی می آمد، ناپیدا، گنگ ، ساعت ها اندوه قلبم را چنگ می زد و عظمت ارواح درخشان مرا دربرمی گرفت، می کوبید و می چرخاند ومی برد، به آن دورها، صداها، آواها، اشکها، سرودها، نجواها.... می شنیدم و گوشهایم اشباع می شد، لمس می کردم و پوستم می سوخت.... می دیدم، بی مجال اشکها، تارتار تار....

    زائریم، زائر زیارتکده عشق، زائری که چیزی برای خود نمی خواهد....

    ـ فرودگاه مهرآباد ، تهران ، ۲ بعدازظهر ۲/۳/۸۸ رسیدم، کمی دیرتراز برخی دوستان، کمی زودتر از برخی دیگر، بازار سلام وعلیک و احوالپرسی داغ است. دیدارها تازه می شود و آشنایی ها نو، دیدار ستاره اسکندری حال وهوای دیگری برایم داردـ باتوجه به سریال فاکتور هشت که روی آنتن است باهم بودن ما برای مردم هم تازگی دارد.

    سخت ترین کار، جمع وجور کردن وهماهنگی یک گروه سینمایی ست، اگر به ۱۰۰نفر برسند که دیگر هیچ .

    ـ پرواز تهران ـ اهواز، ۳۰/۳ دقیقه الی ۳۰/۴ دقیقه سفر با هواپیمایی که همه مسافرانش سینمایی هستند، باتوجه به زیاد بودن تعداد نفرات، اجتناب ناپذیراست. دست همت گران درد نکند.

    ـ فرودگاه اهوازـ ۴۰/۴ دقیقه بعدازظهر ۲/۳/۸۸ ـ ۵۰ درجه سانتی گراد ، هوا واقعاً گرم است. خداراشکر می کنیم که درساک اهدایی خانه سینما، کلاه هم هست. دوستان فکر همه چیز را کرده اند. اما جالب ترین هدیه ، کتابی قطور ونفیس است به نام: جنگ تحمیلی ـ دفاع دربرابر

    تجاوز ( خرمشهر )ـ مجموعه ای از عکسهای بی بریل از خرمشهر ، قبل از جنگ و درطول ۸ سال دفاع در محوطه فرودگاه همگی سوار سه اتوبوس می شویم وبه راه می افتیم.

    راوی ، برایمان شرح می دهد. منطقه به منطقه ، جاه به سمت چپ وسمت راست تقسیم شده و نگاه متعجب وتوریستی ما به دوسو درنوسان ، دربین توضیحاتش گاهی خاطره ای نقل می کند. چه صدا وبیان گرم ودلنشینی دارد این سرهنگ اسماعیل زاده افسوس می خورم که چرا دوربطن نیاوردم و در آخر راه هم فکر کردم چرا صدایش را ضبط نکردم. امان ازا ین اعتماد بنفس فکر می کردم با شنیدن ودیدن همه را حفظ می شوم.

    سمت چپ، دشمن ریلهای راه آهن را جمع کرده بود تا امکان استفاده رزمندگان ما را از آنها بگیرد. سمت راست ، رزمندگان درمرحله اول عملیات بیت المقدس دراردیبهشت ۶۱ ، پیشروی کردند وجاده را که از ۵ روز اول جنگ در اشغال دشمن بود، آزادکردند. باز درتیرماه ۶۷، این جاده ، مورد هجوم همه جانبه دشمن قرارگرفت وپس از سه روز نبرد سخت، دشمن به عقب رانده شده یک جاده ، مهمترین جاده ترانزیتی کشور قبل از جنگ و اصلی ترین جاده ارتباطی خرمشهر با مرکز استان هرچه پلک بزنی وسربه اطراف بگردانی دشت و صحرا همین است با نماهایی ازکارون که لب برآن می ساید.

    می شود فکر نکنی ، تصویر نکنی وحس نکنی که چه هنگامه ای برپا بود اینجا؟

    واقعاً نمی دانم آدم احساساتی هستم یا نه ؟ تعریض که از احساساتی بودن هنرمندان دارم مشخص است. یک هنرمند، بواسطه هنر و آفرینشی که دراو به فعل می رسد، تمامی احساساتش دردسترس هستند.

    بقولی ، فایل احساسی بایگانی شده ندارد! مطلب اینجاست که هنوز نمی دانم هنرمند هستم یا نه . شاید صرفاً یک کارمند هنری باشم.

    اما گاهی نمی توانم جلوی طغیان احساساتم را بگیرم، دراین زمان درجبهه جنگ علیه اشک قرارمی گیرم. اغلب بازنده ام واین خیلی بداست . می گویند ؛ اشک ریختن دل را شفاف می کند. تاچه دلب ؟ دل سوخته ، دل پرحسرت، دل پرنیاز، یا دل ریاکار؟

    اما گمان نمی کنم هیچ انسانی ببیند وبه باور نرسد. سهم ذهن ما ودل ما ازاین خطه ، دربرابر عظمت وجودش، ناچیزاست. سیده زهرامی گفت:

    این مردم خیلی سختی کشیده اند، اگر ایستادگی نمی کردند، درآن ایامی که هنوز دولت، حضور دشمن را در خرمشهر باورنداشت، چه برسرکشورمان می آمد ؟

    سیده زهرا می گوید: آرزو داریم همانطورکه روزی گفتند خرمشهر آزاد شد، روزی هم بگویند خرمشهر آباد شد.

    ـ جاده اهواز ـ خرمشهر ، اتوبوسهای مهمانان درمنطقه ای بنام (۰ دب حردان)) توقف کردند. درپای بنای یادبود، راوی ؛ سرهنگ اسماعیل زاده ، ازروی نقشه به شرح شرایط وموقعیت منطقه واهمیت آن پرداخت. جایی که دشمن متوقف شد... درچند کیلومتری اهواز.... درخیال خام فتح تهران ......

    شب شده بود که به پل خرمشهر رسیدیم. اتوبوسها توقف کردند و همه پیاده شدیم تا آتش بازی که به مناسبت سالگرد آزادسازی خرمشهر انجام می شد، ببینم. شهر ، زنده و پرنور بود. حاشیه زیر پل، رستورانها ودکه ها دایر و خیابانها تمیز ومرتب درطول مسیر به سمت آبادان ومحل اسکانمان ، باوجود تاریکی هوا، خیابانها ومیدانها باطراوت به چشم می آمد.

    ــ سیده زهرا حسینی را شبی که به خرمشهر رسیدیم، دیدم. هیجانزده از جا پریدم، بغلش کردم وبوسیدمش . خیلی جوانتر و چالاک تر از آنچه فکر می کردم بود. هرچند که جانباز است وترکشها درنقاط خطرنناکی از بدنش قراردارند، اما اینهمه سختی ورنج ودرد، اثری برچهره اش نگذاشته است، بدون نیاز به ژل وبوتاکس! خیلی صمیمی ، خیلی روان ودلنشین. در طی دوروز بعد، برایم تعریف کرد؛ از تلاشهایی که اووهمرزمانش هنوز هم انجام می دهند. شبی که به دیدار دوتن از خانمهای جانباز و رزمنده رفتم ، خانم حورسی وخانم عارف زاده ، واقعاً حیرت کردم. جنگ تمام شده است، ۲۰ سال قبل، اما جبهه وجوددارد، بسیج هست ومردم پرانرژی وبانشاط درتکاپواند. تکاپوی رسیدن به یک سطح زندگی متوسط شهروندی، به آنچه که جنگ از آنها گرفته است، به حفظ آنچه که برایشان به یادگار مانده است.... اهواز ، آبادان و خرمشهر ، هنوز آب آشامیدنی سالم ندارند. آبی که در لوله کشی های شهر جاریست، بدبو ، بدرنگ و آلوده است. دردیدار ازخانواده خانم عارف زاده و همسرشان ، اواز فعالیتهای بسیج می گفت ، که چطور سعی می کنند با حداقل امکانات ، از نظر فرهنگی درسطح کشور مطرح باشند ونگذارند استعداد وشور جوانان منطقه از دست برود. در آبادان وخرمشهر اغلب از خیابان اصلی به فرعی که بپیچی ، بازیادت می آید که اینجا جنگ بوده است.

    نشانه های ویراین چشمت را می گیرند، یک درمیان خانه هایی را می یابی که کامل بازسازی شده اند، مابقی نه .....

    خانم حورسی هم به همراه خانواده مهربانش، پذیرای من وگروه کوچک همراهم شد، خانه ای درنهایت سادگی و پاکیزگی ودستانی گرم و نگاهی پرمهر داشت.

    نگاهم خیره لوحهای تقدیرش بود، لوحهایی که یاد بود شجاعت و استقامتش بود وگوش به کلامش داشتم. گریزی به خاطراتش زد، بازهم خاطراتی ناب . پرسیدم ؛ چرا اینها را نمی نویسید؟

    گفت : نمی توانم ، یا شاید نمی شود.... بالاخره گفت خیلی هایش را یادم نمی آید. گفتم ؛ بنویسید، اینها که شما می گویید کم کم افسانه می شودها....

    واقعاً بعضی وقتها فکر می کنم اگر دورتر شویم چه ؟ تکلیف این دشتها، آن خونها و این یادگار ها چه می شود.....

    ـ گلزار شهدای خرمشهر، جنت آبادـ ۳۰/۸ صبح ۳/۳/۸۸ از بار قبل که آنجا بودم خیلی تغییر کرده است. نمی توانم بگویم بهتر شده ، خب مرتب تر، تمیزتر و... دورتر شده است... ۶ سال از آخرین باری که آنجا بودم، ۲۰ سال از پایان جنگ و ۲۸ سال از اولین روزهای جنگ . شکیل تر شده است، قبرها از هم فاصله گرفته اند ومانیز از آنها .... قبرها را شتشو دادیم، گل گذاشتیم و فاتحه خواندیم. سیده زهرا حسینی، نویسنده کتاب ((دا)) آنجا بود. برسرمزار پدر وبردارش، غرقد در بغض برایمان صحبت کرد. دلش گرفته بود ومن مدیدمشبا دختری ۱۷ ساله که با دست خویش پدر وبردارش را بخاک می سپارد. وچقدر قبر شهید گمنام ...گمنام یعنی عزیز کسی که نمی داند اوکجاست ...گمنام یعنی همه ...همه یعنی ما...درمرزهایی که هویت معنا ندارد.....

    ـ منطقه مرزی شلمچه ـ ۱۰ صبح ۳/۳/۸۸ از اتوبوس پیاده شدیم ، هوا گرم گرم بود، یکی از آقایان مقابل اولین تپه خاکی برزمین افتاد ، زارزار گریه می کرد...خواستم بگویم ؛ خوش بحالت ....چقدر اینجا آشنا داری ...مثل من غریبه نیستی ...

    دوربین دارها دوان دوان آمدند. به مسیر ادامه دادیم، ۳۰۰ـ۴۰۰ متر جلو مزار مقدس شهدای گمنام شلمچه بود. از آنجا مرز عراق چند صدمتری بیشتر فاصله نداشت. طاقنمای مربع شکلی بود با یک گنبد کوچک برهر راس و پرچم عراق برسر در آن ...چه نزدیک ...، داخل آرامگاه صحن وسیع و دایره ای شکل بود. درمرکز فرورفتگی دایره ای به شعاع سه متر وعمق یک متر ، که دور تا دور به ارتفاع یک متر سنگربندی شده بود، که از فراز آن می توانستی داخل را ببینی ـ یک مکعب مستطیل شیشه ای ،داخل آن لباس رزم چند تن از شهدا و وسایلشان .... زیارتگاه ...زیارت کردیم و نشستیم و راوی برایمان از شلمچه گفت وازکربلای ۵ ...از اینکه دشمن باچه سرسختی این ناحیه را درتصاحب خودنگه داشت وجوانان ما چطور این آن را پس گرفتند بعد بیژن نوباوه آمد. میکروفن بدست گرفت و به شیوه آن روزها پیام خواند ومارا غرقه کرد درخلسه باور ودیدار. دوست عارفی که همراهمان بود به من گفت : هرحاجتی داری اینجا بخواه ...سعی کردم فکر کنم ...یادم آمد حاجتمندم ...ولی به یادم نیامد...آنجا نمی توانی به خودت فکر کنی، نمی توانی به عزیزانت فکر کنی، نمی توانی خواسته ای داشته باشی ...به همین سادگی . به قول امروزیها ؛ راه نمی دهد. برای منکه اینطور بود. مغزم قفل شده بود. زائری که حاجتی ندارد ، فقط همین .

    ــ میدان تیر ـ شمال شرقی خرمشهر ـ کنار بیمارستان صحرایی علی ابن ابیطالب ـ بعدازظهر ۳/۳۸۸ دواتوبوس داوطلب تیراندازی درمیدان تیر، آمده ایم اینجا. برنامه عوض شده است. قراربود برویم موزه جنگ و مسجد جامع . موزه جنگ به دلیل یک اتفاق دردناک فعلاً بسته است. می گویند یک گلوه خمپاره قدیمی قراربوده روی پایه ای نصب شود.چاشنی فرسوده بوده ، اما برخلاف انتظار براثر حرارت عمل کرده است...هنوز هم ...دلم گرفته است، تاخرمشهر آمده ام ولی نمی توانم بازبه دیدن موزه جنگ بروم. حال وهوای خاصی دارد آنجا.

    یک سنگر جمعی بزرگ، تاحدامکان واقعی ، آنقدر هست که یک سرسوزن فکر کنی واقعاً آنجایی. عکسها، یادگاریها، قصه های واقعی ... افسانه ها ... شاید دفعه بعد.....

    حالا ما بودیم و میدان تیر یک ساعتی آموزش دیدیم. کار با کلاشینکف و پیاده و سوارکردنش را یادگرفتیم . فشنگ گذاری ، خشاب گذاری، فرمانها ومقرارت خط . بعداز تیراندازی آقایان ، نوبت خانمها شد. من دردانشکده افسری با کلت کارکرده بودم ، اما این اسلحه واین میدان چیز دیگری بود. کلاه خود به سرگذاشتیم وشروع کردیم ، باهرفرمان یک مرحله ؛ فشنگ گذاری ، مسلح کردن اسلحه ، نشانه گیری وفرمان : بانام ویاد خدا، نشانه بگیر و شلیک کن ...اولین شلیک وصدای گلوله ....از صدای تیر ، بغض گلویم را گرفت ، ضربه سلاح سنگین بود...دیگران به شلیک ادامه دادند ومن داشتم فکر می کردم. بیست سال پیش ، بیست وهشت سال پیش ....ده تیر وخلاص....حالاما اینجاییم و تیر در می کنیم.

    خانم حسینی کنارم بود، نگاهش کردم وفکر کردم ؛ چقدر خوب که اوهم با ماست.

    ـ ...جامپ کات به تهران ـ مسیر فرودگاه مهر آباد به خانه ۹ شب ۴/۳۸۸ فکر می کنم ؛ واقعاً بنویسم؟ چه فایده ازحرف ؟ بازفکر می کنم ؛ باید نوشت ، هرچقدر کوچک ، هرچقدر خام ...بنویسم تانبویسند.... می نویسم تابنویسند آنها که باید بنویسند، قصه های واقعی را ...قبل از افسانه شدن .


    پایگاه لادن طباطبائی

    مطالب مرتبط:
    «آواز شنزار»، آواز اهل معنا
    معضل سینمای زن در دهه سوم انقلاب
    یک قصه زنانه بر بستر جنگ و مذهب
    گفت​و​گوی منتشر نشده با زنده‌یاد مهین شهابی/ هنر یک هنرمند را در حد کالای مصرفی در سوپرمارکت نازل می​کنند
    نمایش فیلم "حیاط خلوت خانه خورشید" / ورود برای همه آزاد است/ سه شنبه ۲۶ مرداد