دختران آفتاب
عنوان: دختران آفتاب
نویسندگان: امیرحسین بانکی، بهزاد دانشگر و محمدرضا رضایتمند
چاپ اول: آذر ۱۳۸۲
چاپ دوم: اسفند ۱۳۸۲
ناشر: انتشارات سروش
شابک: ۹۶۴.۳۷۶.۲۰۰.۹
فایل کتاب به صورت PDF را میتوانید از اینجا download کنید و برای مطالعه کتاب در زمانی که به اینترنت متصل نیستید، از آن استفاده نمایید..
*******************
جماعت بیکاری که همیشه دنبال چنین موضوع هایی بودند وکنار پیاده رو جمع شده بودند،مرا مطمئن کردند که درست آمده ام. نزدیک تر آمدم وبه سختی از میان جمعیت رد شدم. همه ساکت ایستاده بودند وفقط تماشا می کردند.همه چشم ها به مادر بود که گوشه پیاده رو ایستاده بود و روبه"بابایی" فریاد می زد:
-این یه قدم رو دیگه کوتاه نمی آم. به هیچ قیمتی حاضر به از هم پاشیده شدن زندگیم نیستم. نه اینکه فکر کنی عاشق این زندگی نکبتی و مزخرفم،یا عاشق چم و ابروی توام،نه!فقط به خاطر شکوفا اس که نمی ذارم زندگیمون رو از هم بپاشونی.نمی خوام اون به پای اشتباه ها و ندونم کاری های ما بسوزه.
-صدای دخترانه ای به آرامی وزیر لب گفت:
-عجب زنیه این زن!!
باتعجب به سمت او برگشتم.درباره مادرحرف میزد.هم سن وسال خودم،فقط کمی از من درشت تر و بلند تر بود.با اشتیاق به مادر نگاه می کردوانگار محو او شده بود. شاید هم به همین دلیل بود که متوجه نگاه متعجب من نشد.
خط سیر نگاهش را که به مادر ختم می شد،دنبال کردم.مادر کمی صدایش را پایین تر آورده بود.
-اگه همه جوونیم رو به پات گذاشتم،هرچی گفتی گوش کردم ودم بر نیاوردم.فقط وفقط به خاطر شکوفه بود. گفتی نرو سرکار،گفتم چشم!گفتی از بابا ومامانم دست بکشم،گفتم، چشم!بانداری هات،بابداخلاقی هات ساختم،فقط به خاطر اینکه دخترم بی مادر نشه!
کارگردان فریاد کشید:
-کات....!آکی!
سپس از زیر سایبانی که در گوشه پیاده روی آن سوی خیابان نصب شده بود،بیرون آمدودستانش را به سمت همه بازیگرها ،فیلمبردارهاوصدابردارها بلند کرد:
-خسته نباشین،مرسی!..... ده دقیقه استراحت کنین!..... شما هم مرسی خانم مظفری.همین برداشت رو استفاده می کنیم.لطفا شما برای پلان بعدی،رسیدن شکوفه ومادرش،آماده بشین! مادر نفس عمیقی کشید وبرای جمعیت که برایش کف میزدند،دستی تکان داد.آقای"بابایی" هم با خستگی دستی به موهایش کشید ونفسش رابه"پف" محکمی بیرون داد.مادر به سمت صندلی های کنار پیاده رو رفت وبا خستگی روی یکی از آنها رها شد.خواستم به سمتش بروم که صدای همان دختر کناری ام،مانع شد.
-مرسی! مرسی مستانه جان!"زن" ،"مادر" ،"انسان" همه چیز یعنی تو! نمونه والگوی یه مادر خوب وزن موفق!
بعد بااشتیاق رو به من کرد وپرسید:
-قشنگه،نه؟!
سوالش غافلگیرم کرد. برای چند لحظه ای نتوانستم جوابی بدهم. امااو همچنان منتظر جواب من بود. پس با تردید ومن من کنان گفتم :
-فیلمی رو می گی که دارن میسازن؟
از اشتباه من ،لبخند کمرنگی روی لبهایش رنگ گرفت وگفت:
-نه! فیلم رو که نمی گم . هنرپیشه اولش رو می گم. مستانه مظفری!
کمی صبر کردم وبعد پرسیدم:
-میشناسیش؟
رویش را به سمت جایی که مادر نشسته بود، برگرداند وباغرور خاصی پاسخ داد:
-معلومه که می شناسمش. عشقمه! امیدمه! سالهاست که باهاش آشنام . اصلا مگه کسی هم هست که اونو نشناسه!
یاد حرف پدر افتادم که می گفت:" مدتهاست دیگه مادر رو نمی شناسه" اما تعجبم بیشتر از ادعای دختری بود که می گفت سالهاست با مادر آشناست،اما من نمی شناختمش.
گفتم:
-چطوری باهاش آشنا شدی؟
با تعجب از اینکه جواب سوال به این سادگی را نمی دانستم،دوباره رویش را به سوی من برگرداند وجواب داد:
-معلومه دیگه! از طریق فیلمهاش. همه شون رو دیدم. دیدن که نه،بلعیدم! هر کدوم رو چند بار. بعضی از دیالوگ هاش رو هم حفظم . البته بعضی از فیلم هاش رو هم فقط یه بار دیدم.
کنجکاوی و حساسیتم هر لحظه بیشتر میشد. دلم می خواست بفهمم اینها چرا اینقدر عاشق مادرند؟
-فکر می کنی کافیه؟
-اینکه بعضی از فیلم هاش رو فقط یه بار دیده باشم؟! خوب گفتم که به خود فیلم بستگی داره...
با شتابزدگی جمله اش را قطع کردم.
-نه فیلم هاش رو نمی گم .منظورم به اون نوع آشناییه که فقط از طریق فیلمهاست! فکر می کنی همین یه وسیله برای شناخت دقیق یه فرد کافیه.
-چرا نباشه ؟! تازه فقط فیلم ها هم که نبودن . من تمام مصاحبه هاش رو خوندم و جمع کردم. اگه بخوای حاضرم به تو هم نشون بدم. حتی یه بار هم خودم باهاش صحبت کرئم . خصوصیِ خصوصی! فقط من و خودش بودیم . باورت نمی شه ، نه ؟!
بدون این که منتظر جواب من بشود ، سر رسیدش را از توی کیفش درآورد :
-می دونم که باورت نمی شه ؛ یعنی هیچ کس باورش نمی شه . همه اولش مثل تو تعجب می کنن. اما وقتی امضاش رو می بینن ، از شدت هیجان زدگی پس می افتن .
صفحه اول سر رسیدش را جلوی چشمانم گرفت تا امضای مادرم را ببینم . امضای خانم « مستانه مظفری » ، هنر پیشه مطرح و مشهور سینما . غرور و افتخار از داشتن چنین امضایی از وجودش می بارید . انگار مالک بزرگ ترین گنج جهان شده بود . گنجی که به مادر من تعلق داشت ، اما برای من هیچ ارزشی نداشت . فقط سایه اش مثل یک بختکِ مزاحم ، روی سرم بود و همه جا مرا دنبال می کرد . هیچ گاه هم به من اجازه نداده بود که خودم باشم؛ مریم عطوفت . همیشه دخترِ خانم « مستانه مظفری » بوده ام که باید از داشتن چنین مادری به خودش می بالید ، اما خودش نمی دانست چرا؟
آن دختر هم مثل بچه ای شیشه ای سرش را گرم می کند و فکر می کند الماس است ، به آن امضاء می بالید و وقتی هم که سکوت و تعجب مرا از این همه اشتیاق دید، فکر کرد توانسته است مرا غافلگیر کند:
-دیدی گفتم باور نمی کنی ؟ این که چیزی نیست . یه خبر دیگه هم دارم که مطمئنم از شنیدنش بیشتر غافلگیر می شی . دیروز که با مستانه مظفری صحبت کردم ، تونستم شماره تلفنش رو بگیرم .
از حفظ ، شماره ای را گفت که هیچ شباهتی به شماره تلفن ما نداشت . شماره تلفن دفتر فیلمسازیشان بود. جایی که معمولاً کسی نمی توانست آن جا پیدایش کند.
-می بینی ! همان وقت حفظش کردم . می خوای بگم تو هم بنویسی ؟! اصلاً می خوای تو رو هم با اون آشنا کنم .
با سکوت بی خیالانه ای سرم را تکان دادم . معلوم بود که خیلی تعجب کرده است .
-نه؟! یعنی تو واقعاً دلت نمی خواد با اون آشنا بشی ؟! تو دیگه چه جانوری هستی دختر ؟!
کاش می دانست که چه قدر دلم می خواهد با او بیشتر آشنا شوم . بیشتر به افکار و دغدغه هایش پی ببرم و یا آن ها را درک کنم . دلم می خواست می توانستم با او از مشکلاتمان ، گریه ها و رنج هایمان صحبت کنم. اما نتوانستم .
دلم نمی آمد او را ناامید کنم یا این بت خیالی را که در ذهنش ساخته شده بشکنم . پس گذاشتم تا همچنان با این معشوق فرضی اش سرگرم باشد.
صدای کارگردان مرا از افکارم جدا کرد . بلندگوی دستی اش را جلوی دهان برد و گفت :
-بسیار خب ! فوراً آماده بشین تا پلان رسیدن « نسرین و شکوفه » رو هم بگیریم . این آخریشه دیگه !
تماشاگران هم ساکت باشن ! چون این پلان خیلی حساسه ! بهتره که توی همون برداشت اول تکلیفش روشن بشه . « مستانه » تو هم آماده باش. این صحنه به حس بیشتری نیاز داره . یه بار دیگه دیالوگ هات رو نگاه کن .
دختری که کنار من بود با هیجان به صحنه ای خیره شد که قرار بود فیلمبرداری شود .
دخترک ۴-۵ ساله ای را که بازیگر نقش شکوفه بود، به درون خانه فرستادند . مادر هم جلوی در ایستاد . با صدای کارگردان فیلمبرداری شروع شد .
-همه سر جای خودشون ! آماده ! نور، صدا ، دوربین ، حرکت .!
مادر با مشت به در کوبید . چند لحظه بعد صدای شکوفه آمد که می پرسید : « کیه ؟» مادر با لحنی که سعی می کرد بغض آلود باشد ، جیغ زد :
-باز کن عزیزم ! باز کن منم ! مادرت !
در باز شد و شکوفه خودش را بیرون انداخت . در بغل مادر که دستانش را باز کرده بود تا او را در آغوش کشد ، جا گرفت ؛ در آغوش مـادر من ! مادری که مدت هاست عطر آغوشش را فراموش کرده ام . مادری که هم می توانستم هنر پیشه شوم تا دستِ کم در فیلم ها دخترِ مادرم باشم . مادری که اکنون برای سعادت دختری که دخترش نبود گریه می کرد . با همه این احوال، گاهی از داشتن مادری چنین مشهور و معروف احساس غرور خاصی داشتم . دلم می خواست بدانم دختری که کنار من ایستاده بود و این گونه عاشقانه او را ستایش می کرد ، چرا چنین علاقه ای به او پیدا کرده است ؛ علاقه ای که در من وجود نداشت ، اما دلم آن را طلب می کرد .
-چه صحنه زیبا و با احساسی !
صدای دختر کناری ام ، توجه مرا به مادرم جلب کرد . شکوفه را در آغوش کشیده بود و گریه می کرد ؛ گریه می کرد و حرف می زد .
-می بینی دخترم ! بالاخره برگشتم !... بالاخره به دستت آوردم !... فکر کردی تنها رهات می کنم و می رم ...؟! می رم و می ذارم که بابای نادونت هر بلایی خواست سرت بیاره ... نه عزیزم ! من به هیچ قیمتی از تو دست نمی کشم . من به خاطر تو از همه چیز می گذرم . حتی التماس کردن به بابات ... حتی مخالفت کردن با پیشنهاد پدر خودم که از من می خواست از بابات طلاق بگیرم و خودمو راحت کنم ... اما تکلیف تو چی شد؟... چه کس دیگه ای به فکر تو بود ... تو هنوز مادر می خوای ... هنوز کسی رو می خوای که شب ها برات قصه و لالایی بگه ... فردا که خواستی مدرسه بری ، صبح ها با خنده راهیت کنه ... تو کسی رو می خوای که وقتی برات خواستگار اومد ، ناز کنه و بگه دخترم قصد ازدواج نداره .
حرفهایش بیشتر آتشم می زد . کاش حتی یک بار با نقش بازی کردن ، این حرفها را در گوش من هم زمزمه کرده بود تا دلم را به آنها خوش کنم، تا کمی بیشتر دوستش داشته باشم . همان قدر که در کودکی دوستش داشتم . حتی بیشتر از این دختر کنار دستی ام که از مادرم فقط اسمش را بلد است.
بالاخره به خودم جرئت دادم و از دختر کناری ام پرسیدم:
- چرا دوستش داری؟
همان طور که نگاهش به مادرم بود، جواب داد:
- برای اینکه تمام اون چیزهایی رو که دوست دارم ولی ندارم، یکجا داره!
- مثلا چه چیز؟
- مثلا امید، آرزو ، دلخوشی به یه مادر! همیشه توی فیلم هاش نقش مادر رو بازی می کنه ؛ مادری که بچه هاش رو عاشقونه دوست داره. حتی اگر فیلم باشه ، بازم دلم رو خوش می کنه . بالاخره همهاش هم که دروغ نیست. اون جای مادری رو که من ندارم برام گرفته . خوش به حال دخترش که چنین مادری داره . باور کن به اون حسودیم می شه.
دلم می خواست به او بگوییم :"باورم میشه . چون اون دختر هم به تو حسودیش میشه . تو مادر نداری و دنبال مادر می گردی . اما ، اون مادری داره که هیچ وقت برایش مادری نکرده" باز هم چیزی نگفتم . صدای کارگران دوبار بلند شد و فرمان"کات" داد . دختر عاشقانه برای مادرم ابراز احساسات می کرد ، کف می زد و اشک هایش را پاک می کرد . مادرم هم خونسردانه بلند شد و پس از احترام کوتاهی به مردم ، به سوی همکارانش رفت. دختر با اشتیاق حیرت انگیزی مردم را پس می زد و به دنبال مادر می رفت . من هم به دنبالش به سوی مادر رفتم . مادر لیوان شربتش را برداشت و با خستگی روی یکی از صندلی ها رها شد . کارگران خسته نباشیدی گفت و رفت کنار فیلمبردار . دختر که اکنون در جلوی من ایستاده بود، صبر کرد تا اطراف مادر خلوت شود . من هم صبر کردم و ایستادم . پس از چند لحظه دختر نزد مادر رفت و با اشتیاق به او سلام کرد. چنان مودبانه جلوی مادر ایستاده بود که انگار در مقابل ملکه ای ایستاده است. مادر با حرکت سر جوابش را داد. با هم دست دادند. درست همان لحظه که دستش را پایین می آورد ، مرا دید. لبخندی زد و با دست به من اشاره کرد تا به سویش بروم. برای چند لحظه تردید کشنده ای به جانم افتاد پاهایم پیش نمی رفت . بخصوص که آن دختر هم آنجا ایستاده بود . انگار هم او بود که مانع رفتنم نزد مادر می شد .به نوعی از او و صداقتش در محبت به مادر شرم داشتم . اما مادر باز هم به سمت من اشاره کرد. این بار اشاره اش به قدری آشکار بود که حتی آن دختر هم متوجه شد و به عقب نگاه کرد . آن جا فقط من ایستاده بودم و آن دختر باور نمی کرد که مادر به من اشاره می کند . دیگر بیش از این نمی توانستم صبر کنم . در حالی که سرم را پایین انداخته بودم تا چشمانم از نگاه خیره دختر پنهان بماند ، جلوتر رفتم . نزدیک تر که شدم سرم را بالا آوردم ، مادر را دیدم که لبخندی زد و گفت :
-سلام مریم جان ! ... چه طوری دخترم ؟!... بیا جلوتر عزیزم !
احساس بد و نفرت انگیزی به من تلقین می کرد که مادر هنوز هم نقش بازی می کند . نمی دانم همین حس بود یا حس شرمی که از دیدن تعجب و سرگردانی آن دختر به من دست داد ، باعث شد تا دست به آن فرار عجیب بزنم . ناگهان برگشتم و با سرعت دور شدم . وقتی به میان مردم می رفتم . هنوز صدای مادر را می شنیدم که مرا صدا می زد.
-مریم ! ... مریم جان کجا می ری عزیزم ؟
بی آن که به صدای مادر توجهی کنم یا حتی سرم را برگردانم از بین مردم گذشتم و دورتر شدم . در همان حال بود که ماشین مادر را دیدم . به فکر افتادم که کنار ماشین بمانم تا مادر برگردد . اطراف ماشین ، در گوشه ای از دیوار به شکلی ایستادم که جلب توجه نکنم . از همان جا ماشین را زیر نظر گرفتم و صبر کردم تا بیاید . نمی دانم چه قدر طول کشید . شاید یک ساعت ؛ چون در این مدت ٰ افکار مختلفی به ذهنم هجوم آورده بود : شیرینی ها و خوشی ها و غرورم از دیدن مادر بر پرده سینما در اولین فیلمی که دیدم ، سرو صدا و ذوق و شوق بچه ها وقتی می فهمیدند که من دختر" مستانه مظفری" هستم ، احساس غرور و تفاخری که از دختر چنین زنی بودن به آدم دست می دهد ، سختی ها و مشکلاتی که مادر در کارش تحمل کرد تا بتواند به این موفقیت دست پیدا کند ، ناراحتی ها و دلتنگی های پدر وقتی که مادر چند شبانه روز از خانه دور می شود و ...
تمام این افکار باعث شده بود تا تکلیف خودم را ندانم . نمی دانستم بالاخره باید از داشتن چنین مادری شادمان باشم یا غمگین ؟ باید حق را به پدر بدهم یا به مادر ؟ آیا می توانم و حق دارم از مادر بخواهم که از کارش دست بکشد ؟
صدای آژیر کوتاه دزدگیر ماشین مادر ، برای چند لحظه مرا از این افکار آشفته جدا کرد . مادر سوار ماشین شده بود و با همان دختری که کنار من ایستاده بود صحبت می کرد. معلوم بود که خسته است و از دست دختر کلافه شده است . در همان حال که با دختر حرف می زد، ماشین را روشن کرد .
وقتی به خودم آمدم که جلوی ماشین مادر ایستاده بودم . خیره به مادر نگاه می کردم که از پنجره ماشین با دختر حرف می زد . دختر که زودتر از مادر مرا دیده بود و از حضور ناگهانی و بی مقدمه من بهت زده شده بود ، با نگاهی گیج و سرگردان به من خیره شده بود . مادر متوجه شد که دختر به حرف های او گوش نمی کند . رد نگاهش را گرفت و به من رسید ، از دیدن من چنان یکه خورد که انگار روح دیده است . لحظه ای به من خیره شد و به آرامی پیاده شد . شاید از فرار دوباره من می ترسید . اما من فرار نکردم . حتی وقتی که نزدیکم آمد و دستم را گرفت . دستش را فشردم و سرم را پایین انداختم . نمی خواستم اشک هایی را که در چشمانم جمع شده بود ، ببیند . دستم را کشید و مرا سوار ماشین کرد . وقتی که راه افتادیم ، بی اختیار به عقب برگشتم . بیچاره دخترک ! چشمانش داشت از حدقه در می آمد . در میان خیابان ایستاده بود و دور شدن ما را نگاه می کرد : « دلم برایش می سوخت ؛ چه عشقی در نگاهش موج می زد ! » برگشتم و صاف نشستم . نگاهم به خیابان خلوت رو به رو بود که انگار گرد کرگ بر آن پاشیده بودند . مادر هم ساکت بود. شاید او هم به دختری فکر می کرد که امروز برایش همه نوع فداکاری کرده بود : حتی کنار آمدن با مردی که دوستش نداشت .
سعی کردم زیر چشمی نگاهی به او بیندازم . در دلم اقرار کردم که هنوز دوستش دارم ، حتی بیشتر از آن دختری که عاشقش بود . فقط ای کاش کمی از این قالب سرد و خشک خارج می شد و نگاهی به ما می کرد؛ مطمئنم که بابا هم عاشقش بود . آیا ممکن است به روزهای خوش گذشته باز گردیم ؟! کاش مریض می شد و چند هفته ای در خانه می خوابید . شاید آن وقت یادش می آمد که در میان خانواده بودن چه مزه ای دارد . یا این که بابا ، یکی – دو هفته ای مرخصی می گرفت تا به مسافرت برویم ! کاش می توانستم چند روزی از این شهر فرار کنم . بروم جایی که از این دعواها و جنجال ها خبری نباشد ! جایی که بتوانم فکر کنم ! آرام شوم ! بفهمم که در اطرافم چه خبر است ؟
صدای بوق ممتد و وحشتناکی افکارم را بهم ریخت . مادر با دستپاچگی فرمان را به طرفی پیچاند . ماشینی که از روبه رو می آمد ، با فاصله کمی از کنار ما رد شد. مادر ترمز محکمی گرفت و در گوشه خیابان ایستاد . دست هایش از شدت اضطراب می لرزید . چیزی نگفتم . دست هایش را بالا برد و صورتش را در میان دست هایش پنهان کرد. کمی صبر کردم تا آرام شود. بعد دستش را گرفتم و پایین آوردم . فکر می کردم گریه می کند . اما اشتباه می کردم . فقط در چشمانش وحشت و اضطراب عمیقی موج می زد.
دستش را فشار دادم . او هم پاسخ داد.
گفتم :
-می خوای پیاده بشیم ؟
-این جا نه ! می ریم جلوتر .
-می تونی رانندگی کنی ؟
-می خوای تو بشینی ؟ زیاد دور نیست.
دستش را رها کردم و صاف نشستم .
-نه ! خودت بشین !
-چرا؟
-پدر گفته تا گواهینامه نگیری ، حق نداری رانندگی کنی .
مادر دوباره راه افتاد . این بار آرام رانندگی می کرد. چند لحظه بعد پرسید :
-خیلی از پدرت حساب می بری ؟
سرم را پایین بردم :
-فکر کنم حق با پدر باشه .
-دوستش داری ؟
بهتر دیدم که به این سوالش جوابی ندهم . مادر گوشه ای از خیابان ایستاد ، ترمز دستی را کشید و به سمت من برگشت :
-نمی خوای پیاده بشی ؟
-برای این که جواب سوالتون رو ندادم ؟!
خندید :
ـ برای این که ناهار بخوریم .
هر دو پیاده شدیم . چند قدم جلوتر ، وارد رستورانی شیک و گران قیمت شدیم. لحظه ای بعد از ورودمان ، سرها به سمت ما برگشت . بعضی در گوشی با هم صحبت می کردند ، یکی ـ دو نفر هم با کمال بی ادبی ما را با انگشت نشان دادند . نزدیک بود از همان جا برگردم ، اما وقتی چهره خونسردانه و متبسم مادر را دیدم ، از تصمیم خود منصرف شدم . دیگر برای چنین کاری دیر بود . مادر گوشه ای را انتخاب کرد و هر دو نشستیم . رو بخ روی یکدیگر و چشم در چشم هم . دست کم این جا کمتر در معرض نگاه دیگران بودیم . با ناراحتی پرسیدم :
-چطور می تونی این نگاه ها رو تحمل کنی ؟!
شانه هایش را بالا انداخت :
-دیگه عادت کردم .
-ولی من هنوز عادت نکرده ام . نمی خوام هم عادت کنم .
-باشه ! هر جور میل خودته !
مرد مسن و خوش اندامی که به نظر می رسید مدیر رستوران باشد ، با احترام و ادب مسخره ای جلوی ما خم شد .
-خیلی خوش آمدین خانم مظفری ! کلبه درویشی ما رو منور کردین . هر دستوری داشته باشین به روی چشم .
-خواهش می کنم . لطف دارین !
-اگر اجازه بدین غذای مخصوصمون رو براتون بیارم .
-باشه ! همون خوبه!
مدیر رستوران زحمتش را کم کرد و رفت . مادر نگاه تحسین آمیزی به اطرافش کرد و گفت :
-این جا رو یادته ؟
-همون رستورانیه که دو سال پیش فیلم ترس بی دلیل رو توش بازی کردین !
-خوب یادته !
-من فیلم های شما رو با دقت دنبال می کردم .
مادر رو کرد به بچه ای که دفترچه اش را آورده بود تا او امضا کند و گفت :
-فکر کردم از فیلم های من خوشت نمی آد.
- اشتباه می کردین ! من از کار شما خوشم نمی آد ، نه فیلم هاتون که انصافاً قشنگن !
آمدن گارسونی که غذای ما رو آورده بود ، باعث شد تا صحبتم را قطع کنم . لحظاتی به خوردن غذا گذشت . تا این که مادر پرسید :
-چرا از کار من خوشت نمی آد؟
-غذاتون رو بخورین مادر . یادتون نیست می گفتین آقا جون همیشه سفارش می کرد میان غذا خوردن حرف نزنیم ؟
مادر در حالی که با غذایش بازی می کرد ، پرسید :
-پس نمی خوای جواب بدی ؟!
قاشقم را گذاشتم روی میز :
-بیا و از جواب این سوال بگذر مادر !
-برای چی باید بگذرم ؟ برای این که دخترم به مادرش اعتماد نداره؟! برای این که دخترم نمی خواد حرف های دلش رو به من بزنه ؟!
داشت دیالوگ های فیلم هایش را برای من تکرار می کرد .
-فکر می کنم اشتباه گرفتین ! این جا سینما نیست !
به تندی سرش را بالا آورد و به چشمهایم خیره شد . لحن سوالش با فریاد همراه بود .
-منظورت چیه؟
انگار بهش برخورده بود .
چند نفر سرهایشان را به سمت ما برگرداندند . تازه متوجه شدم که حرف بدی زده ام . صدایم را پایین تر از حد معمول آوردم .
-فریاد نکش مادر! مردم دارن نگاه می کنن .
-به درک ! بذار فکر کنن اینم یه فیلمه !
-آبروت می ره !
اخم هایش در هم رفت . نفرت در چشم هایش موج می زد .
-تو چرا می ترسی ؟! تو و پدرت که بدتون نمی آد من بی آبرو بشم .
دیگر همه سرها و نگاه ها به سمت ما برگشته بود . مادر هم آن قدر ناراحت بود که اصلاً متوجه موقعیت ما نمی شد . بهتر دیدم که کاری بکنم .
دست مادر را گرفتم و گفتم :
-این جا جای این صحبتها نیست . بیاین بریم تو پارک یا یه جای خلوت دیگه صحبت کنیم .
دیگر منتظر جواب مادر نشدم . کیفم را برداشتم و از رستوران زدم بیرون . کنار ماشین منتظرش ماندم . چند لحظه بعد او هم آمد . دوباره رانندگی اش بد شده بود . هر وقت که عصبی بود ، رانندگی اش بد می شد . به اولین پارکی که رسیدیم ، نگه داشت . پیاده شدیم و در گوشه خلوتی نشستیم . دستش را گرفتم و گفتم :
-چرا این کارها را می کنی مادر؟! چرا با اعصاب و آبروی خودت بازی می کنی ؟!
باریکه اشکی از کنار چشمهایش بیرون زد که دلم را آتش زد ؛ دلم به درد آمد .
-برگرد خانه مادر ! برگرد سر زندگیمان . هنوز هم خیلی دیر نشده .
-دیگه فایده نداره ! من نمی توانم با آبرو و حیثیت کاریم بازی کنم.
از این حرفش ناراحت شدم . حالا دیگه من بودم که صدام رو بلند کردم .
-حالا فهمیدین چرا من از کارتون خوشم نمی آد ؟! برای این که این کار لعنتی ، شما رو از ما جدا کرده ، به خاطر اینکه مادرم رو از من جدا کرده ،به خاطر این که شما رو از پدر جدا کرده ، حالا هم داره باعث میشه که خانواده ما کاملاً از هم بپاشه .
مادر لبخند تمسخر آمیزی زد، جمله اول را هم به آرامی گفت :
-نه دختر ! اشتباه تو همین جاست !
و بعد از آن بود که او هم فریاد زد.
-مسئله کار من فقط یه بهانه ! پشت اون چیزهای خیلی مهم تر دیگه ای هست که سال هاست در دل هامون مخفی بوده و ما ندیده گرفته بودیمش . اما حالا وقتشه که هر کس تکلیف خودش رو روشن کنه. اون پدر خودخواهت باید بفهمه که یه من ماست ، چقدر کره داره .
من از جایم بلند شدم . مادر داشت ادامه می داد .
-باید بفهمه که منم برای خودم شخصیت دارم . برای خودم کسی هستم .
چیزی دلم را چنگ می زد . مادر هنوز هم حرف می زد .
-باید بفهمه منم وجود دارم .منم"هستم" . منم برای خودم حق تصمیم گیری دارم .
دیگر طاقت نیاوردم . نه فریادی کشیدم و نه صدایم شبیه جیغ های دخترانه بود، حتی آهسته تر و فرو خورده تر از همیشه بود. بغض بود که باعث می شد صدایم درست از حنجره خارج نشود .
-باشه مادر! باشه! هر جور که دوست دارین رفتار کنین . شما برین دنبال کار و شهرتتون . پدر هم بره دنبال رفقا و کامپیوترش ! ... اصلاً یه کبریت بردارین و با یه کمی بنزین هم زندگیتون و هم منو آتش بزنین . این طوری هر دو تون راحت می تونین به علاقه ها و شخصیت تون برسین .
جمله آخر را در حالی گفتم که تقریباً در حال دویدن بودم . با چنان سرعتی از مادر دور شدم که هاج و واج ماند . حتی برنگشتم تا نگاهی به پشت سرم بیندازم . بیرون از پارک نفسی تازه کردم و دوباره راه افتادم ؛ این بار آهسته تر و بی هدف تر. جایی برای رفتن نداشتم ......
**************************
... جایی برای رفتن نداشتم . خانه مان که خالی بود ، پس چرا به خانه بروم ؟! مادر که به خانه مادربزرگ می رود . پدر هم یا در شرکت است یا با رفقایش در گردش! چرا فقط من به خانه بروم . سرگردان در خیابان ها قدم می زدم . حتی چند بار هم به فکرم رسید که فرار کنم . از این خانه لعنتی فرار کنم و بروم جایی که هیچ کس مرا نشناسد . دست هیچ کس هم به من نرسد . اما وقتی که چند جوان با ماشین های شیک شان برایم می ایستادند یا بوق می زدند، این راه هم به نظرم مناسب نیامد . عواقبش از همین حالا معلوم بود . حالا دست کم اگر پدر و مادر نداشتم ، اما شخصیت ، شرافت و آبرو داشتم . بعد از فرار حتی این ها را هم از دست می دادم . آن وقت دیگر هیچ چیز نخواهم داشت ! وقتی به خانه رسیدم شب بود . نمی دانم چگونه به خانه رسیدم ، فقط زمانی سرم را بالا آوردم و متوجه شدم که جلوی خانه ایستاده ام . هوا تاریک بود و خانه خالی و سوت و کور . با همان لباس ها افتادم روی تخت . چشمهایم را بستم تا کمی آرام شوم . در همین موقع ، به یاد اطلاعیه اردوی دانشگاه افتادم . از بس اعصابم ناراحت و افکارم آشفته بود، زمان اردو را فراموش کرده بودم . شاید هم به همین علت بود که وقتی اطلاعیه اردو را دیدم ، توجهم را جلب نکرد. اصلاً آن موقع چنین سفری برایم مهم نبود . اما حالا نه! بیش تر از همیشه به چنین اردویی احتیاج داشتم ! جایش برایم مهم نبود . فقط دلم می خواست بروم . بالاخره هم این قدر به فکرم فشار آوردم تا این که یادم آمد تاریخ حرکت صبح فرداست . بعد از آن بود که با خیال راحت و فکری آسوده خوابیدم .
این آسودگی با خوابی که دیدم ، ادامه پیدا نکرد . عجیب و تکان دهنده بود . ترسیده بودم ؛ انگار از مادر فرار می کردم . هیچ راهی برای فرار نداشتم . به جز یک بالن . دلم می خواست می توانستم سوارش شوم . می توانستم پرواز کنم و از زمین دور شوم . میان آن ابرهای پشمکی و آسمانی که متعلق به پرنده ها بود بروم . ترس مثل بندی پاهایم را بسته بود . چیزی بود که دلم را آشوب می کرد. اگر دچار حادثه شوم چه ؟
راه دیگری هم نداشتم ، باید سوار می شدم . باید می رفتم . باید پرواز می کردم . از این زمین دور می شدم . حتی از پدر و مادر هم دور می شدم . دلم می خواست بدانم در آسمان بودن چه حسی دارد .
بی معطلی خودم را به بالن رساندم . به محض رسیدن و سوار شدن ، بالن از جایش حرکت کرد . هر چه بالن بالاتر می رفت، احساس ترس و تردید من هم کمتر می شد . آن پایین همه چیز کوچک کوچک بود. حتی فاصله ها هم کم می شد . بخصوص فاصله بین پدر و مادر که هر لحظه کمتر می شد . خورشید را دیدم که مرتب به او نزدیک می شدم ؛ نزدیک تر و نزدیک تر . هر چه بالن بالاتر می رفت به خورشید نزدیک تر می شد . دلم از شادی و خوشحالی مالش می رفت . کاش مادر می دید که چقدر به خورشید نزدیک شده ام . دوباره پایین را نگاه کردم . مادر داشت از جلوی چشمانم محو می شد. ترس برم داشت . دلم می خواست مادر کنارم بود ، اما او پایین بود و دستم به او نمی رسید . هر لحظه بیشتر از جلوی چشمانم محو می شد . با تمام قدرت فریاد زدم : « مادر ! مادر! » از صدای خودم بیدار شدم .
صبح وقتی که بیدار شدم، پدر رفته بود. آشفتگی تخت نشان می داد که پدر آخر شب به خانه آمده و صبح زود رفته است . با عجله ساک و لباسهایم را جمع و جور کردم . خواستم در یادداشتی همه چیز را شرح دهم . اما حس خاصی مانعم می شد . « حالا که آنها به فکر تو نیستند ، تو هم به فکر آنها نباش . بگذار نگرانت شوند؛ بلکه کمی تنبیه شوند . » ساکم را برداشتم و با عجله از خانه بیرون زدم . یادداشتی هم گذاشتم : « من به مسافرت می روم .» فقط همین !
وقتی به دانشگاه رسیدم ، فقط مسئولان اردو آمده بودند . به یکی از آن ها گفتم که برای ثبت نام اردو آمده ام . کمی جا خورد .
- امروز که دیگه روز حرکته ؛ نه روز ثبت نام ! ثبت نام ده روزه که تموم شده.
- حالا اگر امکان داره لطفی بکنین ، ببینین راهی هست که من برنگردم .
- باشین تا ببینم می شه فکری براتون کرد یا نه؟! فعلاً اسمتون رو جزو ذخیره ها می نویسم ، اگر شانس بیارین و دو نفر از کسانی که ثبت نام کردن ،نیان، آن وقت می تونین با بقیه همراه بشین .
- چرا دو نفر؟
- برای این که یه نفر دیگه هم قبل از شما اسمش را در ذخیره ها نوشته . شما یه گوشه منتظر باشین تا ببینم چی می شه!
ساکم را برداشتم و از اتاق خارج شدم . روی یکی از نیمکت های محوطه نشستم تا ببینم سرانجامم چیست . فکر زندگی گذشته و آینده مبهم چنان مرا مشغول کرده بود که اصلاً متوجه گذشت زمان نشدم .
کم کم ، دیگران هم آمدند. مسئولین اردو به همه طرف می دویدند. در آن میان یکی بود که خیلی از کارها به او ختم می شد. همیشه هم اطرافش شلوغ بود. یکی صدایش کرد: « فاطمه »! فهرست اسامی هم دست او بود. دورش شلوغ بود. خوشم نمی آمد که منهم جلو بروم. ولی دلم می خواست زودتر وضعیتم مشخص شود. دلشوره عذابم می داد. تصمیم خودم را گرفتم و رفتم جلو.
- بالاخره تکلیف من چی شد؟
این را بلند گفتم. آن قدر بلند که خودم هم از صدایم تعجب کردم. اما فاطمه اصلاً از صدای بلندم جا نخورد.
- چی شده عزیزم؟
از این همه خونسردیش لجم گرفت.
- بالاخره منو می برین یا نه؟
- خانم « مریم عطوفت»؟! چند لحظه اجازه بدین!
و بعد برگشت به سمت دختری که تا قبل از رسیدن من باهاش حرف می زد.
- سمیه جان! منم می دونم که راننده گفته ماشین مشکل داره. گفته اگر عیبی هم پیدا کنه مسئولیتش با اون نیست. ولی چیکار می شه کرد؟ دیگه حالا برای عوض کردن ماشین یا هر کار دیگه ای دیره!
دختری که اسمش سمیه بود، همان طور که به حرفهای فاطمه گوش می داد، کمی چادرش را جمع کرد. پسری از کنار ما رد می شد که نگاهش بیشتر به یک مگس مزاحم می رفت تا نگاه.
فاطمه دوباره به سمت من برگشت.
- و اما شما خانم عطوفت! اسم شما جزو ذخیره هاست. باید منتظر بشین تا بچه ها سوار شن. اون وقت مشخص می شه که جای خالی داریم یا نه! اگر جای خالی داشته باشیم، خوشحال میشیم که در خدمت شما باشیم.
صدای تند و عجولانه یک نفر دیگر، صحبتهای فاطمه را قطع کرد.
- فاطمه! آقای پارسا می گن پس چرا معطل هستین؟ بچه ها سوار شن راه بیفتیم. اگر دیرتر بشه، ممکنه به اشکال بخوریم.
فاطمه در حالی که زیر لب غرغر می کرد از کنار من رفت:« خوبه که بیشتر تقصیرها هم به گردن خودشونه!»
دوباره تنها شدم. ساکی را که روی شانه ام بود پرتاب کردم روی زمین. همان وقت بود که دختری توجهم را جلب کرد. نمی دانم به خاطر تنهایی اش بود یا رنگ و مدل مانتویش. من خودم یک مانتوی این مدلی داشتم که برای عروسی دختر دایی رضا خریده بودم. بابا هیچ وقت نمی گذاشت آن را در دانشگاه بپوشم. می گفت این مانتوها مخصوص مهمانی رفتنه نه دانشگاه!
نگاهش به جای مبهمی خیره بود.نگاهش برایم آشنا بود. اما چیزی به یاد نیاوردم. دختر هم خیلی زود از جلوی نگاهم رد شد. فاطمه جلوی در اتوبوش ایستاده بود و با حرارت با کسی حرف می زد. رفتم جلوتر و رسیدم به او. گفتم:
- خانم تا کی باید صبر کنم؟
این بار دیگر صدایم بلند نبود. بغض کمی هم صدایم را گرفته بود. فاطمه باز هم لبخند نرمی زد و گفت:
- الان وضعیتتون مشخص می شه. اون خانمی هم که اسمش جلوی شما بود، آمده!
- ولی من الان سه ساعته که این جا معطلم! اون تازه آمده!
- به هر حال اسم ایشان جلوی شماست. در صورتی که تا پیش از این اسمتون در ذخیره ها هم نبود!
فاطمه برگشت طرف دختری که کنار دستش بود.
- بیا عاطفه جان! شما این فهرست رو بگیر ببر توی اتوبوس، یه آمار از بچه ها بگیر. ببینم کیا نیومدن تا تکلیف دوست هامون هم مشخص بشه. و برگشت سمت من.
- راضی شدی عزیزم؟ الان همه چیز معلوم می شه.
عاطفه، دختری که رفته بود داخل اتوبوس، آمد دم دهانه ایستاد و از همان جا فریاد زد:
- فقط یه نفر نیامده.
و خیلی تند از پله های اتوبوس جست زد پایین، با آن قد و قامت ریزه اش، حرکاتش بیشتر به پسرها می رفت تا دخترها...دوید و آمد کنار ما.
- خاله جون! یه نفر جا داریم.
برای اولین بار از وقتی دیده بودمش، فاطمه ناراحت شد. این را از نگاهش فهمیدم و چروک های پیشانیش. ولی دلیلش را نمی فهمیدم. البته خیلی هم طول نکشید، فاطمه گفت:
- حالا ما دو نفر ذخیره داریم و فقط یه جای خالی.
عاطفه همان طور که با فهرست اسامی بازی می کرد، ادامه داد :
- پس فقط یکیشون رو می تونیم ببریم!
انگار نمی توانست آرام بگیره:
- بله؛ ولی کدوم یکی رو؟!
سکوت عاطفه و فاطمه نشانگر این بود که هر دو به حل این مشکل فکر می کنند. اما این سکوت زیاد هم طولانی نشد. صدای عصبی و لحن ناراحت سمیه آن را قطع کرد.
- فاطمه! فاطمه! مگر این خانم که اینجا ایستاده، این همه وقت منتظر نبوده؟ پس چرا گذاشتین اون خانمی که تازه اومده جای ایشون رو بگیره ؟
از این که بالاخره کسی پیدا شده بود که مرا تحویل بگیرد، مرا نادیده نگیرد، خوشحال شدم،اما جواب فاطمه بازهم ناامیدم کرد.
- می گی چه کار کنم؟
- برو پیادش کن!
- زائر امام رضارو؟!
- اما فاطمه جان! این خانم از ظهر تا حالا این جا ایستاده، کلی ذوق و شوق داشته، هول و اضطراب داشته، حالا به همین راحتی ردش کنیم؟
- نه!
- پس چی؟
سکوت فاطمه نشانگر استیصال او بود. دختری که از ظهر تا حالا این قدر دویده بود، حرف زده بود، حرف شنیده بود و مرا معطل کرده بود، داشت مستاصل می شد.
عاطفه می خواست با ارائه یک راه حل مسخره، مشکل را حل کند:
- بد نیست اون خانم رو هم صدا بزنیم بیاد پایین. بگیم خودشون دو تا با همدیگه توافق کنن تا یکیشون رو ببریم.
سمیه بازوی فاطمه را گرفت و کشید طرف اتوبوس.
- تو اصلاً بیا و ببین اون با چه وضعی و چه شکلی توی اتوبوس نشسته؛ بوی عطرش همه جارو گرفته. ببین اصلاً ما تا آخر اردو می تونیم با اون کنار بیاییم؟!
بی اختیار به دنبال آن ها کشیده شدم. از پله های اتوبوس بالا رفتیم. فاطمه و سمیه جلویم ایستاده بودند و عاطفه هم نشسته بود روی صندلی راننده. احتیاجی به جستجو نبود؛ کسی که جای من نشسته بود، همان دختر تنهایی بود که مانتویش مدل دار بود. ردیف پنجم، کنار شیشه نشسته بود. یک آینه گرد جیبی دستش گرفته بود و با دست دیگرش هم موهایش را به دور انگشت هایش می پیچاند و رها می کرد. داشت فیلم بازی می کرد. می خواست خودش را خونسرد و بی خیال نشان بدهد. یعنی که اهمیتی به حضور ما نمی دهد، ولی اهمیت می داد. یک بار سعی کرد نگاهی به سمت ما بیندازد. همان موقع بود که شناختمش. از نوع نگاهش! نگاهش تیز و برنده بود، مثل تیغ! همان نگاه بود که به یادم آورد او جسورترین دختری است که دیده ام و این که من به او مدیونم. به خاطر روزی که از دانشگاه بر می گشتم و پسری مزاحمم شده بود.
پسر دنبالم می آمد و حرف می زد. من از وحشت یا خجالت نزدیک بود گریه کنم. هر چه کردم از طعنه ها و نیش زبان های او فرار کنم، ممکن نبود. او دنبالم می آمد. از شدت استیصال و بیچارگی به گریه افتادم. او باز هم مسخره ام کرد. طاقتم تمام شد. به اطرافم نگاه کردم. خیابان خلوت بود و همین جسارت پسر را بیشتر کرده بود. فقط دختری آن سوی خیابان قدم می زد. برگشتم به سوی پسر و سرش فریاد کشیدم. یادم نیست که به او چه گفتم. فقط یک لحظه دیدم که دختری از سمت دیگر خیابان به این طرف آمد. پسر کمی ترسید. یا شاید نه، فقط کمی جا خورد. اما تا آمد که فکری برای جیغ و داد بکند، دختر رسید به ما. به محض اینکه رسید، با مشت کوبید به چانه پسر، آن قدر ناگهانی که من فوراً ساکت شدم.
گوش های پس سرخ شد. معلوم بود برایش گران تمام شده. گفت: «حیف که دختری و الا...» ولی دختر نگذاشت او حرفش را تمام کند. چنان پرتوپ، سرو صدا کرد که پسر جا زد. گفت: « این درس عبرتت باشه که دیگه مزاحم دخترها نشی.» پسر هم در حالی که غرغر می کرد و به همه دخترها بدو بیراه می گفت، رفت! دختر دستش را جلو آورد و گفت:
- اسم من ثریاست!
- منم مریم هستم!... خیلی متشکرم که کمکم کردی.
- نه بابا! چیز مهمی نبود جون تو! به فکرش نباش!
بعد با همدیگر راه افتادیم طرف سر خیابان. در طول راه برایم تعریف کرد که از دم دانشگاه با ما همراه بود. حتی پسر را هم دیده بود که با من حرف می زد، اولش خیال می کرد که من راضی ام! اما وقتی گریه و جیغ زدن مرا دید، آمد و دماغ پسره را سوزاند. معلوم بود که شناخت زیادی از پسرها داشت. سر خیابان هم از من خداحافظی کرد و رفت.
حالا او جای من نشسته بود. همان که دنبالش می گشتم تا از او تشکر کنم. همان که عاشق جسارت و شهامتش شده بودم. سمیه از او خواست تا برای چند لحظه پایین بیاید. ثریا به روی خودش نیاورد.
- خانم شاهرخی! اگه ممکنه چند لحظه تشریف بیارین پایین!
بالاخره سرش را به سمت ما برگرداند.
- برای چی باید بیام پایین؟ مگه قرار نیست راه بیفتیم؟
- چرا راه می افتیم! ولی مشکلی پیش اومده که اگر شما هم همکاری کنین، زودتر حل می شه و راه می افتیم.
- مشکلات شما ربطی به من نداره. من اولین اسم ذخیره هام. یه نفر نیومده و نوبت منه که جای اونو بگیرم. هیچ پارتی بازی و آشنایی هم توی کت من یکی نمی ره. مشکل شما هم ربطی به من نداره!
احساس بدی پیدا کردم. ثریا، دختری که به اون مدیون بودم، با آن صورت آرایش کرده و بوی عطرش، رقیب من شده بود. حالا تازه می فهمیدم که علت حمایت سمیه از من فقط مخالفت با حضور ثریا بود.
معلوم بود که دختری با حجاب و اخلاق او، نمی تواند اخلاق و رفتار کسی مثل ثریا را تحمل کند. امان از آن روزی که دعوا کردن ثریا را هم ببیند!! فکر کردم پس در این جا هم کسی مرا نمی خواهد. معطل چه هستند؟ با لگد بیرونم کنند!!« پدرت را تنها گذاشته ای، که این طور کنفتت کنند؟! به خاطر این که عزا بگیرند چگونه تو را دک کنند! پس چرا معطلی، برگرد پیش بابایت، دست کم او تو را از خانه بیرون نمی کند.»
ساک را برداشتم و برگشتم. از پله ها که می آمدم پایین، صدای فاطمه را شنیدم. انگار به سمیه می گفت که برویم بیرون. توجهی نکردم و رفتم. صدای فاطمه را شنیدم که از سمیه می خواست در این کار دخالت نکند. حتی برنگشتم نگاهی بکنم، صدای سمیه می آمد که می گفت: « خودت ازم خواستی کمکت کنم ». و دیگر صدایی نیامد! چند لحظه بعد کسی از چند قدمی صدایم زد.
- خانم عطوفت!
خواستم توجهی نکنم و بروم. پاهایم یاری نکرد، ایستاد. صدا نزدیک شد و رسید به من. فاطمه بود.
- کجا خانم عطوفت؟ به همین زودی از ما خسته شدین؟هنوز تا آخر اردو خیلی مونده.
چیزی نگفتم. فقط نگاه. صورتش سرخ شده بود. شاید چون دویده بود. شاید هم از روی شرمندگی بود.
- مثل اینکه قسمت شده شما هم با ما همسفر باشین. یه صندلی دیگه جور شده.
باور نکردم. او راه افتاد. یک قدم هم رفت.
- پس نمی آین؟
هنوز مردد بودم. دستی آمد و بازویم را گرفت. فشاری داد و کشید:
- بدو دیگه! اتوبوس راه افتاد.
و من کشیده شدم. دویدم. ردیف چهارم، کنار عاطفه یک صندلی خالی بود. فاطمه آن صندلی را نشانم داد. هنوز هم باور نمی کردم، هر چه سعی کردم بخندم، نشد. هنوز کمی از دست فاطمه دلگیر بودم.
*****************************
اصلا متوجه نشدم کی از تهران خارج شدیم.موقعی که به خودم آمدم،دیدم همه بچه ها آیه الکرسی می خوانند.فاطمه در میان اتوبوس،بین صندلی ها ایستاده بود.تا مدتی بعد هم متوجه غیر معمول بودن این وضع نشدم. اولین چیزی که باعث شد به این وضعیت ،مشکوک شوم،حرف عاطفه بود.
- خاله جون!چرا شما ایستادین!بذارین من بایستم،شما بشینین!!
فاطمه دست گذاشت روی شانه عاطفه واورابه زور نشاند.
- خاله جان! نکنه برای شما بلیط نخریدن؟!
- خریدن!ولی دوباره باطلش کردن!
عاطفه دوباره بلند شد وایستاد:
- پس بفرمایین.افتخار بدین جای ما بشینین تا من به جای شما طول اتوبوس رو اندازه گیری کنم.
فاطمه لبش را گزیدودوباره عاطفه را نشانید.
- کاش برای چند لحظه آرام می نشستی!
عاطفه نشست وفاطمه رد شد ورفت.جمله آشنایی در ذهنم جرقه زد."مثل اینکه قسمت شده شما هم باما همسفر باشین!یه صندلی دیگه جور شده!" از فکرم گذشت که این صندلی تازه از کجا پیدایش شد؟ مگر صندلی اتوبوس هم آب نبات چوبی است که از گوشه جیب در بیاید واخم های دختری اخمو و غرغرو را باز کند.دوباره برگشتم و فاطمه را نگاه کردم که در عقب اتوبوس کنار چند نفر دیگر ایستاده بود و با آنها صحبت می کرد."یعنی جایی برای نشستن نداره!پس....!! فاطمه دوباره به سمت ما برگشت. به سرعت رویم را برگرداندم و عرقم را پاک کردم. عاطفه در حالیکه با چشم های شیطنت آمیزش وبا تعجب مرا می پایید،گفت:
- الان چه وقت عرق کردنه؟خردادماهه تازه؟!
- کاری به گرما نداره.علتش حال خودمه.حالم خوب نیست!
- چته مگه؟چرا لب هات رو می جوی؟!
ول کن معامله هم نبود!
- چیزی نیست!وقتی عصبی شم.عرق می کنم و لب هام رو می جوم.
- نکنه به خاطر این که من کنارت نشستم،عصبی شدی؟خب اینو زودتر می گفتی.این ادا و اطوارها چیه از خودت درمی آری؟!
از جاش بلند شد وبرگشت طرف فاطمه.
- فاطمه من می خوام جایم رو عوض کنم. این صندلی ارزونی خودت، من می رم پیش سمیه جون خودم.
دیگر معطل نکرد ورفت کنار ردیف پهلویی ما. صندلی اول سمیه نشسته بود. عاطفه سمیه راکمی هل داد سمت نفر پهلوییش.
- یه خوده مهربان تر بشین ببینم آبجی! بروآبجی!
- من که همون اول گفتم بیا سه تایی بنشینیم.
فاطمه نشست کنار من!
- باشه! من فعلا می شینم هروقت پشیمون شدی ،بیا صندلیت را پس بگیر!
من کمی خودم را جمع کردم و گفتم:
- من ....من! به خدا کاریش نداشتم، نمی دونم چرا ناراحت شد ورفت.
فاطمه خندید:
- باتو نیست!ناراحت نشو!این بازی هارو در آورد تامن بشینم.
دوباره کف دستم وصورتم عرق کرد.
- من.....!راستش من باید از شما عذر خواهی کنم.
- حرفش رو هم نزن! این منم که باید ازت عذرخواهی کنم. خیلی معطل شدی.امروز اوضاع بدجوری به هم ریخته بود.خیلی چیزها هنوز آماده نبود. دیگه لطف خدا بود که همه چیز جمع وجور شد.توی این اوضاع،من نتونستم به خوبی ازت استقبال کنم یادست کم چند کلمه باهات حرف بزنم.
- خواهش می کنم بیشتر از این خجالتم ندین. من همین قدر که جای شما رو اشغال کردم وباشما تندی کردم،به اندازه کافی شرمنده ام.
بازهم خندید:
- این صندلی ها مال بردن مسافره!من وتو هم با همدیگه فرقی نمی کنیم!از اون گذشته ، من به خاطر کارهایم بیشتر باید راه بروم وبه همه جا سر بزنم. حالا هم که می بینی فعلا نشسته ام. البته بقیه بچه ها هم همین طورند. معمولا توی اتوبوس سیارند وجای مشخص ندارند. مثل همین عاطفه که تا برسیم، پنج دور کامل اتوبوس رو گشت زده!
رویش را به سمت عاطفه برگرداند.عاطفه که اسمش را شنیده بود،به سمت ما برگشت.در حالیکه معلوم بود روی حرفش به من است،گفت:
- چیه ؟چه خبره آبجی؟داری چغلی منو به خاله جون می کنی!
و روبه فاطمه کرد:
- به این آبجی بگو پاتوی کفش ما نکنه.بد می بینه ها!
فاطمه چشمکی به من زد وبرگشت طرف عاطفه:
- نه عاطفه جون!چرا این قدر خط و نشان می کشی؟خانم عطوفت داشت به من می گفت،به خاطر حضور تو یعنی عاطفه بوده که پشیمون شده وبرگشته!
"از طرف من بهش بگو که بی خود ترسش روتوجیه نکنه."
صدا از پشت سر بود.ولی نفهمیدم کی بود.
فاطمه شانه هایش را به علامت احتیاط جمع کرد.سرش را نزدیکتر آورد وآهسته گفت:
- راحله هم وارد میدون شد. همونیکه پشت سر من نشسته. از اون دخترهای فعال وپرجنب وجوش دانشگاه ست.
عاطفه برگشت به عقب،پشت سر فاطمه.
-چی شده؟چی شده؟ حالا بده دس مادر عروس.
- اگه نمی ترسید که این قدر زود جا نمی زد.می ایستاد،اگه حقی داشت،میگرفت.
فاطمه گفت:
- همیشه یکی_ دوتا مجله و روزنامه باهاشه. هر جلسه سخنرانی یا بحثی تو دانشگاه باشه،اونم اون جاست.
برگشتم و به بهانه ای، صندلی پشت فاطمه را نگاه کردم. فاطمه راست می گفت ; در اتوبوس هم مجله می خواند.چهره سبزه و چشم های درشتی داشت.برعکس،پهلودستی اش،دختری ضعیف وریز نقش،با رنگ ورویی سفید و پریده.به قول مادربزرگم مثل گچ!چشم های ریزش هم پشت عینک ته استکانی اش مخفی شده بود.او هم داشت کتاب می خواند.فاطمه گفت فقط می دونه که اسمش فهیمه است.
عاطفه گفت:
- اگه حقی داشت که پایمال میشه،تو چرا ازش حمایت نکردی؟
پیش خودم دست مریزادی به عاطفه گفتم. فکر کردم خوب مچ راحله را گرفته، ولی راحله هم گرگ باران دیده ای بود.
- برای اینکه خوشم نمی آد به جنس زن ترحم کنم. من می گم دخترها و زن ها باید یاد بگیرن تا این قدر تو سری خور نباش. اگه یاد گرفته بودیم حق خود مونو بگیریم ونذاریم این قدر تو سرمون بزنن، حال و روزمون بهتر از حالا بود.
عاطفه گفت:
- مگه حالا چه مونه؟
واز همین جا بود که محور بحث از روی سرمن رد شد. نفس راحتی کشیدم وسعی کردم که فقط گوش کنم. این دفعه صدای جدیدی جواب عاطفه را داد. صدایی نازک و ظریف که هیچ شباهتی به صدا ولحن قوی راحله نداشت.
- چه مون نیست ؟ دیگه بیشتر از این تو سری بخوریم و صدامون در نیاد. دیگه بیشتر از این حقوقمون رو ضایع کنن وچیزی نگیم.
مطمئن بودم که صدایی این قدر ظریف ونازک فقط مال فهیمه می تواند باشد. آن جثه ریز نقش باید هم حنجره اش این قدر ضعیف باشد. فکر می کنم همین به میدان آمدن فهیمه بود که باعث شد از طرف مقابل هم نیروی جدیدی وارد بحث شود.
- یه باره بگو برده ایم دیگه!
نیروی جدید، سمیه بود.راحله بازهم جا نزد.
- پس چی؟ فکر می کنی برده کیه؟ کسی که دو تا شاخ روی سرش داشته باشه؟! پس بذار تا تعریفی رو که از بردگی توی قرارداد تکمیلی منع بردگی وبرده فروشی شده برایت بگم.دقت کن:"بردگی به معنی حال یا وضع کسی است که اختیارات ناشی از حق مالکیت،کلاً یا جزاً نسبت به او اعمال می شود وبرده کسی است که در چنین حال یا وضعی باشد."
عاطفه با لحن خانم معلم در حال دیکته گفتن ادامه داد:
- نقطه سر خط!برگه هاتون رو بگیرین بالا، راحله خانم حسابی دور برداشتن!
احتمالا این پرچم سفید عاطفه بود. شاید میدید بحث کاملا جدی شده واو حالش را ندارد. یااینکه دلیل دیگری داشت که من نمی دانستم. یکی از بچه های جلوی اتوبوس فاطمه را صدا زد. گفت که آقای پارسا کارش دارند وبیاید جلو. فاطمه عذر خواهی کوتاهی از بچه ها کردورفت. عاطفه فوراً خودش را انداخت جای او. انگار می خواست که از فشاری ،چیزی فرار کند.ولی،راحله قصد کوتاه آمدن نداشت.
- ببینین!واقعاً موقعی که پدر یا قیم یه دختر بتونه دخترش رو بدون اجازه اون، به کسی وعده بده یا وادار به ازدواج کنه ودر ازاش پول یا جنس دریافت کنه،اون دختر چه فرقی با یه برده داره؟یا مثلا وقتی زنی بعد از مرگ شوهرش به ارث برسه واقوام شوهرش حق داشته باشن با پرداخت کمی پول اون روبه کس دیگه ای واگذار کنن،این زن برده نیست؟
سمیه گفت:
- خب اینها چه ربطی به ما داره؟مگه ما الان داریم تو چنین وضعیتی زندگی می کنیم؟
- نه! من الان راجع به خودمون تنها حرف نمی زنم. من دارم راجع به ظلم تاریخ حرف می زنم. من دارم می گم در طول تاریخ و در همه جای دنیا ، در تمام اقوام ، زن همیشه مظلوم بوده وحقوقش پامال شده !
بحث به جای حساسی رسیده بود. من و عاطفه بر عکس روی صندلی نشستیم تا راحله و فهیمه را هم ببینیم . فهیمه گفت :
_ مثلاًمی دونستین که تو قسمتی از تمدن ایران ، زن جزو چارپایان بارکش محسوب می شده . تمام شغلها و کار های سنگین به دوش او بوده ، ولی حق نداشته با شوهرش یک جا سکونت کند و غذا بخوره !
عاطفه گفت :
_ ایران خودمون ؟
فهیمه گفت :
_ بله ، همین ایران خودمون ! البته نه این که فکر کنی فقط تو ایران از این خبر ها بود. نخیر ! اوضاع بقیه جاها صد درجه از این جا بدتر بود . مثلاً تو استرالیا زن رو بعنوان حیوون اهلی می دونستن که فقط می شه برای دفع شهوت و تولید مثل ازش استفاده کرد. یا اینکه روز سوم مرگ شوهر ،زن جزو اموال برادر شوهر به حساب می اومد. تو هند هم زن ها حق نداشتند اسم شوهرشان را صدا بزنن . فقط می تونستن اون ها رو بعنوان عالی جناب یا خداوندگار خطاب کنن . مرد هم زنش رو به عنوان خدمتکار وکنیز صدا می کرد.
راحله همان طور که هنوز سرش تو مجله اش بود ، گفت :
- بابا!تا همین چند سال پیش،توی هند وقتی مردی می مرد و می خواستن جنازه اش رو خاکستر کنند،زنش باید خودش رو پرتاپ می کرد توی آتیش جنازه شوهرش،وگرنه از طرف جامعه و خانواده خودش طرد می شد.
عاطفه دستش را به این طرف وآن طرف تکان داد.
- پس به هر جا که روی،آسمون همین رنگه.
این یک جمله را با حالتی شاعرانه گفت.فهیمه هم دلش نیامد اوراازحس در بیاورد.پس بازهم گفت تا عاطفه بیشتر توی حس برود.
- توی آفریقا وقتی مرد می خواست سوار اسب بشه،زن موظف بود برایش رکاب بگیره.توی چین رسم بود که مرد مقروض،به جای طلبش،زن و دخترش روبه طلبکار بده.یا مثلاً گوشت خوک ومرغ مخصوص مردها و خدایان بود،حتی عده ای می گن که عامل گرایش به مسیح در زنان "پولینزی" این بود که در مذهب مسیح به زن ها اجازه خوردن گوشت خوک داده می شد.
عاطفه صورتش را در هم کشید:
- حالا گوشت قحطی بود؟ آخه گوشت خوک هم تحفه اس.
راحله بالاخره سرش را از روی مجله بلند کرد:
- نخیر اصلاً بحث خوبی یا بدی گوشت خوک نیست.بحث سر تبعیضی یه که همیشه و همه جا بین مردوزن قایل می شدن.
سمیه دوباره وارد بحث شد:
- گیرم که همچین چیزهایی هم بود؟ چه ربطی به الان ما داره؟ هر چی بود خدا رو شکر که تموم شده.
راحله دوباره رفت سراغ مجله اش.
- اختیار دارین ما فکر می کنیم که تموم شده، وگرنه چیزی تموم نشده; ممکنه کمی شکلش عوض شده باشه. می دونین که همین امروز هم مسائلی توی همین جامعه و خانواده های ما رخ می ده که صد پله از این کارها بدتره.
- منظورت چیه؟ یعنی تو می خوای بگی که امروز هم مردها،زن ها رودربندکردن؟
- ممکنه در ظاهر این طور نباشه،ولی این دلیل تموم شدن قصه مظلومیت زن نیست.
مجله اش را بست وصدایش را بلند تر کرد:
- اگه تا دیروز این جسم زن ها بود که در اسارت مردها به سر می برد،امروز این روح و روان دخترها و زن ها ست که در اسارت و زورگویی و خود خواهی های مردهاست.
سمیه خندید:
- شعار می دی؟
راحله حسابی جوش آورد:
- شما یا خود تو به اون راه می زنی،یا اینکه واقعاً چشمهاتو به روی واقعیت بستی واین مسائلی رو که هر روز توی جامعه و دوروبر ما رخ می ده،نمی بینی؟ همین حالا به هر کدوم از این بچه ها که بگم، می تونه صدتا، هزارتا مورد از این زورگویی و فشارهایی رو که مردها وخانواده ها بر زنها ودخترها می آرن ،بگه!مگه نه بچه ها؟
بچه های دوروبر فقط سرشان را تکان دادند. معلوم نشد تایید بود یا انکار،سمیه پوزخندی زد:
-گفتم که حرفهای شما همه اش شعار وادعاست راحله خانم!هیچ کس حرف رو تا یید نکرد.
راحله چند لحظه مکث کرد.انگار می خواست کمی خودش را کنترل کند.
- کدومتون می تونین همین الان، یه مورد از مسائلی رو که به سر خودتون اومده یا با چشمهای خودتون دیدین،برای سمیه خانم تعریف کنین تا باورش بشه.
بازهم سکوت. همه سرهایشان را پایین انداختند.فکر می کنم فهیمه بود که چیزی را هم زیر لب زمزمه کرد،عاطفه خواست حرفی زده باشد:
- بله!این همه دانشجوی دخترنابغه ودانشمند وتیزهوش رو عوض هواپیما،دارن با اتوبوس می برن مشهد!
راحله نگاه تندی به عاطفه کرد. عاطفه فوراً حرفش را خورد.شاید همین جمله تمسخرآمیز عاطفه بود که باعث شد راحله آن قصه را تعریف کند.
- خیلی خب! مثل اینکه هیچ کدومتون جرات حرف زدن ندارین.باشه!مهم نیست. من خودم اینقدر حرف برای گفتن دارم که می تونم تا آخر اردو براتون از این قصه ها بگم وتموم نشه.ولی حالا فقط به یکیش گوش کنین:
" یکی بود، یکی نبود، روزی روزگاری توی همین شهر تهرون، دختری زندگی می کرد مثل بقیه دخترها که اسمش ناهید بود. این دختر برعکس بقیه دوستهایش که همه شون سرشون به بازی وشیطنت گرم بود،علاقه زیادی به مطالعه داشت. برای همین درسش خیلی خوب بود. گذشت و گذشت تااین دختر به سال آخر دبیرستان رسید. ناهید که دیگه حالا دختر خوب و قشنگی شده بود،هنوز هم مرتب وشبانه روز سرش توی کتاب ودرسش بودوقصد داشت بره دانشگاه. تمام دبیرهاش به آینده اون امیدوار بودن. اما یه روز سرد زمستونی ،زنگ خونه اونا به صدا دراومد و یه مرد وچند تا زن به خواستگاری ناهید اومدن. دختر، اولش یکدندگی می کردکه می خواد درس بخونه. البته از اون جوون بدش نمی اومد. به نظر ،جوون مودب وسربه راهی بود. ولی دختر هم می خواست بره دانشگاه. اما بشنوین از اون جوون که سفت وسخت عاشق این دختر شده بود.برای همین هم ول کن قضیه نبود"
صدای پایی حواسم را پرت کرد. از پشت سرم بود،از جلوی اتوبوس. کمی به عقب برگشتم.فاطمه بود که به سمت ما می آمد.کمی خودم را جمع کردم.عاطفه راهم کشیدم طرف خودم. کمی جا بازشد وفاطمه کنار مانشست.
" خلاصه این که جوون یه روز اومد خونه ناهید وبهش قول داد که بعداز ازدواج هم بتونه به درسش ادامه بده. دختر هم قبول کرد وعروسی سرگرفت. چند ماهی تا کنکور وقت بود. هروقت که دختر درس می خوند، شوهرش سعی داشت به او ثابت کنه که این کارها بی فایده است وبالاخره روز کنکور فرا رسید. ولی، مرد از صبح در خونه رو قفل کرد و نگذاشت که دختر به جلسه کنکور بره. دختر هر کاری کرد،مرد راضی نشد. مرد دوپایش را توی یه کفش کرده بود که نمی خوام دانشگاه بری. ازدختر التماس واصرار،از مرد هم انکار که راضی نیستم بری دانشگاه. ناهید گفت که قول قبل از ازدواج یادت رفته؟ ولی مرد قبول نکرد. گفت که حالا نظرم فرق کرده. دختر گفت که تو حق چنین کاری رو نداری. ولی مرد می گفت که حق دارم; چون شوهرتم وتو باید به فرمان من باشی. من هم راضی نیستم که دانشگاه بری. بله! واین طوری شد که شاگرد اول دبیرستان دخترانه که امید تمام مسئولان مدرسه اش وفامیلش محسوب می شد، به خاطر نظر شوهرش از تحصیل و پیشرفت بازماند و مرد نه تنها نگذاشت که اون دختربه تحصیلاتش ادامه بده،بلکه برای این که فکر تحصیل رو از سرش بیرون کنه ،کتاب خوندن رو هم برای اون زن ممنوع کرد."
دفعه قبلی که برگشته بودم فاطمه را ببینم، یک لحظه هم چشمم به عاطفه افتاد. حرفی نمی زد وبه دقت گوش می داد. دوباره برگشتم طرفش که ببینم حالا در چه وضعی است،دیدم خیلی جدی و دقیق گوش می کند. مثل اینکه متوجه نگاه من شد. چون سرش را آورد جلوتر ودر گوشم گفت:
- می گم ولی فیلمش قشنگه،نه؟هندیه؟!
هیچ وقت نمی شد فهمیدکه در چه حالتی ست!جدی یا شوخی.
" مدتی بعد ناهید بچه دار شد.بچه اش یه دختر بود. ولی زن راضی نبود،دلش نمی اومد یه بچه معصوم وبی گناه رو فدای خودخواهی ها وافکار شوهرش بکنه. برای همین هم دیگه بچه دار نشد. او از شوهرش قول گرفت که ترتیب بچه فقط زیر نظر او باشه و مرد چون می خواست به هر وسیله ای شده ناهید خونه نشین بشه قبول کرد.
ناهید احساس می کرد برای درست تربیت کردن بچه اش به تجربیات دیگه ای احتیاج داره؛ ولی شوهرش فقط اجازه رفت و آمد با مادر و خواهرشوهرش، و گاهی هم مادر خودش رو می داد. ناهید به تجربیات اون ها احتیاج نداشت، چون شوهرش نتیجه چنین تربیتی بود که او اصلاً خوشش نمی اومد. پس دور از چشمان مرد، شروع کرد به کتاب خوندن. همین وصال دوباره ناهید و کتاب هم بود که عشق و اشتیاق قدیمی به تحصیل و مطالعه رو در اون شعله ور کرد. ولی او که حالا خودش موقعیت استفاده از چنین موهبتی رو نداشت، سعی کرد تا تمام شور و اشتیاق به کتاب و مطالعه رو در وجود دخترش بدمد.
بله! بالاخره اون بچه روز به روز بزرگ تر شد و پدرش پیرتر. اون بچه در اثر نوع تربیت مادرش و کتاب هایی که در اختیارش قرار می گرفت، عاشق کتاب و مطالعه شد. زمانه هم عوض شده بود و پیرمرد دیگر مانعی سر راه دخترش ایجاد نکرد. دختر توی دانشگاه قبول شد و از همان روزها تصمیم گرفت که هر چه در توان داره، علیه این ظلم و ستمی که به زن ها می شه مبارزه کنه.»
راحله نفس عمیقی کشید. چند لحظه مکث کرد و بعد با وجود بغضی که صدایش را گرفته بود ادامه داد:
- خب بچه ها! اون دختر منم و اون زن شکست خورده یا ناهید، مادرمه! فکر می کنم حالا منظورم رو از ظلم به زن ها و دخترها، حتی در اوضاع امروز، فهمیده باشین.
سکوت عمیقی فضای بین بچه ها را پر کرده بود بود. همه بچه ها سرشان را فرو برده بودند میان شانه هایشان و به جلوی پایشان نگاه می کردند. انگار آن ها بودند که به جای آن مرد شرمنده شده بودند. به نظر می آمد سمیه هم متاثر شده است. مثل این که خجالت می کشید به راحله نگاه کند. فقط خود راحله بود که همچنان سرش بالا بود و در حالی که اشک هایش را پاک می کرد به عکس های مجله اش نگاه می کرد. به سمت پنجره برگشتم. بیابان زرد و بی انتها به دنبالمان می آمد. فقط بعضی اوقات رد شدن یک ماشین، سکوت بیابان و ما را می شکست. به یاد ثریا افتادم. به سمت او برگشتم. هم ردیف راحله و در طرف دیگر اتوبوس بود. ولی همچنان بی تفاوت و بی احساس به نظر می رسید. فقط کمی اخم، چروک به پیشانیش انداخته بود. داشت با قلبی طلایی که به زنجیر آویزان بود بازی می کرد.
چند لحظه گذشت. صدای فاطمه سکوت را شکست:
- همه ما خیلی متاسفیم که می شنویم چنین اتفاقی توی جامعه ما می افته. من با شنیدن این سرگذشت، یاد حرف های یکی از اساتیدم افتادم که یادمه توی یکی از سخنرانی هاش چنان راجع به مظلومیت زن و ظلمی که در طول تاریخ به اون شده حرف زد، که من به گریه افتادم.
نگاهش کردم. گریه که نه، ولی چیزی، ته رنگی از ناراحتی در گلویش بود. لحظه ای صبر کرد. فقط صدای قرچ قرچ شکستن انگشت های راحله می آمد.
- فکر می کنم شماها هم با من هم عقیده باشین چیزی که به ناهید ظلم می کرد فقط مردی با عنوان شوهر نبود، یعنی شاید خود اون مرد هم بی تقصیر باشه. خود راحله خانم هم گفت که این نوع تفکرات و نظریات اون مرد، حاصل تربیت سالیان زیاد خانواده اش بود. خانواده اش چطوری چنین نظریاتی رو پیدا کردن؟ خودش به عوامل زیادی بر می گرده که جامعه هم در به وجود آوردن این مسائل بی تقصیر نیست.
راحله چیزی نگفت. فقط مجله ای را لوله کرده بود، می کوبید کف دست چپش.
فهیمه من و منی کرد و گفت:
- منم حرف های فاطمه خانم رو قبول دارم. اصلاً ببینین این مشکلاتی که راحله درباره اش حرف زد، مشکلات فردی بود؛ یعنی مشکلی بود که فقط برای بعضی از افراد پیش می آد و توی همه خانواده ها نیست. همین طور که در خانواده ما چنین مسائلی نبود. این مشکل در ارتباطات بین دو فرد خاص وجود داشته. ولی مسئله این جاست که تازه این « همه » مشکل ما نیست. از مشکلات فردی که بگذریم که در انواع مختلفش وجود داره و قصه راحله یکی از انواع اون بود، بخشی از مشکلات ما برمی گرده به مشکلاتی که در ارتباط با جامعه داریم و برای همه هم مشترکه.
راحله که کمی آرام تر شده بود و دیگه بغضش فرو نشسته بود، آخرین ذرات اشکش را پاک کرد و سرش را تکان داد.
- درسته! آفرین فهیمه جون! فکر می کنم شدت و وخامت اون مشکلات هم در مجموع تاثیرش کمتر از مشکلات فردی نباشه.
- ببینید! اولین مشکل و بزرگ ترین مشکل مادر راحله چی بود؟ محدودیت در انتخاب. یعنی انتخاب آینده اش، انتخاب سرنوشتش، انتخاب راه زندگیش دست خودش نبود. تا قبل از ازدواجش دست پدرش و بعد از اونم دست شوهرش بود.
- می دونین که این مشکل فقط منحصر به من و مادر من نبوده. به نظر من این مشکل همه ماست. فقط شاید شدت و حدتش در مورد افراد مختلف و بنا به فرهنگ خانواده ها فرق داشته باشه.
فهیمه دیگر حالا با هیجان بیشتری حرف می زد. دماغش را خاراند و گفت:
- مثلاً کدوم یک از ما در ازدواجمون کاملاً آزادیم؟! بله. ممکنه بعضی از ما باشیم که خانواده مون حق انتخاب رو هم کاملاً به دختر واگذار کنن تا از میون خواستگارهاش، هر کسی رو خواست انتخاب کنه. ولی خود این هم یعنی محدودیت! یعنی این که دختر باید منتظر باشه تا شاید پسر ایده الش به خواستگاریش بیاد و شاید هم نیاد.
عاطفه گفت:
- به قول قدیمی ها گشنگی نکشیدی که عاشقی یادت بره! تو هنوز فکر این دماغ سوختگی رو نکردی که ممکنه جایی بری خواستگاری و راهت ندهند! وگرنه هیچ وقت چنین آروزیی نمی کردی.
- بله! ولی بقیه انتخاب ها چی؟ انتخاب شغل و تحصیلات؟ مثلاً بعضی از رشته ها ورودش برای دخترها ممنوعه، در بعضی دیگر هم فقط درصد خاصی از دخترها رو قبول می کنن. دیگه انتخاب شغل که صد پله بدتره. اولاً که دخترها و زن ها رو به خیلی از مشاغل راه نمی دن. ثانیاً حالا با هزار مکافات شغلی گیرآوردی، به خاطر مسائل بچه داری و این حرف ها نمی تونی خوب به کارت برسی و به همین دلیل پیشرفت هم نمی تونی بکنی.
یک لحظه جای مامانم را پیش خودم خالی کردم. البته پیش من که نه،ما خودمون سه نفر بودیم. شایدبهتربود که کنار راحله و فهیمه بنشیند. راحله که انگار از صحبت های فهیمه نیرو گرفته بود،گفت:
- البته اینها چیزهاییه که گاهی به چشممون می خوره.ممکنه بعضی وقتها اعتراض کوچکی هم بهشون بکنیم.بگذاریم که ازروی اجبار قبولشون کردیم وگذشتیم ،چون راه چاره ای هم نداریم. ولی مسائلی هست،محدودیت هایی هست که به چشم نمی آد. ما هم اصلاً بهش توجه نمی کنیم، چه برسد به اعتراض!مثلاً اینکه دخترها حق ندارند توی کوچه وخیابان بدوند،حتی اگه مهمترین کار دنیارو داشته باشن یا دیرشون شده باشه.چرا؟ چون مردم فکر می کنن عجب دختربی حیاییه!حتی حق نداریم تو خیابون همدیگه رو بااسم کوچک صدا بزنیم یا بخندیم. وضع بعض هامون در مورد رفت وآمد کردن به خانه اقوام ودوست هامون که دیگه نگفتنیه! هزار دنگ وفنگ داره. حالا پسرها هم چنین محدودیت هایی دارند؟
سمیه با لحن طعنه آمیز گفت:
- فکر می کنم چیزی داریم به نام حیای زنانه یا دخترانه!
فهیمه عینکش را که پایین آمده بود،بالاتر گذاشت وگفت:
- پس فشارها ومحدودیت هایی که بقیه برامون ایجاد می کنن چی؟
عاطفه دیگر مهلت نداد که فهیمه چیزی بگوید،ناله ای کردوگفت:
- آی قربون اون دهنت برم فهیمه جون که گل گفتی،فدات بشم.زدی توی خال!مدینه گفتی وکردی کبابم.آقا!من یکی طرف فهیمه ام!چون فهمم داره چی می گه.
راحله زیر لب زمزمه کرد:
- چه عجب!
ولی عاطفه نشنیده گرفت.شاید وقت جواب دادن به اورانداشت.
- آقا ما تو خونه یه داداش داریم،بابامون رو درآورده. انگار شکم آسمون سوراخ شده وآقا از اونجا اجلال نزول کرده اند توی خونه ما. ماکه حق هیچ کاری نداریم،هیچ جا هم نباید بریم، به جای خود. آقا هم در همه امورشون آزادن،به جای خود.اصلاً انگار من وآبجی ام هم کلفت اونیم. یه ذره بچه،یه سال هم از من کوچیکتره، اما چپ می ره وراست میآد، دستور می ده. کی جرات داره که خرده فرمایشات آقا رو انجام نده،اون وقت خربیار وباقالی بارکن!اصلاً انگار نه انگار که ما هم آدمی،چیزی هستیم.
فاطمه گفت:
- فکر می کنی تقصیر کیه؟
سمیه تک انگشتش رااز لای دندان هایش در آورد وگفت:
- تقصیر خودمونه. وقتی که خود ما زنها،خودمون رو دست کم می گیریم وبه خودمون ظلم می کنیم،دیگه چه توقعی از بقیه است؟
عاطفه دوکف دستش را بهم کوبید:
- درست شد!همین یه قلم رو کم داشتیم. عالم وآدم که توسرمون می زنن،فقط همینمون مونده بود که خودمون هم بزنیم توی سر خودمون.
دهانم را باز کردم چیزی بگویم، ولی زود پشیمان شدم. اما فاطمه دید.
- از اول تا حالا این دوروبری ها حرف زدن و نظراتشون رو گفتن، جز خانم عطوفت و شاهرخی. بد نیست فعلاً نظر مریم خانم رو بشنویم و بعد هم نظر ثریا خانم رو.
کمی مکث کردم. صورتم داغ شد. فکر کنم خیلی سرخ شده بودم. از زیر چشم نگاهی به ثریا کردم. خواستم ببینم او در چه حالی ست؟هیچ! اصلاً انگار نه انگار که چیزی شنیده یا می خواهد بگوید. شاید اصلاً پیشنهاد فاطمه را نشنیده بود! مگه کره؟
لبم را گزیدم و بالاخره به حرف آمدم.
- خب! منم فکر می کنم که بچه ها راست می گن. یعنی ... یعنی این که فکر می کنم خود ما زن ها هم همدیگه رو قبول نداریم. یعنی...یعنی این که خودمون هم به خودمون اعتماد نداریم. چه طوری بگم؟!
یعنی فکر می کنم دکتر هم اگر بخوایم بریم، دوست داریم پیش دکتری بریم که مرد باشه. یا برای آموزش رانندگی هم همین طور. فکر می کنم مربی مرد رو ترجیح می دیم و فکر کنم در مورد اساتید دانشگاه هم اوضاع همین طوره!
عاطفه رو به من کرد و گفت:
- می بخشین، من فکر می کنم چیزی از حرف های شما سر در نیاوردم. من فکر می کنم راجع به کارهای برادرم حرف زدم، ولی فکر می کنم شما چیز دیگه ای به هم بافتین. بد نیست فکر کنین و ارتباط بین این دو رو بگین.
احساس کردم از کویر بخار بلند می شه. یا این که نه، شاید هم از کف جاده بود. هر چی بود که خیس عرق شدم. زیر چشمی به بچه ها نگاه کردم. فاطمه سقلمه ای به عاطفه زد. راحله و فهیمه هم به لبخندی اکتفا کردند. سمیه چشم غره ای به عاطفه رفت. ولی ثریا؛ هیچ! انگار واقعاً صد ساله که کره! سعی کردم به روی خودم نیاورم و وانمود کنم که متوجه طعنه عاطفه نشده ام. گفتم:
- منظورم اینه که... اینه که تو خانواده شما هم، مادرت با این که زنه و باید طرف تو باشه، اما هوای برادرت رو داره. یعنی اون هم به تو توجهی نداره. فکر می کنم اون هم تو رو دست کم می گیره.
فقط وقتی که بچه ها خندیدند، فهمیدم که گند زدم. همه اش تقصیر این تکیه کلام« فکر کنم» بود!
دستمال کاغذیم را از جیب مانتویم درآوردم و عرقم را پاک کردم.
سمیه صبر نکرد تا خنده بچه ها تمام شود وسط خنده هایشان حرفش را شروع کرد:
- البته موقعی که گفتم زن ها خودشونو دست کم می گیرن، دقیقاً منظورم حرف های مریم خانم نبود، اگر چه بی ارتباط هم نیست.
بچه ها ساکت شدند. به نظرم آمد که سمیه عمداً زود صحبتش را شروع کرد. انگار می خواست بچه ها را وادار کند تا خنده شان را قطع کنند. می خواست من کمتر خجالت بکشم. شاید هم واقعاً اون به گونه ای هوای مرا داشت. گفت:
- خب، موقعی که گفتم زن ها، دقیقاً منظورم صرف ارتباط زن ها با همدیگه نبود. بلکه منظورم شخصیت و هویت زن ها بود.
عاطفه اخم هایش را در هم کشید:
- آتو دیگه چرا ادا و اطوار در می آری، قلمبه، سلمبه حرف می زنی. هنوز هیچی نشده از راحله واگرفتی؟
- خب، یعنی این که ما زن ها و دخترها به طور معمول خودمونو دست کم می گیریم. جایگاه انسانی و اجتماعی خودمونو گم می کنیم. برای همین هم معمولاً زندگی و وقتمون رو صرف چیزهای بیهمده می کنیم. چیزهایی که هیچ ارزشی ندارن. به قول معروف، نه به درد این دنیا می خورن نه اون دنیا.
عاطفه با دست کوبید روی صندلی:
- د بازم که همون شد آبجی، دلری بوگو بذار مام بفهمیم.
- خب این که هر روز باید یه ساعت از وقتمون رو پای آینه تلف کنیم و خودمون رو آرایش کنیم. که چی؟ هیچی! باید همیشه یه آینه دنبالمون باشه و دقیقه به دقیقه خودمون رو توش تماشا کنیم و به چشم و ابرومون ور بریم که چی؟ هیچی! همه فکر و ذکرمون النگو و گردنبند و طلا شده که چی؟ هیچی! با لباس ها و مانتوهای رنگارنگ بریم این طرف و اون طرف که چی؟ همه نگاهمون کنند! خب اینه معنای زن بودن؟ وقتی که ما خودمون رو این طوری دست کم می گیریم، باید به بقیه هم حق بدیم که به ما مثل یه عروسک نگاه کنن، نه مثل یک انسان.
- طعنه که نمی زنی؟
بالاخره او هم به حرف آمد! ثریا بود! سردی و خشونت عجیبی در صدایش موج می زد که با لحن گرمش در آشنایی روز اولمون فرق می کرد.
سمیه سرش را به سمت ثریا برگرداند:
- منظورت چیه؟ برای چی باید طعنه بزنم؟
ثریا مستقیم و صریح خیره شد توی چشم های سمیه.
- حس می کنم تو از بودن من توی این سفر خوشحال نیستی.
عاطفه خندید. خونسرد و بی خیال:
- دیوونه شدی؟ معلومه که این طور نیست! چطور ممکنه فکر کنی که اون از تو خوشش نمی آد؟ برای چی باید این طور باشه؟
ثریا سرش را پایین انداخت.
- پس منظورش از این حرف ها چی بود؟
سمیه هم سرش را پایین انداخت و کمی مقنعه اش را جلوتر کشید.
- خب من!... من هیچ منظور خاصی نداشتم. من فقط عقیده ام رو گفتم، حرفم هم کاملاً کلی بود درباره حس خود کم بینی در زن ها.
ثریا دوباره سرش را بالا آورد. این بار جهت نگاهش به همه بود، با حالتی تدافعی.
- کی می گه؟ این دو تا هیچ ربطی با هم ندارن. آرایش کردن هیچ ربطی با خود کم بینی و این مزخرفاتی که تو می گی نداره. خود کم بینی یعنی این که زن های ما امروز خودشون رو توی خونه هاشون قایم کردن!
- خب پس تو که می دونی، بگو برای چی آرایش می کنن؟
- معلومه! برای این که همه باید با سرو وضع مرتب رفت و آمد کنیم. همه می خوایم قشنگ تر باشیم. جایی که می ریم مسخره مون نکنن، تحویلمون بگیرن.
سمیه شانه اش را بالا انداخت:
- نگفتم؟! این هم نمونه اش!
لپ های سفید ثریا کمی قرمز شد.
- یعنی چی. این هم نمونه اش؟ درست حرفت رو بزن ببینم حرفت چیه! مگه خودت از تمیزی و زیبایی بدت می آد؟
- نخیر! من فقط حرفم اینه که چرا باید دختر دانشجو و تحصیلکرده ما این قدر احساس ضعف کنه که بخواد با زیباسازی ظاهرش اونو جبران کنه؟!
ثریا ابروهایش را در هم کشید:
- کی می گه؟ همه زیبایی رو دوست دارند. مگه تو دوست نداری؟
سمیه سعی می کرد خودش را کنترل کند:
- چرا دوست دارم! من هم زیبایی رو دوست دارم؛ ولی نه فقط زیبایی رو! چیزهای دیگه رو هم دوست دارم. حتی بعضی هاشون رو خیلی بیشتر از زیبایی با اون تعریفی که تو منظورته، دوست دارم.
ثریا دندان هایش را روی هم فشار داد:
- تو...!...تو!
- صبر کن! هنوز حرفم تمام نشده! تا یادم نرفته یه چیز دیگه رو هم بگم.
سمیه به طرف بقیه بچه ها برگشت:
- همه تون، متوجه شدین که ثریا گفت به خاطر این که هر جا می ریم تحویلمون بگیرن، مسخرمون نکن. من می خوام بگم که فقط این ثریا نیست که چنین طرز فکری داره، همه مون همین طوریم! در اصل این یه فرهنگ غلط در جامعه بود که این فکر رو در زن ها و دخترها به وجود آورد که خوبی و برتری فقط توی قشنگی و زینت آلات و لباس های شیکه.
- تو فکر می کنی کی هستی که این طوری در مورد همه قضاوت می کنی؟
مسلماً صدای ثریا بلند بود. بیش از اندازه. ولی نه آن قدر که راننده فریاد بکشد و بگوید که « چه خبره؟»
با صدای راننده همه ساکت شدند. من و عاطفه و فاطمه و سمیه که رویمان به سمت عقب اتوبوس بود به طرف راننده برگشتیم. توی آینه بالا سرش نگاه کرد و گفت:
- معلوم هست اون وسط اتوبوس چه خبره؟ باباجون این جا اتوبوسه. میدون جنگ که نیس! دماام خیرسرامواتمون می خوایم رانندگی کنیم. باس حواسمون جم باشه یا نه؟
ثریا خواست حرفی بزند که فاطمه جلویش را گرفت. انگشتش را روی بینی اش گذاشت و لب پایینیش را گزید. ثریا دندان ایش را روی هم فشار داد و با مشت کوبید به صندلی جلوییش.
شاگرد راننده به سمت او خم شد و چیزی گفت. راننده همان طور که جلویش را نگاه می کرد فریاد کشید:
- چی چی و صلوات برفسم آقا مجید! دانشجون که باشن! د اینا که یعنی تحصیلکردن که باس بیشتر رعایت حال ما رو بوکنن. دماام انسونیم به ابوالفضل! اعصاب داریم.
آقای پارسا از جایش بلند شد و کمی با راننده صحبت کرد. راننده کمی سرش را به نشانه تایید تکان داد.
- چشم!...چشم! آقای پارسا به خدا ایناام مث دختر خودمون می مونن. ولی شمام باس به ما حق بدی...چشم! به رو اون دو تا تخم چشمام.
آقای پارسا از همان صندلی جلو که نشسته بود بلند گفت:
- برای سلامتی آقای راننده و آقا مجید و برای سلامتی تمام مسافرها صلوات بلند ختم کنین.
بعد از فرستادن صلوات، چند لحظه همه ساکت شدند. صدای آهسته و فرو خورده عاطفه اولین صدایی بود که سکوت را شکست:
- به علت خرد بودن اعصاب آقای راننده دنباله جنگ تا چند لحظه دیگر....
****************************
•فصل اول
•فصل دوم
•فصل سوم
•فصل چهارم
•فصل پنجم
•فصل ششم
•فصل هفتم
•فصل هشتم
•فصل نهم
•فصل دهم
•فصل یازدهم
•فصل دوازدهم
•فصل سیزدهم
•فصل چهاردهم
•فصل پانزدهم
•فصل شانزدهم
•فصل هفدهم
•فصل هجدهم
•فصل نوزدهم
•فصل بیستم
•فصل بیست و یکم
•فصل بیست و دوم
•فصل بیست و سوم
•فصل بیست و چهارم
•فصل بیست و پنجم
•فصل بیست و ششم
•فصل بیست و هفتم
•فصل بیست و هشتم
•فصل بیست و نهم
•فصل سی ام
•فصل سی و یکم
•فصل سی و دوم
•فصل سی و سوم
•فصل سی و چهارم
•فصل سی و پنجم
•فصل سی و ششم